تبليغاتX
گیلاس
سلام

حالتون خوبه...من که خوبم ...می دونید ...می خواستم دیشب اپ کنم ولی خوب خیلی خسته بودم...چرا؟ ...اخه دیروز ۴۵ تا مهمون داشتم... ...واسه افطار...حدودا چهار سال پیش توی یه مهمونی البالو اعلام کرد که هر سال تولد امام حسن مهمونی میده...بعد این مهمونی رو برای روح پدر بزرگ خودش و بابای من گذاشت (من نمیدونم به اصلش چی میگن...خیرات؟ ) خلاصه این شد که من هر سال تو ماه رمضون مهمونی به این بزرگی میدم....البته....خوب خونه خودمون نیس چون خونه ما جا واسه چهل و پنج نفر نداره  بعدشم اینکه من عرضه پذیرایی از این تعداد رو ندارم. واسه همینم مهمونی خونه مامان البالوه و مامانم از صبح میاد کمکش...منم اینجا نخودیم...البته ما تمام هزینه مادیشو تقبل کردیم و( اینکه مهمونی حتما همون روز تولد برگذار نمیشه) مهمونها شامل خونواده من...خونواده داماد بزرگه ...داماد کوچیکه (جدیدا اضافه شده ) و سه تا عموی البالو با دختراشون و دامادهاشون...اخه من یه دونه عروس کل این فامیلم  . البالو یه پسر عمو داره که الان پیش دانشگاهیه ...همین دو تا پسر و هوار تا دختر... خوب دیشب من خیلی خسته شدم....البته نه ظرف شستم نه غذا پختم نه کار خاصی کردم ولی یه دقیقه هم نتونستم بشینم.... اخر شبی که مهمونا رفتن بابای البالو امده منو بغل میکنه میگه عروسم خسته شد از صبح ... . میدونید اون تنها کسیه که اجازه داره به من عنوان بده...اخه من از عنوان متنفرم...دوس دارم همه اسممو صدا کنن....از دختر عمه ...زن داداش ...عروس عمو ..بودن بدم میاد  ...خوب میگفتم ....اره خلاصه که کلی زحمت کشیدم اخه اینا بد رسمی دارن...یه بار سفره افطار میندازن یه بار واسه شام......اینهمه ظرف اینهمه ریخت و پاش....اما چیزای جالبی هم داره ...مثلا بعد از افطار میریم طبقه بالا و بزن و برقصه (واسه روح بابای من و بابا بزرگه البالو ) ...البته اینبار فقط مخصوص خانومهاست....اقایون پایین بحثهای شیرین می کنند...(سیاست٬ فوتبال٬ اقتصاد... ) خدای این مردا خیلی بی احساسن . یادم باشه یه روز براتون بگم من همیشه تو جمع مردام.......البته اگه تو جمع خانومها بزن و برقص نباشه...اره دیشب موسیقی گذاشته بودیم و ولوم داده بودیم تا خدا بعدش من و چند نفر دیگه وسط بودیم و حرکات موزون  انجام میدادیم که البالو بهم گفت فاطمه زنگ زده...فاطمه دوست دوران دبیرستانم بود...تقریبا شش سال پیش ....گفت شمارتو دادم با خودت صحبت کنه ....فکرش رو بکنید تو اون سر و صدا من باید کدوم گوری می رفتم که بفهمم دوستم چی میگه...خوب رفتم بالای پشت بوم...وای که ذوق مرگ شده بودم...بعد از اینهمه سال ...می گفت ما (زهرا ٬ فاطمه و سمیه دور هم جمع شدیم و اولین کسی که یادش کردیم تو بودی ...میگه تا ما یادت می کردیم زهرا شماره البالو رو پیدا کرد و بهش زنگ زدیم...) وای که نمیدونید چقد خوشحال بودم...از زهرا که خبر داشتم دوتا بچه داره  فاطمه ازدواج نکرده و سمیه تازه از اهواز برگشته اونم مث من دانشجوه ...قرار شد اولین جمعه بعد از ماه رمضون یه قرار بگذاریم و همدیگرو ببینیم .... . ما توی دو تا میز ته کلاس میشستیم. من اخرین نفر سمت راست بودم.

سر شام جا واسه ما نبود ...واسه همین منو ٬ مونا٬ دو تا ازدخترهای عموی البالو و پسر عموی البالو رفتیم تو اتاق مونا...در اتاق رو هم باز گذاشتیم که راحت با بقیه در ارتباط باشیم. ای خندیدیم ...ای خندیدیم...انقدر تو اتاق سر و صدا و جیغ و داد می کردیم که اینطور به نظر می امد که اون چهل نفر تو اتاق مونا هستن و ما پنج نفر تو پذیرای  ... خلاصه همینطوری داشتیم می خندیدیم که یهو دیدیم اونطرف خیلی ساکت شده ...همون موقع مونا یه کاری کرد که من زدم زیر خنده ...فکرشو بکنید فقط صدای من می امد...تازه داشتم یه خاطره با مزه هم تعریف می کردم  . من پشتم به سمت در بود ...بعد از اینکه احساس کردم صدام بد جوری تابلو شده ..برگشتم می بینم همه دارن فاتحه می خونن . حدود بیست متر انطرفتر البالو نشسته بود ...بغل دستشم داداشم. هر دو داشتن منو نیگا می کردن...جالب اینجا بود که تا من رومو برگردوندم ...جفتشون سرشونو انداختن پایین ...هر دو خنده شون گرفته بود  . واقعا از البالو بعید بود که خندش بگیره...معمولا اینطور موقه ها چپ چپ نیگام می کرد. می دونید من همیشه ضایع بازی در میارم... پارسال تعداد کمتر بود ما هم سر سفره بودیم....منم که طبق معمول در حال شوخی و خنده...اون موقع مادر زن عمو بزرگه تازه فوت شده بود ...من و دختر عموی البالو داشتیم می خندیدیم که یهو یکی گفت واسه روح مرحوم فاتحه... منو میگی٬ خندم نگرفت ... ای می خندیدم...ولی صورتم رو با دستام پوشونده بودم و بدنم تکون می خورد...ای پدرم در امد...بدتر اینکه زن عمو تا اسم مادرش رو شنید زد زیر گریه...خدا بیامرز ۹۰ سالش بود وقتی فوت کرد....می دونید خودم یادمه زن عمو یه بار به من گفت این نمی میره ما راحت شیم بعد.... نمی دونم به هر حال البالو بعدش کلی عصبانی شده بود...اخه به خاطر اون کار من ...یه عده می خندیدن یه عده فاتحه می خوندن... مردای خانواده البالو خیل جدی هستن ....خیلی حرف زدم...ببخشید...  ولی خوب میدونید چیه...نمی دونم چرا تا کسی میگه فاتحه من خندم میگیره...خیلی بده ولی دست خودم نیس...مخصوصا که همه جا ساکت میشه و هی صدای (ص) به گوش میرسه...(راستی یادتون نره٬ این شبا واسه منم یه کوچولو دعا کنید...قربونتون)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:50  توسط گیلاس | 
سلام

خیلی جالبه ادم تو یه ماه هیچ اتفاق خاصی براش نمی افته بعد یهو تو دو ساعت بلای سرش میاد که ...

