![]() |
![]() |
|
|
سلام
حالتون خوبه...من که خوبم ...می دونید ...می خواستم دیشب اپ کنم ولی خوب خیلی خسته بودم...چرا؟ ...اخه دیروز ۴۵ تا مهمون داشتم... سر شام جا واسه ما نبود ...واسه همین منو ٬ مونا٬ دو تا ازدخترهای عموی البالو و پسر عموی البالو رفتیم تو اتاق مونا...در اتاق رو هم باز گذاشتیم که راحت با بقیه در ارتباط باشیم. ای خندیدیم ...ای خندیدیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:50 توسط گیلاس |
|
|
سلام
خیلی جالبه ادم تو یه ماه هیچ اتفاق خاصی براش نمی افته بعد یهو تو دو ساعت بلای سرش میاد که ... ساعت ۵ خسته و کوفته رسیدم خونه....دیدم ارزش نداره بخوابم ...یه چیزی برای افطار درس کردم و تا دم اذان مشغول بود. بعد یواش یواش میز رو چیدم ...چای رو دم کردم ... البالو دیگه این حدودا میامد خونه.... بعد نشستم منتظر البالو خلاصه که شوک بدی بود امروز تو کلاس ...یکی از اون کلاسهای که خیلی سخت میگذره دیروز یه اتفاق جالب افتاد که چون دیشب دمق(؟) بودم ننوشتم ... دیروز جلوی در دانشگاه یکی از بچه ها رو انطرف خیابون دیدم . اونم منو دید ..با هم کار داشتیم . من صداش کردم و خواستم برم انطرف خیابون ...اونم می خواست بیاد پیش من ...این وسط یه وانتی با سرعت بالا به طرفمون میومد هنوز به کامنتهای پست پایین جواب ندادم...امشب حتما به همش جواب میدم ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 21:49 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟...منم خوبم ... خودم که احساس می کنم خوبم رفتم جلوی موهامو کوتاه کردم. اسم مدلش فشنه... امروز حلقه ام داشت گم میشد...از دستم افتاده بود...عجیبه نمیدونم چرا انگشترم چاق شده با البالو قهر کردم الان حالم خوبه ...اخه چیپس خوردم . انقد رفتم منت کشی کردم تا باهام حرف زد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:18 توسط گیلاس |
|
|
سلام امروز می خوام واستون از بچگی هام بگم شاید بگید اخی چه خوب بودن...ولی اشتباه نکنید. چون ما به شدت با هم مشکل داشتیم. خوب من زیر بار حرف زور نمیرفتم .اونم حوصله بحث نداشت واسه همین ما همش در حال کتک کاری بودیم. حالا من نصف اون میشدم. اون از ۹ سالگی باشگاه میرفت و رزمی کار بود .منم تا دلتون بخواد رو داشتم این یه مورد از هزار مورد بود .البته همیشه هم خون و خونریزی نداشت . مثلا یه مورد باز دعوامون شد بعد من که از قلدر بازیای پسرا متنفرم اومدم بنشونمش سر جاش با داد گفتم ببین همچین میزنم تو دهنت که تا یه هفته دندون بر... (ببخشید اما یکی از جالبتریناش واسه روز عروسیم بود . چون دوتا چیزو اولین بار واسه داداشم دیدم. یادمه قبل از اینکه برم ارایشگاه اومد به من گفت ببین گیلاس اشکال نداره اگه من وقتی دارن میبرنت گریه نکنم. منم خندیدم گفتم. نه بهترم هس چون من گریه ام نمیگیره . تو فقط منو بخندون . بعد از ارایشگاه وقتی اوردنم خونه خودمون که مثلا منو از خونه پدری ببرن .دم در دایی بزرگم امد دست منو گذاشت تو دست البالو و داشت به البالو می گفت که این امانت رو به تو دادیم ...مراقبش باش...انقدر حالم بد بود که اولش متوجه نشدم الان خیلی بهتر شدیم . دیگه خیلی هوای همدیگه رو داریم . ولی هر جا ما باشیم همه خوشحالن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 7:40 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون چطوره؟....خوبید...قربونتون منم خوبم...البته دو روزه شدید معده درد میگیرم دیروز کلی اتفاق برام افتاد . اول اینکه تولد خواهر ایدین ...