تبليغاتX
گیلاس
سلام
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 16:4  توسط گیلاس | 

سلام

من امدم....  راستیتش هیچ توجیه عقلانی ...فرهنگی....  اقتصادی ....منطقی .... ورزشی ... تاریخی..... هم برا نبودنم ندارم  ...حالا می خواید بیاید بزنید یکی یکی لطفا....چند نفر به صد نفر......

این مدتی که نبودم...خیلی اتفاقا افتاد...که مهمترینش این بود که تولدم گذشت.....

الانم که سخت در حال خونه تکونی هستم دیگه......تریپ کوزت بودن این حرفا..... این خونه رو هم هر چی می تکونیم تکونیده نمیشه که نمیشه.... Disappointed 2 .

من اینجا از بنفشه و صبای عزیزم I Love You ...رسما عذر خواهی می کنم .... گیلاس کرمو داشتیم...گیلاس رسیده داشتیم...گیلاس نارسیده داشتیم ...گیلاس گندیده داشتیم...گیلاس مشگل گشا داشتیم.... ولی گیلاس بی معرفت نداشتیم که حالا دارا شدیم....... تازه ۲۰۰۶ هم هس.... ورژن بالاه لامصب....

امشب همچین یکمی هنگم اونم برا اینکه سعادت داشتم حدود سه ساعت با ایدین هم اتاقی بودم.... همچین زیاد نمیشه رو عقلم حساب کرد...اخه پوکیده ....

وای مادررررررررررررر ...این بچه کله مورچه خورده...هی ور و ور حرف میزنه.....هی کله ادمو می خوره... مامانش اینا رفتن خرید ....منم مجبور شدم برا اینکه اونا در برن ایدین رو ببرم طبقه بالا که مثلا سرش گرم بشه..... اونا راحت برن.... یه فرفره داده بود دستم از اینای که وقتی میچرخه روشن میشه...منم هی فرت و فرت اینو می چرخوندم..ایدین با دست نیگهش میداشت....البته بعد از اینکه نگه داشتن با تمام اعضای بدنش رو  امتحان کرد..... یه بارم نشست روش تا متوقف بشه.... .

الان دیگه تیک گرفتم این دست راستم خود به خود فر می خوره.... حالا بعد اون همه چرخوندن ....گیر داده بیا مامان بازی کنیم ..میگم مامان بازی چیه...میگه تو بشو ایدین من میشم مامانت....گفتم باشه...... بعد گفت من میرم چای بریزم..... منم ساکت...مظلوم نشستم یهو بر می گرده میگه..... وای بیشعور چرا اسباب بازیهاتو جم نکردی!!!!! من : حالا برا اینکه مامان بازیمون اموزنده بشه....میگم مامانی ...این خیلی بده که تو به من فحش میدی ...... من حرف بد یاد میگیرما..... میگه نه.... این حرفو ایدای کثافت  گفت . من: .

این بچه از ریشه داغونه...دیگه امیدی بهش ندارم..... .... از وقتی میره مهد کودک همه نو فحش ...از ناموسی گرفته تا مودبی رو به ادم میده.... . ایدینمون خراب شدههههههههههههههههههههههه .

نصف شبی امدم  دارم بهتون اطلاعات میدم...خدایی حال می کنید...بازم معذرت می خوام... شرمنده گل روی همتونم؟  . روی گل همتونم؟  .... همتون روی گلمید؟  ...ماماننننننننننننننننننننن اینا گلمو خراب کردنننننننننننننننننننننننن .

بای تا بعد....به همه سر و کله و دست و پا و لگد میزنم حتما  . در مورد نیامدنمم

همه شما رو دوست دارم  Bouquet 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط گیلاس | 

سلام

میگم من موندم تو خلقت خودم...اینهمه اون موقع تعطیل بودیم غرمیزدم که من کپک زدم ....من مردم.... بعد امروز که هفته دومه شروع ترمه جدیده نرفتم دانشگاه....تازه روز حذف و اضافه هم بود  .....دوشنبه عسل منو به لقا الله میرسونه ....

دیروز یه وبلاگ پیدا کردم پر تست روانشناسی (از وبلاگ خر کوچولو عزیزم ) .....ولی کاش پیدا نمی کردم....بعد از طی کردن هر مرحله تست یه ذره از خودم نا امید شدم. Oh Jeez ...ولی به اخرش نرسیده مجبور شدم دیگه بگذارمش کنار ...چون دیگه امیدی نمونده بود که نا امید بشه!!! Annoyed And Disappointed Disappointed 2

اخه یه جا به اثبات رسید که مرد هستم....چون فقط گفته بودم دوست دارم موهام کوتاه باشه و  در جواب اینکه گفته بود اگه در شرایط زد و خورد قرار بگیرد  ضربه اولتون مشت خواهد بود یا سیلی؟ گفتم مشت...... خوب  نمی دونم چرا شاید چون تا به حال هیچ کسی رو نزدم.... یه بار باید امتحان کنم تا دقیق به تستها جواب بدم....  یه جا هم زده بود دوست دارید کدام یکی از این هدیه ها را بگیرید  یه جعبه شکلات یا یه فندک؟ ....منم گفتم فندک.... خوب مگه چیه؟؟؟

تنها چیزی که درست بود خود شناسیم بود که این در امد.... اخر حقیقته!!!! Tears 

درون گرا (حساس و متفکر):

ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید.