ساعت ۵ خسته و کوفته رسیدم خونه....دیدم ارزش نداره بخوابم ...یه چیزی برای افطار درس کردم و تا دم اذان مشغول بود. بعد یواش یواش میز رو چیدم ...چای رو دم کردم ... البالو دیگه این حدودا میامد خونه.... بعد نشستم منتظر البالو ...اذان گفتن یه چای خوردم .و چشمم به در بود...احتمالا ترافیک شده اون مونده تو ترافیک...یه لحظه یاد زمانهای که پشت ترافیک می مونه افتادم و خنده ام گرفت ... از ترافیک متنفره  . باز کمی صبر کردم ساعت شده بود ۶:۱۵ اما هنوز نیومده بود . پاشدم بهش زنگ زدم. گوشیش خاموش بود... باز سر خودمو گرم کردم .سعی کردم بشینم و یکی از این سریالها رو نیگا کنم ...اخه هیچ کدومشونو تا حالا درست و حسابی ندیدم. ساعت هفت که شد . دیگه دچار تشویش شدم. اخه البالو عادت نداشت بدون خبر جای بره. من هیچ وقت نمی پرسم ...خودش میگه . ساعت ۷:۱۵ به بعد مدام با گوشی خاموش تماس می گرفتم به امید اینکه اینبار روشنه ...نمی دونم این چه اخلاق بدیه من دارم که تا یه مورد اینطوری پیش میاد مدام ذهنم به جاهای بد کشیده میشه...یه لحظه تصور اینکه نکنه تصادف کرده برام بس بود که اشکم رو در بیاره . بی اختیار فک می کردم نکنه بلای سرش امده ...پس چرا بهم زنگ نمیزنه ؟ دیگه گریه می کردم . به شدت عصبی شده بودم ....به هیچ کسی زنگ نزدم . میدونستم بدون من جای نمیره ... گاهی اوقات تا سر خیابون هم که می خواد بره میگه تو هم بیا ...ساعت ۸ شد و من بگم داشتم پر پر میزدم دروغ نگفتم . بلاخره ساعت ۸:۲۰  یا بیشتر بود که صدای چرخش کلید تو در رو شنیدم . و یکمرتبه چنان ارامشی به وجودم ریخت که نمیشه توصیفش کرد. تا چشمش به قیافه سرخ از گریه من افتاد لبخند زد . و من خنده و گریه ام قاطی شده بود. رفتم بغلش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش . اینجا تنها جایه که همیشه احساس ارامش می کنم . اونم دست خاکی شو انداخت دور من و ... چرخ ماشین پنچر شده بوده و شارژ مبایلشم تموم اونم انقدر در گیر ترافیک و پنچری بوده که متوجه خاموش شدن گوشیش نشده ... تا اون موقع افطار نکرده بود ... وقتی بهش از بی تابیم گفتم میگه من که همیشه بهت گفتم خبر بد زود به ادم میرسه مطمُن باش اگه بلای سرم بیاد تو رو منتظر نمیگذارن .... میگم بسه دیگه کم دلم خون شد تو هم بیا بدترش کن. میگه قربون دلت برم  فوقشم اینکه بلای سرم میومد ...چیزی که واسه تو زیاده شوهره  ... من: امیر جان میدونم بدت میاد ولی میشه خفه شی  . امیر: بله ٬ بله که میشه ...

خلاصه که شوک بدی بود...خدا جونم یه وقت تصمیم نگیری دوباره منو امتحان کنیا ...قربونت برم ...

امروز تو کلاس ...یکی از اون کلاسهای که خیلی سخت میگذره ... چون دیر رسیدیم من همون دم در نشستم ...یکی از بچه ها یه دونه از این ماشین کوچولو ها اورده بود که رو زمین به عقب می کشی و اونم تندی میره جلو . هی اون واسه من می فرستاد من واسه یکی دیگه خلاصه خیلی حال میداد....خیلی مراقب بودیم که استاد متوجه نشه ... تو این گیر و دار استاد با یکی از بچه ها دعواش شده بود...می گفت یکی رفته گفته من تو کلاس فارسی زیاد صحبت می کنم واسه همینم یک ساعت بدون توفق انگلیسی حرف زد  . اون حرف میزد ما ماشین بازی می کردیم . من به دوستم میگم این وقتی فارسی صحبت می کنه ما نمی فهمیم چی میگه ...کدوم خری رفته این حرفو زده ؟ میگه چی ؟ میگم مگه نمیشنوی؟....دست کرد زیر مقنعه گوشی هدفون از گوشش در اورد   . همش حواسمون بود که ماشینه از محدوده صندلی ها بیرون نره...اما یهو از زیر پای دوستم در رفت رفت وسط کلاس ایستاد ...شانس اوردیم که استاد داشت رو برد می نوشت.  دیگه ماشینو جمع کردیم .گفتیم بقیه اش زنگ بد سر کلاس کلیات زبان شناسی.

دیروز یه اتفاق جالب افتاد که چون دیشب دمق(؟) بودم ننوشتم ... دیروز جلوی در دانشگاه یکی از بچه ها رو انطرف خیابون دیدم . اونم منو دید ..با هم کار داشتیم . من صداش کردم و خواستم برم انطرف خیابون ...اونم می خواست بیاد پیش من ...این وسط یه وانتی با سرعت بالا به طرفمون میومد ...یهو جفتمون هل کردیم من رفتم اونطرف خیابون دوستم امد اینور خیابون یعنی با سرعت جاهامونو با هم عوض کرده بودیم .....ای خندیدیم ...ای خندیدند...

هنوز به کامنتهای پست پایین جواب ندادم...امشب حتما به همش جواب میدم ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 21:49  توسط گیلاس | 
 

سلام

حالتون خوبه؟...منم خوبم ... خودم که احساس می کنم خوبم  ولی بقیه میگن خوب نیستم. یه دو سه روزه اشتهامو از دست دادم.تنها چیزی که میلم می کشه بخورم چیپس با نوشابه اس  . دیگه هیچی . بعدشم معده ام بدجور قاطی کرده ...

رفتم جلوی موهامو کوتاه کردم. اسم مدلش فشنه......کوتاه شده تا رو پیشونی بعد با تیغ خورد شده یکم میره چپ یکم میره راست ...کمی بالا ٬کمی پایین ...خلاصه معجونی شده واسه خودش .دوستام میگن شکل جوجه شدم.البالو میگه بهت میاد ...مونا میگه خیلی خوب شده ... مامانم میگه نه به روزه گرفتنت نه به این مو بیرون گذاشتنت . منم گفتم مهم نیت عمله

امروز حلقه ام داشت گم میشد...از دستم افتاده بود...عجیبه نمیدونم چرا انگشترم چاق شده ...

با البالو قهر کردم ... اعصابم رو خرد کرد. قبل از افطار هی اه و ناله کردم که ای معده ...ای معده ام میسوزه...دم افطار که شد میل به هیچی نداشتم...فقط یه چای خوردم . البالو هی بهم چشم غره میرفت ولی چیزی نمیگفت تا خودم با حرص گفتم : چیه چرا اینطوری نیگا می کنی....اونم انگار منتظر همین حرفم بود. . میگه اگه به جای تو یه بچه چهار ساله رو بزرگ می کردم اعصابم ارومتر بود . . چرا اینکارا رو می کنی . مگه معده ات درد نمیکنه . خوب یه چیزی بخور . زخم معده میگیری . میگم چیکار کنم ...دوس ندارم .تو خودت میتونی زوری چیزی بخوری. میگه اره می تونم . گفتم :من نمی تونم .گفت : اره تو فقط می تونی اوقات منو تلخ کنی. . مثلا بهم بر خورد امدم بلند شم برم ...(اینطوری در میرم) ...دستمو گرفت گفت حق نداری بری٬ بشین یه چیزی بخور.(البته متن اصلی سانسور شد)  ...میگم با من اینطوری صحبت نکن امیر .میگه صحبت می کنم ...دیونه ام کردی ..فردا خونریزی معده کنی من بدبخت میشم . گفتم نخیرم میرم خونه مامانم نمی خواد تو نگران من باشی  . گفت : ساکت میشی یا نه ... منم ساکت شدم . . بیچاره ارنجشو گذاشته بود رو میز و سرش رو گرفته بود بین دستاش... بعدم پاشد رفت ...هیچی هم نخورد...به خدا تقصیر من نیس ...نمی تونم بخورم .