ایدا بود شب که مردا امدن یکی اخبار گوش میکرد...دو تا بحث سیاسی میکردن...یکی چرت میزد...یکی هم با مبایل تو حیاط با دوس دخترش حرف میزد. دو تا هم که هنوز نیومده بودن. مردیم از این مردای بی احساسمون دیگه تا اخر شب حوصله هیچ کاری نداشتم نمیدونم این پیش زمینه اش بود یا چیزه دیگه که یهو سر یه چیز الکی با البالو تو ماشین دعوام شد و مث این دیونه ها در ماشین رو باز کردم که... امیر چنان دست انداخت و منو گرفت که رد انگشتاش روئ پوست شونه ام مونده. وسط خیابون زد رو ترمز. فقط خواست خدا بود که تصادف نکردیم. شوکه شده بود. در رو که بست قفل مرکزی رو هم زد. منم با مشت میزدم رو داشبرد و جیغ میزدم شکر خدا امروز خیلی بهتر شدم. رفتیم خونه مامان اینا داداشم میگه از خانواده ما هر کی دختر گرفته بدبخت شده .یه نمونش ایناها (اشاره کرد به البالو) ...البالو هم زد تو ذوقش از من تعریف کرد بعد یه دونه از اون نیگاهاشو بهم انداخت . من: نیلوفر جان من نمیتونم بیام برات نظر بزارم اخه نظر دونت رو پیدا نمیکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 2:12 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید؟...من که خیلی خوبم...به سه دلیل....اولیش اینه که دیشب کلی سورپرایز شدم....مونا (خواهر کوچیکه البالو) زنگ زد بهم که از دانشگاه برم خونه اونا کارم داره...منم دم اذان رسیدم .خیلی خسته بودم . افطار رو خوردیم که بهم گفتن یه چیز جالب برام دارن .البالو هم بود .اونم نمی دونس چه خبره...ما دو تا با ترس رفتیم بالا اخه گفتن تو کامپیوتره . رفتیم بالا و حدود ۱۰ نفر ادم دورمون جمع شد ن .من و البالو هم هی بهم نیگا می کردیم و نگران بودیم.که....نمی دونید چه حالی شدم مونا عکسهای که ما (من و البالو) اینور و انور انداخته بودیم جمع کرده بود و باهاشون یه کلیپ درست کرده بود. خیلی جالب بود. رو هر عکس حدود ۱۰ ثانیه مکث بود بعد یه ایفکت هم داشت که مثلا حباب میومد و رعد و برق میزد . اما چیزی که قشنگ بود اهنگش بود .اهنگ معین ( نور چراغ خونه این دل دیونه تویی )...این اهنگ وقتی شروع شد که یه عکس تک نفره من اروم اروم داشت میومد وسط صفحه دومین دلیل خوشحالیم اینه که قبض تلفن امده چهل و پنججججججججج هزار تومن امروز کلاس اخری رو دو دره کردم . دیروزم نیم ساعت درس جواب دادم.اشکم در امد...اخر بچه ها وساطت کردن. منم خیلی ناراحت بودم. اخه از همه ده دقیقه ای میپرسه از من نیم ساعتی...خیلی استاد بدیه ...هم بد نمره میده هم خیلی گیره. بچه ها سال بالای میگن تا حالا تو کلاس نمره بالای ۱۵ به کسی نداده . فک میکردم با من لج کرده. بعد یکی از بچه ها گفت بهت داده ۱۸ .من کف کرده بودم من یه اخلاقی دارم که نمیدونم خوبه یا بد اما دست خودم نیس اونم اینه که همیشه نیشم تا بناگوش بازه دیروز یکی از بچه ها می گفت به تو که نیگا میکنم انگار والیوم خوردم .اخه خیلی ارامش داری. میدونید چرا اینا رو میگم .... اخه انگار خودمو نمیشناسم ببخشید که اینبار طولانی شد و مث همیشه نبود....نمی دونم چرا گیر دادم به خودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:20 توسط گیلاس |
|
|