رفتم یه تست افسردگی هم دادم دیگه جواب بهم نداد فقط یه ادرس بهم داد که روش نوشته بود امین اباد دست چپ ....تخت شماره 245 .

در مورد اضطربمم بهم گفت هیچ مشکلی نیس..... فقط سعی کن یکم از این حالت سیب زمینی بودن در بیای.....برات خوبه....

یه تست اعتماد به نفس دادم که خودتون ببینید؟

جواب آيا اعتماد به نفس داريد؟

دوست گرامی، شما از اين تست خودشناسی ( 27 ) امتياز کسب کرده ايد.

خصوصيات‌ كلي‌: شخصي‌ مطمئن‌، مثبت‌ ، فهميده‌، با شعور، معقول‌ و آگاه‌ (کی بود خندید؟)
امتياز شما به‌ خوبي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ شما در كل‌ فردي‌ مطمئن‌ و با اعتماد به‌ نفس‌ هستيد و نگرشي‌ مثبت‌ به‌ زندگي‌ داريد.
از آنجايي‌ كه‌ بي‌جهت‌ به‌ خود اطمينان ‌نداريد، به‌ احتمال‌ زياد بدون‌ اين‌ كه‌ در كسي‌ احساس‌ حقارت‌ ايجاد كنيد، به‌ واسطه‌ دوستان ‌و همكارانتان‌ معروف‌ و مشهور خواهيد شدWakka Wakka    

نمی دونم دیگه خودتون تشخیص بدید.... حالا هر کی یخچالش جا داره بیاد این هندونه ها رو از من بگیره..... دیگه جا ندارم . ولی خدایی باید اعتراف کنم با خوندن این مطالب ادم برای لحظه ای  یادش میره کیه!!!!! بعد میگه ای بابا من انقده با معرفت و مرام بودم خودم خبر نداشتم .

اون شخصي‌ مطمئن‌، مثبت‌ ، فهميده‌، با شعور، معقول‌ و آگاه‌ منو اصلا تیکه تیکه کرد Too Funny..... با منه ها...دلتون بسوزه.....

به هر حال خودم میدونم اینا چرته ولی انصافا اون شکل اول حقیقته محضه ..... دیگه انقد که خودمو میشناسم .

دیگه حرفی ندارم برا گفتن...... ببخشید که دیر کردم .....  

دیروز نشسته بودم داشتم تلوزیون نیگا می کردم...ایدن امده کنارم نشسته ژست تفکر به خودش گرفته میگه یادته فردا صب بود ..... با هم رفتیم برف بازی.... گفتم اره یادمه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط گیلاس | 
سلام

تقریبا هشت روز از اپ قبلیم میگذره.... راستش تو این روزها هیچ اتفاق خواصی برام نیفتاده اخه تو تعطیلات میان ترم هستم ...چیز جالبی ندارم بگم.....البته یکی دو مورد هس که گفتنشون خارج از لطف نیس.....

راستش اونهمه موقع امتحانا خودم پرپر کردم اخرش دو تا استاد بد حالمو گرفتن....بگذریم....گذشت....اما این دو تا امتحان که نمره اش خوب نشده بود .جزو اولین امتحاناتی بود که جوابشو داده بودن..بعد دیگه جواب هیچ امتحانی نیامد تا روز انتخاب واحد ...بعدشم باز پنج تا درس بدون نمره داشتم....یعنی فقط چهار تا درس رو میدونستم چند شدم.....با وجود این شرایط انتخاب واحد کردم و گذاشتم یه روز قبل از این چهار روز تعطیلی فک کنم سه شنبه بود....رفتم که نمره امتحاناتم رو ببینم....