الان حالم خوبه ...اخه چیپس خوردم . انقد رفتم منت کشی کردم تا باهام حرف زد . میگه دیگه نمی خواد روزه بگیری...نمیدونم . من وقتی خودم میرم پیش قدم اشتی میشم بعدش سرسنگین میشم  . الانم در اصل قهر نیستما ولی حس حرفم نمیاد ...اون نشسته داره فوتبال نیگا میکنه ....منم اینجام ...راستش الان که این متن رو واسه غلط گیری دوباره خوندم میبینم ااااااااااااااا خدا به البالو صبر بده . من :

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:18  توسط گیلاس | 
 

سلام

امروز می خوام واستون از بچگی هام بگم....تا ببینید چه دختر خوبی بودم . خوب اولش اینکه چون یه دونه دختر بودم و تا ۱۷ سال بعد از من هیچ دختری به دنیا نیومد .خیلی لوس بودم. سه تا دایی داشتم که به اضافه یه بابا بزرگ لب تر می کردم خواستمو فراهم می کردن. اخه خانواده ما برعکس خیلی از خانواده ها به شدت دختر دوستن .واسه همینم دختر کم داریم. خوب من الان سه تا نابرادری دارم که از پدر جدا و از مادر سوایم یعنی هیچ نسبت نسبی نداریم .فقط به خاطر ازدواج مامان من با بابای اونا سببی فامیل شدیم. اما یه برادر تنی دارم.که تمام بچگی ام و نوجوانی و جوانی در کنار اون بودم . البته به طور رسمی تا ۱۸ سالگی. می دونید ما دوتا خیلی مث همیم از لحاظ چهره نه ولی از لحاظ رفتاری مو نمیزنیم. انقدر علایقمون مشترکه که حال خودمونم بهم خورده  . البته به خاطر اینه که ما دو تا با هم بزرگ شدیم.مامانم که همیشه سر کار بود و پنج ٬شیش میومد خونه .و بعدشم خسته بود زود می خوابید و ما دوتا همش با هم بودیم. اگه هر کدوممون زودتر از مدرسه میرسید اون ناهار میگذاشت یا غذا رو گرم می کرد. من همیشه دعا می کردم اون زودتر نرسه .اخه غذاهاش افتضاح بود. هر چی دم دستش می امد میریخت تو یه ماهی تابه بعد یه تخم مرغم روش میشکست و می گفت بیا غذا درس کردم. فکرشو بکنید تو غذاهاش قارچ٬تن ماهی٬ سوسیس٬ گوشت چرخ کرده٬ گوجه فرنگی٬تخم مرغ...همه چی بود . اونم تند. هی می گفتم بابا دیونه انقدر فلفل نزن. می گفت بدسلیقه ای به این خوبی شده.عوض تشکرته. کوچیکتر که بودیم . تنها بازیمون که خیلی دوس داشتیم پلیس بازی بود. اسم منم همیشه علی بود. علاقه خاصی به این اسم داشتم و دارم. ما دزدم نداشتیم . من همیشه یه تفنگ همراهم بود. گاهی مدرسه هم میبردم .سالهای اول ابتدای. همون موقع ها که قاطی بودم.

شاید بگید اخی چه خوب بودن...ولی اشتباه نکنید. چون ما به شدت با هم مشکل داشتیم. خوب من زیر بار حرف زور نمیرفتم .اونم حوصله بحث نداشت واسه همین ما همش در حال کتک کاری بودیم. حالا من نصف اون میشدم. اون از ۹ سالگی باشگاه میرفت و رزمی کار بود .منم تا دلتون بخواد رو داشتم. بیچاره مامانم از دست ما یه روز خوش نداشت. تازه این موقعی بود که جلوی اون دعوامون میشد . بگذریم از زمانهای که خودمون دو تا بودیم. یه بار تو یکی از این دعواها بحثمون بالا گرفت ...اونم با دست زد تو صورتم که باعث شد لبم  زخمی بشه و خون بیاد. خودش ترسیده بود و هول کرده بود. منم هی جیغ میزدم و نمیگذاشتم ببینه لبم چی شده . تو این گیر و دار یهو دیدیم داییم امد تو خونه. تا منو اینطوری دید افتاد به جون دادشم . حالا من سر داییم داد میزدم که چیکار داری دادشمو ولش کنننننننننننننن .

این یه مورد از هزار مورد بود .البته همیشه هم خون و خونریزی نداشت . مثلا یه مورد باز دعوامون شد بعد من که از قلدر بازیای پسرا متنفرم اومدم بنشونمش سر جاش با داد گفتم ببین همچین میزنم تو دهنت که تا یه هفته دندون بر... (ببخشید ) .داداشم اولش یه ساعت خندید بعد منو کشت  . یه موقع های که مامانم بود و ما دعوامون میشد سعی می کردیم کار به جای باریک نکشه اخه حالش بد میشد . ما هم لفظی به جون هم می افتادیم .خوب این جور موقع ها داداشم که هیچی تا هفت نسل قبلو بعدشم حریف من نمیشدن . اونم وسطش اشکش در میومد با حالت گریه به مامانم می گفت دستت درد نکنه با این دختر بزرگ کردنت  . خیلی به ایندش امیدوارم. . یه موقع های که می خواست برای کسی درددل کنه می گفت من تو باشگاه هیکل های دو برابر خودمو حریفم اونوقت این گیلاس اشک منو تو خونه در میاره. گاهی هم به خودم می گفت اخه یکی بزنم بهت تلف میشی  . انقدر دهن به دهن من نشو . بیچاره ارزو به دلش موند که یه بار از من یه کاری بخواد و من بی حرف انجام بدم. اما وای به اون روزی که با هم خوب بودیم و مشکلی نداشتیم . چون با هم هماهنگ میشدیم و پدر بقیه رو در می اوردیم. مثلا صدای ضبط رو انقدر زیاد می کردیم که پنجره ها می لرزید . اونم چه اهنگایی سی سی کچ ٬ سامانت فاکس ٬ سندرا...یا اهنگای گروه بند .انقدر خوش می گذشت.  خاطرات اون موقع انقدر زیاده که بنویسم یه سی دی رو پر میکنه.

اما یکی از جالبتریناش واسه روز عروسیم بود . چون دوتا چیزو اولین بار واسه داداشم دیدم. یادمه قبل از اینکه برم ارایشگاه اومد به من گفت ببین گیلاس اشکال نداره اگه من وقتی دارن میبرنت گریه نکنم. منم خندیدم گفتم. نه بهترم هس چون من گریه ام نمیگیره . تو فقط منو بخندون . بعد از ارایشگاه وقتی اوردنم خونه خودمون که مثلا منو از خونه پدری ببرن .دم در دایی بزرگم امد دست منو گذاشت تو دست البالو و داشت به البالو می گفت که این امانت رو به تو دادیم ...مراقبش باش...انقدر حالم بد بود که اولش متوجه نشدم.بعد دیدیم همه دارن میرن به اتاق داداشم . ای صدای هق هق گریه اش می امد.حالا منو میگی اینور زار میزدم . اون دو تا چیزی که واسه اولین بار دیدم یکی داداشم تو کت و شلوار بود .بعدشم گریه اش.