سلام هیچی بدتر از این نیست که ادم وقتش رو بگذاره سر کاری که اصلا دوس نداره . اخ که گوگیجه گرفتم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 21:25 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید ؟ منم خوبم یعنی شکر خدا زنده موندم.... چرا؟؟؟ بگذارید از اول بگم .از مقدمه...نمی دونم چه حکمتیه دیگه تا دم سحری خوردن خودمو سرگرم کردم و وقتی واسه سحری خوردن بیدارش کرده بودم .اقا همچین اخم کرده بود که بیا و ببین دم افطار با سرو صدای البالو تو اشپزخونه بیدار شدم ولی از جام بلند نشدم اما میگم چه بده یه ادم لجباز با یه ادم مغرور تو یه خونه زندگی کننا...البته اینبار لجبازیم کار دستم نداد...دفعه قبل رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و تصمیم گرفتم تا دو روز بیرون نرم...اما یه ربع بعد دستشویم گرفته بود خلاصه که ببخشید سرتونو درد اوردم . یادتونه گفتم این بلاگ فا با بقیه بلاگ فا ها فرق میکنه . خوب تو کدوم بلاگ فای عکسهای بلاگ اسکای هست .مهندسسسسسسسسسسسسس دمت هزار تا گرمممممممممم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 3:50 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون چطوره ؟ خوبید....منم خوبم و خوشحال اخه من ماه رمضون رو دوس دارم امروز تو کلاس خیلی خوش گذشت مخصوصا کلاس اخری که تا چهار طول کشید...اخه جمع دخترونه بود استادمون خانوم بود منم وقتی شرایط اینطوری باشه ناخوداگاه زبونم باز میشه ...ای اذیت کردم ... امروز طبع شعرم گل کرده می خوام یه شعربنویسم : یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم برو بیار پاکش کنم ریدی به سر نوشتم تف کرد روزگار به من ....من به روزگار. امروز داشتم واسه خودم مغازه ها رو نیگا می کردم اهان تا یادم نرفته ... اینجا قراره بترکونه...حالا ببینید اینجا کار من نیس ...کار مهندسه ....من سر بلاگ قبلیم خیلی زحمت کشیدم اما زحمت اینیکی رو در بست انداختم گردنه مهندس خوب چیز جالبی نداشتم بنویسم شرمنده...به جاش اینو بگیرید تا بعد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 21:1 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید....منم خوبم معلوم نیس!!!! ...خوب راستش رو بخواید دو روز بد رو پشت سر گذاشتم ...اول اینکه دیشب نخوابیدم تا صبح بعدم رفتم دانشگاه ...هنوز نخوابیدم ...فردا هم ساعت ۷ کلاس دارم.... اما چرا دو روز مشکل داشتم؟ خوب راستش همه چیز از اونجای شروع شد که به طور ناگهانی internt exlorer ام غیب شد فردای اون روز ......من : مهندس این کامپیوترم پاک قاط زده من: البالو باید کامپوتر رو ببرم بدم درستش کنن اخر شب دو ساعت فک کردم تا در طی یه تصمیم جیمز باندی با خودم قرار گذاشتم فردا صبح زود کیس رو ببرم بدم تعمیر و تا قبل از امدن البالو برش گردونم خوب وقتی سر ساعت مقرر رفتم برای اوردن کیس فک می کنید چی شده بود ؟؟؟ منم یه روی ...دارم که حالا حالا ها بالا نمیاد ولی وقتی میاد دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم... دیگه دهنم واشد بعد کمی اراجیف با صدای که تو کل مجتمع میپیچید سر البالو داد میزدم که این کامپیوتر مال منه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:1 توسط گیلاس |
|
|
سلام
حالتون چطوره ؟ تو این سه ماهی که وبلاگ دارم این طولانی ترین مدتی بود که آپ نکردم. خیلی سخت بود ... به هر حال من امدم با یکمی تحول...می دونید شما که منو خوب نمی شناسید....متاسفانه ادم هوسبازی هستم اینبار متفاوت با همیشه نوشتم...اخه دارم میرم تو حس تغییر یه چیز دیگه من یه مهندس پیدا کردم که اینجا رو اون واسم برپا کرده...مهندس دمت گرم...جبران می کنم...الان میگه این حرفا چیه باز ... بچه بد... قربونتون اهان من همسایه فاطیما شدم ...از پوریا جون هم ممنون ...مهم نفس عمله ...اتفاقا منم گیلاسشونم (ارنولد رو میگیم) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:29 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|