ما نتیجه رو تو کامپیوتر می بینیم و اگه کسی دور و بر ادم باشه راحت می تونه نمره ها رو از رو مونیتور ببینه .... وقتی رفتم تو اتاق مربوطه دیدم ای وای ....یکی که خیلی باهاش رو در بایسی دارم و همیشه باهاش کری داشتم تو اتاقه..... تا منو دید یه سر به عنوان سلام تکون داد و از جاش بلند شد...منم هل کرده بودم اساسی.... خوشبختانه اون موقع چند نفر دیگه هم تو اتاق بودن ..برا همین صبر کردم تا نمره هاشونو ببینن و برن خودم باشم و نمره های درخشانم.... اونا که رفتن دیدم همون پسره ایستاده و منتظر منه....گفتم شما بفرمایید نمره هاتونو ببینید ...گفت من دیدم شما بفرمایید....منو میگی .... یه قدم با ابرو   ریزی فاصله داشتم فقط.....از طرفی هم شنیده بودم یکی دیگه از استادها خیلی بد نمره داده ....اگه اونم نمره بد بهم میداد ...مشروط شده بودم ...حالا میگم چرا.....از یه طرف دلهموره از یه طرفم گیر این افتاده بودم...کمی این پا و اون پا کردم شاید بره..که دیدم نه بابا ..روی کنه رو هم سفید می کنه این...با ورود چند تا دانشجو یه نفس راحت کشیدم....فک کردم دیگه حتما الان میره اخه کاری نداشت..... بعد از رفتن اون دانشجو طبیعی ترین چیز این بود که ببینم پسره هنوز هس  .... اصلا انگار مونده بود تا نمره های منو ببینه...دیگه هم داشت از دستم کفری میشد.... منم دیدم چاره ای نیسDisappointed 3 ....شماره دانشجویم رو وارد کردم که .....شکر خدا اون استاده بهم نمره خوبی داده بود ولی نمره چهارم از درس کلیات زبان شناسی مث گاو پیشونی سفید اون وسط می درخشید..... خدایی خودم خیلی با این چهاره حال کردم بعدا.... اخه تا حالا چهار نگرفته بودم..... Too Funny

وقتی برگشتم دیدم پسره اینطوری نیگام می کنه Eyes Poppin ....منم برا اینکه کم نیارم گفتم...دوره زمونه بدی شده واقعا.....اونم با دهن باز حرفمو تایید کرد...منم پرور پرور سرمو گرفتم بالا از جلوش رد شدم..... شکر خدا مشروط نشدم...این چهار عزیزم بد جور زد تو پرو بال معدلم..... حیف یه نوزده با پنج تا ۱۵ که اوردم... به هر حال ....گذشت.

این روزا که دهه محرم با دهه فجر قاطی شده بود خیلی ها قاطی کرده بودن.....از جمله ایدین که راه می رفت تو خونه داد میزد.....وای به حالت بختیار اگه امام حسین فردا نیاد  ..... 

یا پسر دایی خودم که شنیده بود موقع سینه زدن اسم می برن فک می کرد اسم فک و فامیلش رو باید بگه ....هی سینه میزدبعدشم بلند بلند  میگفت...یا حسین (اسم داییشه)...یا زینب (اسم خالشه)....یا مامانی خریبا (مامان فریبا ).... یا حامد (باباشه)....

خوب دیگه منم این روزها کلی مشغولم ....شب تا صبح خواب صبح تا شبم خواب...البته یه دو ساعتی بینش پا میشم به زمین و زمان غر میزنم.....اخه احساس می کنم کپک زدم دیگه.....

فعلا تا بعد...بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 18:37  توسط گیلاس | 

سلام

خوبی؟....یه مدتی بود مث همیشه ننوشته بودم روحیه ام خراب شد....خوب این اواخر در دوران خوب و شیرین تعطیلات میان ترم دارم سیر می کنم ....اگه تو این دوران از بی کاری کپک نزنم .... خیلی حرفه!!

یه سری اتفاقات افتاده که منو دچار توهم کرده....مثلا همین دو سه ساعت پیش امدم از کنار اتاق خواب رد شدم یهو دیدم یکی رو تخت خوابیده....قلبم ریخت کف پام..... اول با یه جیغ کوتاه پریدم عقب دیدم طرف تکون نخورد....من همچنان وحشت زده داشتم فک می کردم که چرا حالا پتو رو کشیده رو سرش!!!! به چه قصدی امده تو خونه ما که رفته خوابیده!!! بعد که کمی نیگاه کردم دیدم بابا...خود پتوه....بد جنس یه طوری فرم گرفته بود انگار یکی زیرش خوابیده....اینم عاقبت کسی که وقتی از تخت میاد بیرون مرتبش نمی کنه.....

من خیلی جنبه ترس و وحشت رو دارم....چند روز پیش به خودم سور هم زدم.... داشتم تو وبلاگها دنبال یه چیزی می گشتم یهو دیدیم یه جا نوشته اگه می خواهید عکسهای چندش اور ببینید اینجا کلیک کنید..... از اونای هستم که هم دوست ندارم ببینم هم می خوام بدونم چه خبره.....اخر روش کلیک کردم بعدم تا بیاد بالا حواس خودمو پرت کردم که نترسم....نگو دیگه یادم میره چه کار کردم.... رفتم تو اون سایتی که مورد نظرم بود و یه یه ساعتی مشغول بودم و پاک موضوع عکسها یادم رفته بود......اخر کار اول دیس کانکت شدم بعدم یکی یکی با خیال راحت داشتم صفحه های که باز کرده بودم رو می بستم که.....

ماماننننننننننننننننننن .....

چنان جیغ زدم که خودم ترسیدم....بعدم از رو صندلی پریدم کنار.....می ترسیدم به مونیتور نیگا کنم....دستم رو گذاشته بودم رو قلبم که می خواست بپره بیرون..... مغزمم کامل هنگ کرده بود..... اخر با پا دکمه ری استارت رو کیس رو زدم....