الان خیلی بهتر شدیم . دیگه خیلی هوای همدیگه رو داریم . ولی هر جا ما باشیم همه خوشحالن . اخه خیلی سر به سر هم میگذاریم. الان تا بخواد اذیتم کنه ...داد میزنم و البالو رو صدا میکنم .البته من هنوزم باهاش بحثم میشه .اون خیلی عوض شده دیگه خیلی صبوره اما من عادت  چنگ انداختنم رو ترک نکردم.  . خیلی دوس داشتم یه خواهر داشته باشم .اما دختر دور و برم خیلی کمه . واسه همین هنوزم واسه داداشم درد دل می کنم. و کلا با مردا خیلی راحتم . نمیدونم چرا. در کل البالو با داداشم خیلی خوبه. و  این واسه من که تنها هم خونم برادرمه خیلی رضایت بخشه . ببخشیددیگه خیلی حرف زدم. قربونتون .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 7:40  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون چطوره؟....خوبید...قربونتون منم خوبم...البته دو روزه شدید معده درد میگیرم. دیروز تا دم افطار طاقت اوردم .اما امروز مجبور شدم روزه ام رو بخورم. حیف شد.

دیروز کلی اتفاق برام افتاد . اول اینکه تولد خواهر ایدین ...ایدا بود .رفت تو نه سالگی .اولش خیلی خوش گذشت.اخه سر افطار فقط خودمون بودیم .خانوما. هی گفتیم خندیدیم .بعد از افطار می خواستم کمک کنم میزو جمع کنیم که ایدین نگذاشت من کمک کنم. کلید کرده بود بیا بریم تو حیاط ببین من چطوری شکشرخ (تک چرخ) میزنم. منم مجبوری باهاش رفتم .دلم نیومد دلشو بشکنم .رفتیم تو حیاط میگم دوچرخه ات کو؟ میگه تو زمینه (زیر زمین)...من :  .اخه خونه ایدین اینا مث خونه پدر سالار می مونه . هیچی اخر مجبور شدم برم تو زیر زمین تا دوچرخشو بیارم .ولی تا برگردم بالا نصف عمرم رفت. ای جنازه بود اونجا. ای روح بود. دیگه داشتم میمردم.تازه یکی از جنازه ها هم رفت زیر پام ...یه صدای بدی داد . خلاصه امدیم بالا ... حالا من ایستادم تو حیاط و با رادار تا فضای 10 متریمو زیر نظر دارم که بهم حمله نشه .اخه من حاضرم بمیرم ولی از 100 متری یه سوسک هم رد نشم. اونجا هم پر سوسکه... اره...حالا من وایستادم ایدین هی دور حیاط میچرخه داد میزنه ...دیدی ...دیدی چطوی شکشرخ زدم. من: اره افرین . حالا هیچی نمیدیدما .اخه کی با سه چرخه تک چرخ میزنه. احتمالا تو ذهنش اینکار رو میکرد. خلاصه بعد از 100 دور چرخیدن تو حیاط بلاخره رضایت داد بریم بالا . تو دور اخر نتونست چرخشو کنترل کنه محکم رفت تو دیوار . بعد یه فحشی داد که من اینطوری شدم. .بهش میگم ایدین دیگه این حرفو نزنی ها بده . اگه بزنی مامانت تو دهنت ماست میریزه. میگه نه مقه (مگه)...تو دهن بابا ماست یخته (ریخته)...(از ماست بدش میاد)

شب که مردا امدن یکی اخبار گوش میکرد...دو تا بحث سیاسی میکردن...یکی چرت میزد...یکی هم با  مبایل تو حیاط با دوس دخترش حرف میزد. دو تا هم که هنوز نیومده بودن. مردیم از این مردای بی احساسمون . اخرشم سر کیک نخریدن بین ایدا و باباش اختلاف افتاد . اون دیونه هم (ببخشید) ...گرفت ایدا رو زد. من داغ کرده بودم . مامان البالو هم گریه اش گرفت...اخه ما دوتا تو اون اتاق بودیم. من که وقتی عصبانی میشم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم سر بابای ایدا داد زدم که چرا بچه رو میزنی .میگه می خوام تربیت بشه. خلاصه بحثمون شد .اخر اون یکی خواهر البالو منو از اتاق برد بیرون. خاک بر سر حال همه رو گرفت. میدونید دلم از چی سوخت...اخه ایدا با من خیلی رو در بایسی داره. بعدم دیروز روز تولدش بود.مگه ادم چند تا روز مهم تو زندگیش داره که اینطوری بشه. کاش فقط این بود صحنه کتک خوردنش یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشه. واسه همین بغض کرده بودم . البالو میگه چه کار میشه کرد...حرف بهش بزنیم سر خواهرم خالی میکنه . دلم واسه البالو سوخت...تو هر خانواده ای انگار باید یه عتیقه باشه .تو خانواده  البالو هم این شوهر خواهره ادم عوضی از کار در امده. یه روز شاید گفتم که چه کارها که نکرده.

دیگه تا اخر شب حوصله هیچ کاری نداشتم .فقط دوس داشتم مهمونی زودتر تموم بشه . گرچه اخر سر از همه معذرت خواهی کرد ولی ....

نمیدونم این پیش زمینه اش بود یا چیزه دیگه که یهو سر یه چیز الکی با البالو تو ماشین دعوام شد و مث این دیونه ها در ماشین رو باز کردم که...

امیر چنان دست انداخت و منو گرفت که رد انگشتاش روئ پوست شونه ام مونده. وسط خیابون زد رو ترمز. فقط خواست خدا بود که تصادف نکردیم. شوکه شده بود. در رو که بست قفل مرکزی رو هم زد. منم با مشت میزدم رو داشبرد و جیغ میزدم. البته حرفامو با جیغ میگفتم.(مهندس میگه من هر وقت عصبانی میشم این شکلیم) البالوی بیچاره یه کلمه حرف نزد. رفتیم خونه رفتم تو اتاق با همون مانتو و لباس دراز کشیدم رو زمین و خوابم برد. البالو داشت شالم رو باز میکرد که بیدار شدم . گفت پاشو برو سر جات بخواب... نمیدونم چمه ؟...بارباپاپا راس میگه تو این ماه ادم زود عصبی میشه ...ولی اخه این چه حرکتی بود من انجام دادم. انگار ظرفیتم پر شده بود. فک میکردم البالو باهام قهر بکنه یا دعوا کنه ..اما هیچ کاری نکرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. شنیدید میگن گاهی اوقات یه نگاه از صد تا حرف بدتره....البالو منو کشت با اون نیگاهش.

شکر خدا امروز خیلی بهتر شدم. رفتیم خونه مامان اینا داداشم میگه از خانواده ما هر کی دختر گرفته بدبخت شده .یه نمونش ایناها (اشاره کرد به البالو) ...البالو هم زد تو ذوقش از من تعریف کرد بعد یه دونه از اون نیگاهاشو بهم انداخت . من:

نیلوفر جان من نمیتونم بیام برات نظر بزارم اخه نظر دونت رو پیدا نمیکنم...اگه امدی بگو چی کار کنم.عزیزم....این پست رو بخونید ...اما خواهشن فک نکنید من .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 2:12  توسط گیلاس | 
 

سلام

خوبید؟...من که خیلی خوبم...به سه دلیل....اولیش اینه که دیشب کلی سورپرایز شدم....مونا (خواهر کوچیکه البالو) زنگ زد بهم که از دانشگاه برم خونه اونا کارم داره...منم دم اذان رسیدم .خیلی خسته بودم . افطار رو خوردیم که بهم گفتن یه چیز جالب برام دارن .البالو هم بود .اونم نمی دونس چه خبره...ما دو تا با ترس رفتیم بالا اخه گفتن تو کامپیوتره . رفتیم بالا و حدود ۱۰ نفر ادم دورمون جمع شد ن .من و البالو هم هی بهم نیگا می کردیم و نگران بودیم.که....نمی دونید چه حالی شدم.

مونا عکسهای که ما (من و البالو)  اینور و انور انداخته بودیم جمع کرده بود و باهاشون یه کلیپ درست کرده بود. خیلی جالب بود. رو هر عکس حدود ۱۰ ثانیه مکث بود بعد یه ایفکت هم داشت که مثلا حباب میومد و رعد و برق میزد . اما چیزی که قشنگ بود اهنگش بود .اهنگ معین ( نور چراغ خونه این دل دیونه تویی )...این اهنگ وقتی شروع شد که یه عکس تک نفره من اروم اروم داشت میومد وسط صفحه....فک میکردم فقط خودم تحت تاثیر قرار گرفتم ...اما امیر چنان دستم رو تو دستش گرفته بود و می فشرد که فهمیدم اونم داره خودشو کنترل میکنه...خیلی قشنگ بود حس اینکه تو این زندگی ماشینی   هنوز کسانی هستن که به عشق بین دو نفر اهمیت میدن و اونو به تصویر میکشن . بعد فهمیدیم این نقشه همشون بوده...شاید واسه خیلی ها خاص نباشه اما من و امیر از دیشب تا حالا هی این کلیپ رو میگذاریم و به عکسای خودمون که اگاهانه و نااگاهانه انداخته شده نیگا میکنیم و لذت میبریم. فقط این وسط یه عکس من خیلی ضایع هستش... روی کاناپه ولو شدم و دارم ایدین رو که پایین کاناپه دراز کشیده قلقلک میدم...من نفهمیدم بعضی از این عکسا رو کی و چطوری انداختن...دیگه باید مراقب باشم...اینا مشکوک میزنن...

دومین دلیل خوشحالیم اینه که قبض تلفن امده چهل و پنججججججججج هزار تومن . خیلی خوشحالم . اصلا خیلی شاد شدم. البالو میگه دیگه در طی روز نرو اینترنت . منم گفتم ...خسیس ٬گدا٬ اسکروچ ...اونم گفت : تا صبح بگو ولی دیگه نرو اینترنت . من گفتم میرم . اونم گفت برو ببین چیکار میکنم. منم ...خوب به شما میگم (ولی لو ندید) ای فیلم سینمایی بازی کردم .که واسه جشنواره کن نامزد شد. خلاصه انقد خودم غمگین و حرف گوش کن نشون دادم که خودش پاشد کامپیوتر رو روشن کرد. خدایش قصدی جزء سوء نداشتم .

امروز کلاس اخری رو دو دره کردم . دیروزم نیم ساعت درس جواب دادم.اشکم در امد...اخر بچه ها وساطت کردن. منم خیلی ناراحت بودم. اخه از همه ده دقیقه ای میپرسه از من نیم ساعتی...خیلی استاد بدیه ...هم بد نمره میده هم خیلی گیره. بچه ها سال بالای میگن تا حالا تو کلاس نمره بالای ۱۵ به کسی نداده . فک میکردم با من لج کرده. بعد یکی از بچه ها گفت بهت داده ۱۸ .من کف کرده بودم . ساعت بعد تو سالن منتظر یکی از بچه ها ایستاده بودم که همون استاد از کلاس امد بیرون. اول هیچی نگفت .منم فقط اروم سلام کردم. اما اخم هم کرده بودم. استاده خیلی جدی ایستاد و گفت : اکسنتت خیلی بده .من خنده ام گرفت.گفتم میدونم استاد . یه چیزی بین بریتیش و امریکن و افغانیه . گفت : خوبه که خودت میدونی . و رفت.

من یه اخلاقی دارم که نمیدونم خوبه یا بد اما دست خودم نیس اونم اینه که همیشه نیشم تا بناگوش بازه. تو حالت معمولی لبخند میزنم .یه چیز کوچیک منو به خنده میندازه. خیلی لوده نیستما ولی در کل سعی می کنم زیاد سخت هم نگیرم. ترم قبل سر یه کلاس چهار واحدی خیلی جدی یه اتفاقی افتاد که متوجه شدم همیشه دارم می خندم. اون روز صبح با البالو دعوام شده بود ...منم با حال بد ( چون از دعوا کردن بدم میاد) رفتم سر کلاس .خودم فک میکردم عادی هستم . اما یکمرتبه وسط درس استادی که دو ماه بود باهاش کلاس داشتیم و تا به حال یه کلمه خارج از درس نگفته بود . یهو رو کرد به من که اخر کلاس نشسته بودم و گفت : خانوم درختی چرا مث همیشه نیستی . شوکه شدم .چون هم انتظار نداشتم استاد اسممو بلد باشه هم برام غیر منتظره بود . اما از اونجای که هیچ وقت از گفتن حقیقت واهمه نداشتم خیلی راحت ولی با بغض گفتم با همسرم دعوام شده .اونم لبخند زد و گفت اخه شما همیشه می خندیدی گفتم نکنه مسئله ای پیش امده. از اون به بعد هر هفته اول که میومد به من می گفت دعوا که نکردی.

دیروز یکی از بچه ها می گفت به تو که نیگا میکنم انگار والیوم خوردم .اخه خیلی ارامش داری. میدونید چرا اینا رو میگم .... اخه انگار خودمو نمیشناسم. نمیدونم چرا وقتی کسی در مورد خودم باهام صحبت میکنه .انگار داره در مورد یه نفر سوم میگه . یعنی انقد با خودم غریبم یا همیشه دارم نقش بازی میکنم . نقش یه دختر خوب که خیلی اوقات حوصله نداره ولی میشینه به درد دلهای مادرش گوش میده. نقش یه خواهر خوب که نمیدونه اینهمه سر در گمی برادرش برای چیه ولی همیشه سعی میکنه کمکش کنه .نقش یه عروس خوب که دوس نداره تو جمع باشه ...اما به خاطر خانواده شوهرش ...نقش یه زن خوب که از اشپزی و خونه داری بدش میاد اما به خاطر شوهرش این کارا رو میکنه...نمی دونم شاید دارم نقش خودمو بازی میکنم. مونا میگه تو به ادما ارزش میدی...میگه وقتی خداحافظی میکنی حتما تو چشم ادم نیگا میکنی .اگه با دو نفر خداحافظی کنی دست یکی تو دستت نیگه میداری و نگاهت به اونیکیه ... شاید راس میگه اخه کی مث من پیدا میشه که با وجودبیزاریش از بچه ها بشینه واسشون سه ساعت قصه بگه یا کتاب بخونه....بعد عصبی میشم چرا انقدر این بزغاله ها دورو بره منن ...بابای ایدین میگه ایدین هر وقت می خواد یه چیزی رو با ارامش بخوره میاد کنار تو میشینه...منم میگم از بس دله دزد تو این خونه زیاده بچه احساس امنیت نمیکنه.