واقعا بد ترین چیزی که می شد رو دیده بودم.....نمی تونم بگم چی بود...هر چی بود خیلی کثیف و زشت بود.....  کامل از اشتها افتاده بودم.....

حالا این باز خوبه...یه صحنه بود....یه موقع های با اینکه می دونم جنبه ندارم به زور با لج ولجبازی از داداشم فیلم ترسناک می گیرم .... بعد تو روز نیگا می کنم... شب جرات ندارم تا دستشویی هم برم..... ذهنم خیلی خیلی اینطور موقع ها یاری می کنه و همه چیز رو به صورت وحشتناکی تو توهم می بینم....یا به نظرم اجسام حرکت می کنن... اینطور مواقع می چسبم به البالو و هی میگم می ترسم..... اونم میگه نترس...ببین هیچی نیس...تو دچار توهم شدی...چرا اخه.....منم نمیگم که فیلم دیدم..... چون میدونم عصبانی میشه...میگم نمی دونم والا....کابوس دیدم.... اونم هی نگرانم میشه که چرا من دچار وحشتم....

یه بار یه مدتی باید خونه مامانم اینا می موندم...از سر بیکاری رفتم تو اتاق داداشم و یه کتاب زیر تختش پیدا کردم...کتاب درخشش ...نمی دونم خوندید یا نه...با فیلمش زمین تا اسمون فرق می کنه....از اونجای که سرعت خوندنم بالاس ...ظرف چند ساعت بیشترش رو خونده بودم....ترسناک بود ولی باز قابل تحمل بود...بعد شام رفتم تو یه اتاق تنهای خوابیدم و بقیه کتاب رو می خوندم.....که به اونجاش رسیدم که از توی وان یه صدای میاد و بچهه پرده رو میزنه کنار می بینه یه زن باد کرده و کبود شده تووانه... فک می کنه که داره خیال می کنه..چشماشو می بنده وقتی باز می کنه می بینه جسده داره نیگاش می کنه و می خواد از وان بیاد بیرون..... اینجا هم خیلی ترسیدم...کتاب رو بستم و انداختم کنار.... داشتم می لرزیدم. Nervous ... بازم دچار توهم شده بودم.... اخرم طاقت نیاوردم نصف شبی پا شدم رفتم پیش مامانم اینا تو بغل مامانم خوابیدم تا صبح هم اینطوری بودم که یه وقت جسده نیاد خونه مامانم اینا....نزدیکهای صبح دیدم داداشم از اتاقش امد بیرون .... پریدم پایین رفتم پیشش به هر حال اگه قر ار بود کسی بیاد منو بخوره اون از بقیه قوی تر بود....  یه بالش و پتو برداشتم رفتم تو اتاقش رو تخت خوابیدم ....بالش و پتوی اونم انداختم پایین تخت...وقتی امد با تعجب نیگام کرد گفت چیه؟... چرا امدی اینجا....گفتم خیلی مسخره ای با اون کتابهای گندت.....گفت کدوم کتاب ...گفتم اونیکه این زیر بود.... داداشمم گفت اگه می خواستم بدم تو بخونی که نمیگذاشتم  زیر تختم ....بعدشم گفت باشه بخواب من مراقبتم.....

خلاصه که اینا رو گفتم که بگم باز من امروز یه فیلم وحشت ناک دیدم .همشم اینطوری بودم .. Hear, See, Speak No Evil ....اگه این هیولاهه اومد منو خورد حلالم کنید.....

فعلا بای تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 16:38  توسط گیلاس | 
سلام

قبل از هر چیزی بگم که متن پایین بر گرفته از غم من نبود!...از خشمم بود...به نوعی اعتراض!!!! به هر حال برای اینکه چیزی نوشته باشم که ارزش خوندن داشته باشه...داستانی رو میگم که خیلی به دل خودم نشست.... وقتی خوندمش...

یه روز سرخپوستی یه تخم عقاب پیدا می کنه و اونو با خودش میبره به خونش و تخم عقاب رو میگذاره زیر مرغ ...مدتی میگذره و جوجه عقاب سر از تخم بیرون میاره و دور و بر خودش رو پر از جوجه و مرغ می بینه....با اونها بزرگ میشه و خصلت اونها رو می گیره...تا اینکه یه روزی اتفاقی سرش رو بلند می کنه و تو اسمون چشمش به یه پرنده ای می افته که خیلی زیبا و با وقارپرواز می کرده ....

از بقیه می پرسه اون چه پرنده ایه؟....میگن عقابه ..... جوجه عقاب از اون روز تا روز مرگش به این فک می کرده که خوش به حال عقاب!..... پرواز کردن توی اسمون با اون وقار و زیبایی نعمت بزرگی می تونسته باشه.....

حالا اینکه چرا من مث همیشه نیستم ...یکی اینکه چون تو محیط شادی افرین نبودم.... و هر چی بوده ..دردسر و بدو بدو و گرفتاری بوده ....افرین درست گرفتی ...دانشگاه بودم...انتخاب واحد داشتم....  بعدشم اینکه یکمی سرم شلوغ شده....  همش خوابم....