ببخشید که اینبار طولانی شد و مث همیشه نبود....نمی دونم چرا گیر دادم به خودم .انگار تصوری که از خودم دارم با چیزای که در موردم میگن یکی در نمیاد . نمیدونم مسخره اس اما یه بار یکی بهم گفت سنبل تولد تو دو تا ماهیه که هیچ وقت تو یه جهت حرکت نمیکنن . واسه همین درون و بیرونم یکی نیس . به هر حال اگه به نظرتون مسخره نوشتم ببخشید ولی به نوعی خواستم ذهن اشفته ام رو به تصویر بکشم.  اهان دلیل سوم خوشحالیم رو بگم...خوب دلیل سومم اینه که هنوز واسه دلیل اولم خوشحالم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:20  توسط گیلاس | 
 

سلام  

هیچی بدتر از این نیست که ادم وقتش رو بگذاره سر کاری که اصلا دوس نداره . اینهمه کار دارم که بهش برسم . اما به جاش مجبور شدم بشینم سر درسم  من رو چه به این سوسول بازیا . اما چه کنم که مجبورم...فکرش رو بکنید ...از صبح بشینی پنج صفحه به زبون اجنبی ها ترجمه کنی بعد یع خلاصه یه صفحه ای ازش بکشی بیرون که فردا بری سر کلاس کنفرانس بدی....اونم به زبان بیگانه .

اخ که گوگیجه گرفتم  . سه ماهه همچین پشتم باد خورده حالشو بردم حالا واسه دو صفحه درس خوندن جونم در میاد. این استاده هم اخر گیره ...مثلا میگه فلانی درس جواب بده ...طرف پا میشه . بعد میگه خوب شروع کن....اون بیچاره که شروع میکنه استاد زل میزنه تو صورت ادم... انقدم بد اخلاقه . بعد یهو وسط حرف بیچاره میگه....خوب این چارلز که گفتی اون روز چی پوشیده بود؟....مثلا طرف میگه...کت سورمه ای با شلوار مشکی...میگه رنگ شورتش چی بود؟... طرف میگه واسه اینکه ست بشه ابی یواش ...میگه جورابش چه رنگی بود؟ ... طرف میگه خاکستری.... شکر خدا اصلا کار نداره این جوابها رو از کجا میاریم فقط نباید من من کنیم ...وگرنه بعد از اینهمه حرف زدن میگه دفعه دیگه هم ازت میپرسم بشین....بعد یهو میگه شما ...(هفته پیش این اتفاق ناگوار افتاد ) ...منظورش از شما من بودم  .من : بله استاد....خوب تو که اصلا حواست به کلاس نیست .بگو ببینم چرا هی بیرون رو نیگا میکینی؟ . من : استاد یکی از دوستام هی از جلو در رد میشه حواسم رو پرت میکنه . بغل دستیم در حالی که مثلا سرش رو کتابه  ارو م میگه : خاک تو سرت کنن حالا یه بار دروغ بگی میمیری .  همون موقع استاد گفت : خوب چون راستش رو گفتی اینبار کاری ندارم .وگرنه دفعه دیگه میندازمت بیرون .  من : هیچی نمیگم .  استاد در حالی که داره در رو میبنده میگه خوب ....بگو ببینم از این داستان چه نتیجه ای گرفتی... من : هیچی استاد داستان خوبی بود . بچه ها : کرکر خنده .... من تو دلم : مرگ دهنتونو ببندید . ...استاد فقط اینطوری نیگام کرد . من:  . استاد :خوب به نظرت نویسنده از نوشتن این داستان چه منظوری داشت ؟...من : یه چیزی سر هم کردم گفتم . استاد به نظرت نظر مادر نویسنده چی بود....بعد نظر مادر شوهر نویسنده رو پرسید ...بعد همسایه بغلیشون...دیگه یه ربع که منو سوال پیچ کرد . گفت خوب اسم خودت چیه ؟  من: والا از نظر نویسنده ....چی استاد ؟؟؟ استاد : گفتم اسم خودت چیه  ؟ من  : گیلاس درختی  . استاد خوب خانومه گیلاس خانوم یادت باشه تو کلاس من جای شوخی نیس . من : چشم استاد ...استاد :بشین .هفته دیگه هم ازت میپرسم . من: . دوستم در حالی که مثلا کتابو نیگا میکنه: باز که تابلو شدی... . همون موقع استاد به دوستم اشاره کرد . من :  . استاد : شما خیلی حرف میزنی خانوم . حالا من در حالی که مثلا دارم تو کیفم دنبال چیزی میگردم : اه اینم مشکل عصب داره ...چرا هی پاچه میگیره. استاد یه چپ چپ به جفتمون نیگا کرد بعد یکی دیگه رو بلند کرد . منم از همون لحظه استرس هفته بعد رو که فردا باشه گرفتم...چقدم تاثیر داشت ...از شدت استرس امروز تازه لای کتاب رو باز کردم . تازه الان که داشتم اینارو می نوشتم یادم افتاد باید دو تا نامه مینوشتم .یکی به یه دانشگاه تو هند واسه پذیرش .یکی به شهردار  .اخه این مسخره بازیا چیه...من دیگه برم نامه عاشقانه واسه شهردار بنویسم  . تعجب نکنید واقعی نیست واسه کلاس نامه نگاریه فرداست. خوب واسه اینکه فک نکنید رشتم هوافضاست .میگم که رشته تحصیلیم  مترجمی زبون اجنبیه .قربون همه ...بای .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 21:25  توسط گیلاس | 

سلام

خوبید ؟ منم خوبم یعنی شکر خدا زنده موندم.... چرا؟؟؟  بگذارید از اول بگم  .از مقدمه...نمی دونم چه حکمتیه ؟؟ که من و البالو گاهی تو پنج ماه یه بارم دعوامون نمیشه ...اما یهو تو یه هفته سه بار دعوامون میشه که این اخریه خیلی بد بود...اخه دیگه منم زده بودم به سیم اخر ... ماجرا از اونجا شروع شد که البالو قرار شد واسم یه کاری بکنه . حدود ده روز منو منتظر گذاشت بعد گفت نمیتونم انجام بدم . منم خیلی بهم برخورد ...داشتیم بر می گشتیم خونه که این بحث پیش امد...و البالو اینو بهم گفت . منم بر عکس همیشه که جیغ و داد میکنم اینبار فقط  نیگاش کردم و دیگه تموم شد...افتادم رو دور لجبازی... دم خونه هنوز کامل نیستاده بود که از ماشین امدم پایین و رفتم تو خونه...دیگه هر چی البالو صدام کرد و حرف زد یه کلام جوابشو ندادم .بعدم رفتم حموم و زیر دوش ای گریه کردم...بعدش امدم بیرون و بی توجه به اون خوابیدم .حسابی قاطی کرده بودم . بعدش اتفاقی افتاد که کمی اروم شدم ولی ربطی به البالو نداشت .

دیگه تا دم سحری خوردن خودمو سرگرم کردم و وقتی واسه سحری خوردن بیدارش کرده بودم .اقا همچین اخم کرده بود که بیا و ببین ...منم سر میز دیگه عصبی شدم و با داد گفتم که تو چرا واسه من قیافه گرفتی؟...اونم گفت چون تو واسه من قیافه گرفتی....بعدم چند کلمه دیگه و به گریه افتادن من...(عجیبه من تو این یه هفته به اندازه یه سال گریه کردم ). اخه زیاد اهل گریه نیستم . خلاصه که هنوز لب به هیچی نزده بودم که از سر میز بلند شدم . البالو سد راهم شد که از رو اوپن رفتم از اشپزخونه بیرون . اونم دیگه هیچی نگفت. منم رفتم تو اتاق خواب و چراغو خاموش کردم وخوابیدم . البالو امد بلندم کنه...گفتم دس به من بزنی جیغ میزنم ...برو ولم کن. اونم دید نه انگار جدی قاطی کردم . هیچی نگفت و رفت...اونم زیاد نخورد ...فقط یکی دو قاشق غذا خورد و یه لیوان اب ... منم تو همون حالت قهر خوابم برد...اما صبح ازشدت تشنگی از خواب بیدار شدم . البالو رفته بود سرکار ...باید میرفت به یه جلسه میرسید . بیچاره شنبه و جمعه نداره..... منم دیدم نمی تونم تشنگی رو تحمل کنم .گفتم بهتره عبادت کنم واسه همینم دوباره خوابیدم .