فعلا هم تا این ایام بگذره ترجیح میدم .....

دو تا اصلاح جالب بگم و برم...

 

None of your business           به تو چه ربطی داره!

 

Do not bug me!                    کرم نریز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:51  توسط گیلاس | 
سلام

شش ساعت پیش تو قهوه خونه سنتی اقابزرگ که خیلی ازش خاطرات خوب دارم نتونستم غذامو بخورم....با اینکه جوجه تنها غذای که دوس دارم...به جاش الان دارم پفک با اب پرتقال می خورم..... احتمالا قیتامین داره برام خوبه....  قرص خوردم...کمی بهتر شدم.....دیدم دیگه خوابم نمی بره پاشدم کتاب برداشتم.....برنده جایزه گلشیری...مال دو سال پیشه.... دیگه فهمیدم به چه سبکهای جایزه میدن.... من اصلا این سبکها رو دوست ندارم.... الانم به عکس پشت جلد نیگا کردم...نویسنده اش حدودا پنجاه سال داره... یعنی بیست و پنج سال بیشتر از من تجربه داره!!!! کتابشم در مورد اون دورانیه که دده و  دایه  کدخدا و بچه رعیت وجود داشته....

من اگه بخوام بنویسم از چی بنویسم؟؟؟ جنگ...انقلاب.... مگه من چی میدونم در موردشون....اصلا چه چیز قشنگی دارم که بنویسم.... قصه به خاک سپاری بابام رو بنویسم که بیست و شش سالگی رفت زیر خروارها خاک....یا بدبختی های خودمون اصلا چرا بنویسم...مگه ملت کم بدبختی کشیده!!! 

جدا ما چی داریم؟؟ من از چی بنویسم.... اخرین کتابم که به نصفه رسیده .... ولش کن.....از عشقو عاشقی می نویسم.... برا خودم مسخره میشه....فک می کنم کلیشه ایه.... در پیته.... عاشق کتاب پدر ان دیگری هستم.... کتابهای زویا پیرزاد .... اخرین باری که مجله کارنامه رو گرفتم ....و فهمیدم چه کتابی جایزه فلان و بیسان رو گرفته رفتم کلی گشتم تا پیداش کردم....یه کتاب ۹۰ صفحه ای بود که توش از بوی غذا تو مجتمع... کتک خوردن دختر همسایه و زیر شلواری و عشق به خارج رفتن پدر خانواده بود..... بهش میگن نویسنده ای که صریح می نویسه....فانتزی نمی کنه....رکه.... ولی من اینطوری دوست ندارم... شده جایزه دادن به فیلمهای سینمایی .... مرتیکه از تو حموم به زن بچه اش فحش میده برن براش شامپو بخرن  ...بعد تو المان و جشنواره خوذمون جایزه میگیره....خیاطه مث دیونه ها دعوا می کنه...فحش میده ...فیلمش جایزه می گیره... باد کنک سفید....بچه های اسمان...  چه میدونم....خیلی وقته به این چیزا فک نمی کنم.....

هفته پیش رفتم بیرون....می خواستم خرید کنم..... تو حال خودم بودم که چشم افتاد به یه دختر خوش چهره که زیادی تو ارایش کردن اغراق کرده بود...شونزده یا هفده سالش میشد...یه بچه هم بغلش بود...که تو اون سرما با اون لباس کم تو تنش صداش در نمی امد..... دختره معلوم بود چه کاره هستش...به قول امیر اینجور زنها...بو میدن... تا برسم بهش ...مشتری پیدا کرده بود...یه مرد به تمام معنی عوضی.... از کنارشون که گذشتم...دختره می گفت هفت تومن ....مرده می گفت پنج تومن.... 

عید پارسال به مامانم گفتم من نمی تونم کارهای عید رو انجام بدم یکی رو بفرست کمکم کنه.... بعد یکی امد...با یه پسر بچه پنج ساله که خیلی خوشگل بود... دلم ضعف رفت دیدمش...از اون بچه های بود که عاشقشونم.... خیلی ملوس.... مادرش تا وارد شد چادرش رو گذاشت کنار گفت چه کار کنم ...از کجا شروع کنم.... داشتم به مژه های بلند بچهه نیگا می کردم..گفتم اشپزخونه خیلی کار داره...رفت طرف کیفش بعد یه لیوان برداشت با یه قرص.... کمی اب از شیر ریخت تو لیوان بعد با اون قرص داد بچه اش خورد.... نیم ساعت بعد بچهه بی هوش شده بود  ...منم مث ماست وا رفته بودم...  کاش می فهمیدم و نمیگذاشتم بچه رو بخوابونه...خودش تو حرفاش بهم گفت .اذیت می کنه مجبور می شم بخوابونمش....شوهرم معتاده.... بیستو پنج سالش بود.... فک می کرد سی به بالا باشه....

خوب اینا چیه من بنویسم....کم ندیدم...کمم نشنیدم.... یه موقع های که دیونه میشم میرم یه کتاب می خرم که روش نوشته باشه بدون تو هرگز.... عشق و مستی.... بعد میام می خونم....دختره سیندرلا...پسره فردین.... مث اب خوردن راحته یه جورایی just piece of cake  می مونه... ولی راحت میره پایین..... تو گلو نمی مونه.... نمی دونم چرا نمی تونم اونطوری که می خوام بنویسم.....

باز من قاطی کردم.... خودم معتقدم صحبت از این مملکت یعنی بادمجون واکس زدن.... کی گوش میده.... ولی خوب دیگه...بزار منم  یکمی بادمجون واکس بزنم...یا به قول خودم افغانی لگد کنم.....

نوشته شده ساعت ۳:۴۵ دقیقه صبح

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:16  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه ؟.... وای اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانم  رو میدم میره....

4 صبح خوابم برد... 7:30 بیدار شدم....تا ساعت  10 درس خوندم..... الانم یه برک به خودم دادم.....  راستش می خواستم از یه خاطره بگم که تو این برفها برام اتفاق افتاد....

ما با داماد کوچیکه تازه فامیل شدیم..چهار ماه نمیشه.....شناخت زیادی هم از خانواده اش نداریم..... داماد کوچیه دوست البالو بود ... میدونه من ادم شوخی هستم.... و تا نخوام هیچ چیزی رو جدی نمیگیرم... با اونم خیلی صمیمی هستم....بر عکس داماد بزرگه خیلی خوب معنی صمیمیت منو فهمیده.....و حد خودش رو میدونه...خلاصه اینکه برا مراسم خواستگاری و بله برون.... که همراه خانواده اش می امد .... من یا فیلم بردای می کردم... یا مسول یه کار مهم بودم .... چون این سه تا برادر داره....بی اختیار خیلی بی محلی می کردم...انقدر که به گوشم رسید که همشون میگن عروسشون...خیلی مغروره.... ترو خدا می بینی ...گیلاس و غرور!!! ....نمی دونم متوجه میشید یا نه...منظورم اینه که اونا با همه راحت بودن الا من..... من خیلی جدی بودم باهاشون....در اصل کمی هم تحویل نمی گرفتم..... خوب چه معنی داشت....هر چه قدر هم که برادرشون می گفت ...گیلاس اینطوری نیس.... ولی اونا که از من روی خوش ندیده بودن.....

تا اینکه تو این برفا خیلی اتفاقی ...قرار گذاشتیم که فامیلی بریم برف بازی....اونجا که رسیدیم متوجه شدم... برادرهای داماد کوچیکه هم هستن.... خوب خورد تو ذوقم....اخه باز باید خودمو می گرفتم.... و سنگین جلوه می کردم....

بگذریم از البالو که کنار دریا هم بریم دستاشو می کنه تو جیبش و فقط به اب بازی بقیه نیگا می کنه.... چون استریله و از این کارها خوشش نمیاد... اونجا هم نشسته بود تو ماشین ...یا مراقب ایدین بود... منم به مونا یا مژی اینا برف میزدم اونا به من.... چند دقیقه نگذشت که دیدم دارم یخ می کنم...بی خیال شدم.... ولی داماد بزرگه ول نمی کرد....هی بهم برف میزد...فک کنید من با قیافه جدی برف بازی کنم.....تازه پرستیژم رو هم حفظ کنم....  

خلاصه خیلی فیلم بود... یکی دو بار مری و مونا با هم افتادن زمین.....یه بارم داماد بزرگه ....من که ترکیدم سر افتادنش...خیلی بد افتاد...عمودی رفت بالا افقی امد پایین.....

ایدینم یه موقع های می امد یه نیگا به من می کرد می گفت...خخ(یخ) کردی؟....منم می گفتم اره خیلی خخ کردم.... دیدید...بچه ها خودشون یه حسی دارن میان به ادم نسبت میدن....

اخرش بعد بیست دقیقه گفتیم برگردیم...بریم یه جای گرم بشیم.....اما تا نشستیم...چند نفر احتیاج مبرم به دستشویی پیدا کردن...انقد که اخر به التماس افتادن... و بابای ایدین.....یه مسجد پیدا کرد که اجازه داد بچه ها رو ببریم دستشوی...حالا فقط سه تا بچه کوچیک باهامون بود...بیست نفر ادم بزرگ رفتن دستشوی..بچه کوچیکه تو حیاط برف بازی می کردن....

منم تو دستشویی... یه اینه بزرگ دیده بودم کلی ذوق مرگ بودم.... داشتم خودمومرتب می کردم.... همینطوری هم اونای که رفته بودن دستشویی رو مسخره می کردم... با مونا دست به یکی کرده بودیم هی تیکه مینداختیم....هی چرت و پرت می گفتیم ....البته بد نبودها...ولی خوب بلاخره به اون قیافه گرفتن های من هم نمی خورد..... داشتم برا مرجی تو دستشویی شعر می خوندم و با مونا دست میزدیم که مژی با دست اشاره کرد به سقف....نگاهشو که دنبال کردم .....