دم افطار با سرو صدای البالو تو اشپزخونه بیدار شدم ولی از جام بلند نشدم...شدید ضعف کرده بودم. اون افطار رو اماده کرده بود.اذان که گفتن صدام کرد .جوابشو ندادم .می دونست بیدارم. دوباره ولی اینبار با داد صدام کرد که منم با داد گفتم نمی خوام بیام. اونم از همونجا داد زد به جهنم انقدر هیچی نخور تا بمیری . منم گفتم باشه و دوباره با حرص دراز کشیدم. اما دیگه علنا سرگیجه استاد شده بود و از تشنگی گلو درد گرفته بودم. به شدت هم حالم بد شده بود. تا ساعت نه دیگه داشتم با عزراییل سلام علیک میکردم که البالو امد تو اتاق خواب و کنارم نشست و دیگه اشتی کردم . اخه کینه ای نیستم . فقط لجبازم . البالو یه لبخند که بزنه همه چیز یادم میره . ولی جالب اینجا بود که حالا من می خواستم پاشم...اما پاشیده نمیشدم .یعنی توانش رو نداشتم. خلاصه اینکه با یه معجون البالویی که شامل (شیر- خرما- موز- گردو – عسل ...) میشه کمی بهتر شدم و تا الان دیگه خوبم ...

اما میگم چه بده یه ادم لجباز با یه ادم مغرور تو یه خونه زندگی کننا...البته اینبار لجبازیم کار دستم نداد...دفعه قبل رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و تصمیم گرفتم تا دو روز بیرون نرم...اما یه ربع بعد دستشویم گرفته بود . شانس اوردم البالو امد باهام اشتی کرد .

خلاصه که ببخشید سرتونو درد اوردم .

یادتونه گفتم این بلاگ فا با بقیه بلاگ فا ها فرق میکنه . خوب تو کدوم بلاگ فای عکسهای بلاگ اسکای هست .مهندسسسسسسسسسسسسس دمت هزار تا گرمممممممممم .  بای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 3:50  توسط گیلاس | 
 

سلام

حالتون چطوره ؟ خوبید....منم خوبم و خوشحال اخه من ماه رمضون رو دوس دارم  .خیلی حال میده...البته خودم نمی تونم بیشتر از ده ٬ پونزده روز روزه بگیرم .اخه بنیه ندارم  چه کار کنم دیگه منو از ویتنام اوردن بزرگ کردن . دکتر گفته تو نمی خواد روزه بگیری گناهش با من ...اون با من

امروز تو کلاس خیلی خوش گذشت مخصوصا کلاس اخری که تا چهار طول کشید...اخه جمع دخترونه بود استادمون خانوم بود منم وقتی شرایط اینطوری باشه ناخوداگاه زبونم باز میشه ...ای اذیت کردم ... . کلاس شده بود کرکر خنده ...نمیشه بگم چی بود اخه بعضی چیزا توی همون لحظه جالبه بعدش دیگه از دهن میفته . فقط موقع حضور و غیاب به استاد میگم استاد دقت کردید من هر ترم با شما کلاس دارم ...استاد یه نیگا بهم کرد گفت این از سعادت منه  . بچه ها وقتی میرفتن بیرون با من خداحافظی می کردن .

امروز طبع شعرم گل کرده می خوام یه شعربنویسم :

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم    برو بیار پاکش کنم ریدی به سر نوشتم  (ببخشید)

تف کرد روزگار به من ....من به روزگار.   شاعر : محفوظ  

امروز داشتم واسه خودم مغازه ها رو نیگا می کردم  میامدم خونه که یهو یکی امد خیلی مودبانه باهام سلام وعلیک کرد .اول فک کردم مزاحمه بعد دیدم نه به تیپش نمی خوره خیلی متین بود...منم کم نیاوردم ...تا حال جد و ابادشم پرسیدم...دیگه داشتیم از نفس می افتادیم که بلاخره رضایت داد و خداحافظی کرد ... از اون موقع تا حالا دارم می فکرم اخه این کی بود؟؟ من با کی یه ساعت تو خیابون حال واحوال میکردم  (چشم بابام فانوس )

اهان تا یادم نرفته ... اینجا قراره بترکونه...حالا ببینید  ...اون گوجه فرنگی ها هم گیلاس ژاپنی بود   مهندس میگه گیلاس رو سرچ کردم این امد . مهندسسسسسسسسسسسس دمت گرم ....به قول کسری  . این بک گراند سفیدم که میبینید تقصیر خودتونه  .انقدر غر زدید که خواستم ارتیست بازی در بیارم بک گراند  رو عوض کنم .اینطوری شد  

اینجا کار من نیس ...کار مهندسه ....من سر بلاگ قبلیم خیلی زحمت کشیدم اما زحمت اینیکی رو در بست انداختم گردنه مهندس  . بگذارید درس بشه تا بگم چه فرقی با تمام وبلاگهای دیگه بلاگفا داره  ایشاءا... که به مشکل نخوره

خوب چیز جالبی نداشتم بنویسم شرمنده...به جاش اینو بگیرید تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 21:1  توسط گیلاس | 
 

سلام

خوبید....منم خوبم معلوم نیس!!!! ...خوب راستش رو بخواید دو روز بد رو پشت سر گذاشتم ...اول اینکه دیشب نخوابیدم تا صبح بعدم رفتم دانشگاه ...هنوز نخوابیدم ...فردا هم ساعت ۷ کلاس دارم.... اما چرا دو روز مشکل داشتم؟

خوب راستش همه چیز از اونجای شروع شد که به طور ناگهانی internt exlorer ام غیب شد...و روز بعدش هر کی برداشته بودش گذاشتش سر جاش...منم به روی خودم نیاوردم گفتم حتما احتیاج داشته ...بعد دیدم ای بابا نه داره اتفاقای میفته...اینجا یه خبر شده...چرا همه وسایلم داره غیب میشه اول ضبط استریو دی وی دی خوانم (windows media player) بعدش کمد دیواریم (my documents) ...بعد تلفنم از کار افتاد (yahoo massenger)...بعدش در سطل زبالم باز نشد (recycle bin) ...حالا قضیه چیه...من بیچاره تازه اسباب کشی کرده بودم اینجا...با محیط نااشنا...غریب...تک و تنها تو غربت ...خدایا چه کار کنم به کی پناه ببرم... هیچی با بدبختی رفتم از خونه فاطیما یه تلفن گرفتم زنگ زدم به مهندس...مهندس قضیه اینه چیکار کنم...مهندس : می دونی چی شده عزیزم...من:نه! چرا؟ چگونه؟ ایا؟  مهندس :...خوبببب . من: مهندس به من راستش رو بگو من طاقتش رو دارم  ....مهندس: والا.... من: نههههههههه اخه چطور ممکنه؟! چرا من؟!  مگه من چی کار کردم... مهندس:   .  من: . مهندس :خوب حقیقتش اینه که یه ویروس به شکل کرم وارد کامپیوترت شده و داره نرم افزاراتو می خوره....من: نــــــــــــــــــــــــــــــه. خوب من باید چیکار کنم ....مهندس باید بدی ویندوزت رو عوض کنن .... من :    . اخه نمیشه البالو با این کامپیوتر کار میکنه...اگه یه شب نباشه کارش لنگ میشه ....مهندس اگه اینطوری پیش بره به زودی هاردت میسوزه . من: حالا چه خاکی به سرم بریزم که هم برای تقویت مو خوب باشه . هم حالت بده ؟ مهندس: از من گفتن . 