دستشویی زنونه ..مردونه با یه تیغه جدا شده بود و سقفش باز بود...یعنی هر چی من گفته بودم ....اونطرف میشنیدن....

دیگه دلم نمی خواست از دستشویی بیام بیرون... ولی به زور بردنم بیرون....  من اینطوری بودم.... فامیل جدیدا اینطوری...  باز خواستم به روی خودم نیارم..... امدم برم توماشین...یهو عموی ایدین که هم سن خودمه و کلی با هم کری داریم....با حالت مسخره گفت...واه واه ماشاءا... تو چقد حرف میزنی... یه نیگا از اون خشمام بهش کردم و باز خودمو گرفتم از جلوشون گذشتم....

بعد شنیدم که گفته بودن...نه فهمیدیم زن داداشت شوخه.... فهمیدیم.....

حالا می ترسم با خودشون بگن..این فقط تو دستشویی سر ذوق میاد...

تا بعد...بای

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:35  توسط گیلاس | 

سلام

وای چشمام داره در میاد.... کور شدم رف... این دوران امتحانا باعث شد دوباره اساسی قاطی بشم.....نه درست بودم!!...... حالا درست تر شدم.... دیروز بعد از یه شبانه روز بیداری ساعت دو خوابیدم  نه شب پاشدم.... خدایی این البالوی بیچاره دلش خوشه زن گرفته.... بیدار شدم دیدم همونطوری با لباس بیرون رو کاناپه خوابیده.... این مردا چرا اینطوری هستن اخه.... امده دیدیه چراغا خاموشه ...منم خوابم به قول خودش کسل شده خوابیده.... میگه دلم نیومد بیدارت کنم.....

اخر شب ساعت دو و نیم خوابیدم...چهار صبح بیدار شدم باز.....همچینم بیدار شدم انگار صد سال خواب بودم ..... از اون موقع هم بیدارم...از اونجای که بدنم خیلی رو فرمه..میدونم الان هاس که دیگه خوابم بگیره....پس شب به خیر...

............................................................. بیدارم نکنید...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا اینم ادمه تو خلق کردی؟؟؟ دارم شکنجه میشم.....مامانننننننننننننننننننننننن ....من خوابم میاد....

 

اون شب که پست قبلی رو نوشتم بعدش رفتیم ملاقات ایدین.... انگار حالش خوب شده بود...دیگه ما رو شکل مارمولک نمیدید....  مامانش نگذاشت شام بیایم...همونجا موندیم...بعد ما هم بقیه امدن...داشتم سالاد درس می کردم..ایدین با توپش هی می کوبید به در و دیوار....یه بارم توپش افتاد تو بساط سالاد من.....منم حساس.... سرش داد زدم که برو بیروننننننننننننن .... اونم توپش رو برداشت زد زیر بغلش ...همینطوری که داشت می رفت بیرون گفت...بیا بریم بابا این ادم نیش......

اول از همه خودم غش کردم از خنده Too Funny ..... چند دقیقه بعد امد خودشو انداخت تو بغلم گفت...منو دوش داری؟ ....گفتم اره مسخره دوستت دارم.... گفت منم دوشت دارم..... البالو از اون اتاق میگه من اینجا چغندرم !!!!

مامان ایدین گفت ای بابا داداشی تو چقد حسودی.... پس فردا چطوری تحمل می کنی زنت قربون صدقه بچه بره!!!! اونم از همون اتاق گفت...جلوی من نره ..... مامانش گفت ...بزار ایشاءا... بچه دار بشن....

دیدیم باز اینا دارن میرن صحرای کربلا....یواشکی جیم شدم رفتم بیرون ..... مامان البالو داشت می گفت دیر شده پسرم الان شیش سال شده .... البالو گفت .....بی خیال مامان ...بگذار راحت زندگیمونو بکنیم... حوصله ونگ ونگ بچه ندارم....

داشتم با مونا صحبت می کردم که ایدین با ایدا دعواش شد... افتاده بودن به جون هم.....همدیگر رو میزدن.... مامانشون ...یکی رو زده بود زیر بغلش ...اون یکی رو هم با پا دور نگه داشته بود...رو به من می گفت.... چرا بچه دار نمیشی اخه.... ببین چه خوش میگذره....  اخر سر مجبور شدم ایدا رو ببرم تو اتاقش....ایدین هنوز جیغ میزد.... شده بود فیلم سینمای....

ایدا داشت گریه می کرد... میگم چرا گریه می کنی...میگه اخه منو میزنه...میگم بابا تو 5 سال بزرگتری.... خوب تو هم بزنش.. داشتم مثلا ارومش می کردم دیدم ...ایدین با لوله جارو برقی امده پایین.....  میگم این چیه... امدم ایدا رو بقشم........گفتم برا من ادم شدی!...خیلی بلدی شلوارتو بکش بالا.... اخرم از زیر دستم رد شد یه لگد تو به پای ایدا کوبید و در رفت ...ایدا هم که قربونش برم ماست....  یه ساعت طول کشیده ایدا رو اروم کنم دوباره بعد پنج دقیقه همچین جیغ زد یه متر پریدیم هوا....باز ایدین امده بود موهاشو می کشید..... من دیگه اینطوری شده بودم. Disappointed 2 ... از دست اینا...  باز به کمک مونا و مژی موهای ایدا رو از تو دستای ایدین بیرون کشیدیم..... حالا تو این معرکه ایدا یادش افتاده دیکته ننوشته ....  من دیگه ناراحتی روحی گرفته بودم Nervous   .... مونا تیک عصبی گرفته بود   Bug Eyed  ....

به مامان ایدین میگم دفعه دیگه خواستم بیام خونتون بلیت می گیرم....مونا میگه منم تخمه میارم.... گفتم البته به شرطی که بخش ایدینش رو زیادتر کنید....

خلاصه که گذشت...یعنی اخر باباشون امد یه داد سرشون زد اروم شدن.... ولی بازم هر ده دقیقه یه بار جیغ ایدا در می امد....

فعلا خداحافظ تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:53  توسط گیلاس | 

سلام

حال شما چطوره؟....

میدونید به زودی قراره بیان من رو کشف کنن.....از مریخ گزارش شده یکی از افرادمون که گم شده داره برامون اعلام وجود می کنه....

علامتهای اعلام وجود:

ساعت 6 بعد از ظهر ناهار می خوره....

ساعت 3 صبح شام می خوره....

چیزی به اسم صبحانه نمیشناسه....

شب تا صبح بیداره...

صبح تا شب خواب....

زمانه امتحانات به شدت بی خیال دنیا میشه....

ادمه ولی خودشو گیلاس معرفی کرده.... خواسته ما نفهمیم....

کلا ادم باصفایه.... (اینو خودم اضافه کردم).

حالا قراره قرار داد ببندیم من برم تو تیمشون.....

امروز سر جلسه امتحان داشتم سوالها رو جواب میدادم که پشت سریم اروم صدام کرد.... تکیه دادم عقب میگه دستت رو باز بگذار من ببینم.....کمی برگمو دادم سمت راست خودمم رفتم سمت چپ..... نمی دونم انگار پشت سریم خیلی تابلو بود که یهو مراقبه امد بهم گفت درست بشین....نگذار از رو دستت نیگا کنن.....تا مراقبه دور شد دختره گفت ببین من هیچی ننوشتم کمکم کن.... حدودا سی تا سوال تستی بود  سه چهار تا تشریحی.... گفتم بگو کدوما رو ننوشتی تا بهت بگم....تستی ها رو..... اونم از سوال یک شروع کرد.... منم از کنار صندلیم با انگشتام بهش عدد نشون میدادم...... مراقبه گیج شده بود....هی می دید از سمت ما صدا میاد ولی ما حالتمون خیلی عادیه....

بعد امتحانهمون دختره امد تو حیاط دانشگاه بغلم کرد ....و با خوشحالی گفت دستت درد نکنه....هیچی نخونده بودم...دیشب عروسی بودم.....گفتم اشکال نداره من به جای تو هم خونده بودم . بعد میگه ببین گیلاس جان ...عدد یک رو با انگشت کنار شصت نشون میدن ....نه اون انگشت وسطیه....

فردا یه امتحان دارم که حتی یه جلسه هم سر کلاس نرفتم....استادش از این پیرمرداس که سر کلاس از خاطرات دوران قبل از انقلابش میگه.... منم میشناسه....بهش گفتم کارمندم...دو تا هم بچه دارم....هر ترم هم باهاش کلاس می گیرم ...بعدم قبول میشم....

 

ایدین مریض شده....الان سه هفته اس ....هر جا میره می چسبه به مامانش میگه اینجا مارمولک داره..... شبا هم تب می کنه....هی داد میزنه حرف نزن....پیش هر دکتری بردن درست نشد ...اخر یه دکتر!!!!! میگه ببریدش پیش کسی که سر کتاب باز می کنه....اونا هم با کمک همسایه ها یه با کلاسش رو پیدا می کنن از اینای که وقت قبلی باید بگیری.....اخر معلوم میشه رو ایدین سایه افتاده....!!!!! میگن همزاد خودشو دیده!!!!!

من به این چیزا اعتقاد ندارم ولی از وقتی براش دعا نوشته ایدین اروم شده.....فک کنم بچمونو یه کاری کردنننننننن.

البته این وسط  مامان ایدین از همون حرف شنید....تنها فرد دیپلمه بین ما اونه....تا می امد حرف بزنه ما باهاش دعوا می کردیم که 2006 و دعا!!!!! ولی انگار یه چیزی بوده واقعا....

 

من دیگه خونه اونا نمیرممممممممم....اونجا ترسناکه...... هیولا داره.... مامانننننننننننننن.... البته من نمی دونم اونا چرا به ایدین زدن؟؟!!.....اونکه از خودشون بود.... !!!!!

تا بعد  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:57  توسط گیلاس |