فردای اون روز ......من : مهندس این کامپیوترم پاک قاط زده ...وبلاگم رو نمیشناسه !!!! میلم رو باز نمیکنه!!!! مهندس: گیلاس چند بار بگم ؟ باید ویندوزت رو عوض کنی. من : باشه .

من: البالو باید کامپوتر رو ببرم بدم درستش کنن .... البالو : چی ؟ ....من : هیچی ( در حال سوت زدن ) ... البالو: باز چی کارش کردی؟ ...من: وا به من چه توش ویروس افتاده...باید درست بشه.... البالو : نه ٬ نه من کارم میمونه...دیگه نمیخواد بری تو اینترنت ...من:

اخر شب دو ساعت فک کردم تا در طی یه تصمیم جیمز باندی با خودم قرار گذاشتم فردا صبح زود کیس رو ببرم بدم تعمیر و تا قبل از امدن البالو برش گردونم .... بگذریم که با چه بدبختی کیس رو بردم...اما وقتی برگشتم خونه..... خدایا چاکرتم ٬ مخلصتم ٬ قربونت برم...منو تو که این حرفا رو نداریم ...این قضیه رو بی درد سر ختم به خیر کن...جبران میکنم خدا جونم...دمت گرم...نگذار ما دعوامون بشه ...فدات بشم فک کن باز دوران امتحانامه ...یه حالی به ما بده

خوب وقتی سر ساعت مقرر رفتم برای اوردن کیس فک می کنید چی شده بود ؟؟؟ خوب شکر خدا دعا هام مستجاب شده بود . مغازه بسته بود. منم با روحیه خوب برگشتم خونه...البالو هم امد و جاتون خالی همه تونو یاد کردم . بگذریم از عصبانیت البالو ٬ می امدم جای خالی کیس رو میدیدم انگار که جای خالی بچمو میدیدم ...دلم پرپر شد تا امروز کیس رو تحویل گرفتم . حالا غیر از هزینه نصب دو تا ویندوز که پنج تومن میشد...یه مودمم عوض کرده بود که پونزده تومنم اون شد ...منم بیست تومن دادم صدامم در نیومد ...امدیم خونه و من کامپیوتر رو روشن کردم....حالا البالو  هی میره میاد....گیلاس ....پاشو بیا این پرینتر رو نصب کن اگه درست نشه می کشمت... گیلاس پاشو بیا این برنامه رو پیدا کن اگه درست نشه....گیلاس ...

منم یه روی ...دارم که حالا حالا ها بالا نمیاد ولی وقتی میاد دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم... دیگه دهنم واشد بعد کمی اراجیف با صدای که تو کل مجتمع میپیچید سر البالو داد میزدم که این کامپیوتر مال منه...خودت واسه تولدم گرفتی پس به تو ربطی نداره چی کارش میکنم تو هم ناراحتی یکی واسه خودت جمع کن و....وسط داد بیداد بودم که البالوی مسخره زد زیر خنده اقا وقتی خوب رو اعصاب من راه رفته تازه متوجه شده وقتی عصبانی میشم با نمک میشم... بعدشم کل قضیه فراموش شد ...حالا من دو تا ویندوز با حال دارم و یه مودم سرعت بالا البالو هم برنامه های خودش ...ولی من موندم اخر کی حق داشت من یا البالو ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 3:1  توسط گیلاس | 
سلام

حالتون چطوره ؟ تو این سه ماهی که وبلاگ دارم این طولانی ترین مدتی بود که آپ نکردم. خیلی سخت بود ... به هر حال من امدم با یکمی تحول...می دونید شما که منو خوب نمی شناسید....متاسفانه ادم هوسبازی هستم . یا شایدم خودم اینطوری فک می کنم...اخه نمی تونم یه چیزی رو که دارم مدت طولانی استفاده کنم...دست خودم نیست زود دلم زده میشه ....احتمالا این فقط  یه معجزه هست که من ۶ ساله البالو رو دارم و دلزده نشدم . تو خونه خودمم همینطوری هستم .مثلا یهو تصمیم میگیرم دکور خونه رو عوض کنم .و این کار رو حتما می کنم...حتی اگه همه مخالف باشن ...گیلاسم دیگه دست خودم نیست. در مورد قیافه ام هم همینطوریم بر عکس خیلی از خانوما به راحتی به هر تغییری تن میدم...اصلا برام مهم نیست چی میشه مهم اینه که عوض میشه ...واسه همینم پارسال همین موقعها یکمرتبه به سرم زد و بدون اینکه به کسی بگم رفتم موهامو پسرونه کوتاه کردم ...بلند ترینش اندازه بند انگشت بود . البالو اینطوری شده بود ... البته باید بگم شکرخدا قابل تحمل بودم انقدر که بعد از من چند نفر تو فامیل خودم و البالو این کار رو کردند ... گاهی دلم می خواست پسر بودم تا مث اونا موهامو کوتاه نگه میداشتم . اینطوری چه خوب بود . البته الان پسرای زیادی هستن که موی بلند دارن ....اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم نمی دونم کسی دید یا نه چند وقت پیش یه برنامه ساخته بودن در مورد نشانه های اخر الزمان ...یکیش تمایل پسرا به علایق دخترانه بود و برعکس تمایل دخترا به علایق پسرونه ...به هر حال اینو می خو استم بگم این برنامه تو سه ٬ چهار قسمت خلاصه میشد ولی چنان حالت خاصی داشت که حد نداره...موسیقی ترسناک...وحشت ...تاسف ..حسرت ...من یه بار تو جمع فامیل نشسته بودم و این برنامه رو دیدم که داشت در مورد ۱۱ سپتامبر بحث می کرد که یکی از نشونه هاست و ... همه ترسیده بودند و بعضی ها گریه می کردند...منم اینطوری اخه بابا چی بگم من به این ملت ...مگه ما مثلا مسلمونا دعا نمی کنیم که امام زمانمون ظهور کنه....پس این ادا ها چیه اخه...چرا علایم اخر الزمان باید ما رو بترسونه....اصلا ولش کن...بی خیال خون خودمو الکی کثیف می کنم .

اینبار متفاوت با همیشه نوشتم...اخه دارم میرم تو حس تغییر ....اما هنوزم همون اخلاقای قبل رو دارما ...نمی تونم شوخی نکنم ...از شیرین کاریام نگم ...اخه کنار گذاشتن اینا یعنی زیر سوال بردن وراثت و از همه بدتر زیر سوال بردن بابام ...

یه چیز دیگه من یه مهندس پیدا کردم که اینجا رو اون واسم برپا کرده...مهندس دمت گرم...جبران می کنم...الان میگه این حرفا چیه باز ... بچه بد...

قربونتون اهان من همسایه فاطیما شدم ...از پوریا جون هم ممنون ...مهم نفس عمله ...اتفاقا منم گیلاسشونم (ارنولد رو میگیم) ...و  از همه کسانی که نتونستم این کامنتهای اخرشون رو جواب بدم معذرت می خوام و به زودی میام دیدنتون قربون همه ... بای

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:29  توسط گیلاس |