![]() |
![]() |
|
|
وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله اممممممممممممممممممممم سر رفتههههههههههههههههههههههههههههههههههه... اخه من چه غلطی بکنمممممممممممممممممممممممممممممم ..... دلم می خواد بارون بیاد برم زیر بارون اب از تو موهام بیاد پایین و لیز خوردنش رو رو پوستم حس کنم....دلم می خواد اتیش درس کنم ....بوی اتیش رو با تمام وجود حس کنم....دلم می خواد صدای جلز و ولز سوختن قطرات بارون رو رو اتیش بشنوم.... دلم می خواد برم بشینم کنار اتیش و یکی برام گیتار بزنه... دلم می خواد سوار ماشین بشم برم تو جاده با سرعت 150 انقد برم تا برسم به دریا.... دلم می خواد برم تو ساحل بای پای لخت رو شنها بدوم.....و شبنم تو هوا پوستم رو مور مور کنه... دلم می خواد بلند بلند بخونم.... دلم می خواد کنار ساحل سرم رو بگذارم رو پای امیر و براش حرف بزنم... دلم می خواد انقد پیاده کنار جاده راه برم تا به یه کلبه برسم که توش یه لیوان چای داغ به دستم بدن.... دلم می خواد بشینم رو صندلی حصیری و در حالی که به صدای موج دریا گوش میدم سیگار بکشم.... دلم می خواد روی بوم طلوع خورشید رو بکشم.... دلم می خواد با امیر تو شالیزار دست تو دست هم راه بریم...... دلم می خواد یه جای اروم و دور از هیاهو داشته باشم که راحت بنویسم.... دلم می خواد .... دلم می خواد.... اخه من اینجا تو این خونه هفتاد متری که پنجره اش رو به دیوار سیمانی باز میشه چه غلطی می کنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم هان؟ اونوقت دلم خوشه که زنده ام و زندگی می کنم.... می خوام صد سال سیا زنده نباشم..... مرده شور این زندگی رو ببرن....که دو تا ادم نمی تونن توش تفریح کنن. دلم خیلی چیزا می خواد.... اما کیه که به دل ما بها بده.... همون بهتر بگم دلم غلط میکنه چیز می خواد... فردا استاده می خواد ازم درس بپرسه برم خبر مرگم درس بخونم.... اینا اون قسمتی از استعدادم بود که رو نکردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:31 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟.... وای که چقدر سرم شلوغ شده دیشب البالو بغلم کرده میگه وای چقدر بدنت داغه... بریم دکتر؟.... گفتم نه ..خوب میشم... دیگه بدش گذشته... بعد رفتم خوابیدم...البالو تا صبح بیست بار پا شد پتو رو کشید روم من انداختم کنار....دیونه ام کرد...من تب داشتم گرمم بود ...اون هی می گفت سرما می خوری یه چیز بکش روت بعد پتو رو تا زیر گردنم می اورد بالا شلمان انقدر کارهای بامزه ای میکنه دیروز بعد از ملاقات رفتیم خونه دایم....گوشی جدیدم دستم بود...داییم برداشت ببینه...من حواسم نیود...یهو یادم افتاد تو گوشیم یه چیزای هس که اگه ببینن...حکم تیرم رو میدن دیگه خداحافظ تا بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:17 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه....نمی دونم تو خونه شما خبری هست یا نه...ولی اینجا تو این دو روز اخیر کلی اتفاق افتاد....راستی نمی دونم از مطالبم خوشتون میاد یا نه...شاید بگید زیادی خاله بازی می نویسم ولی خوب دیگه شما که نمی دونید این بلاگ واسه من حکم یه دفتر خاطرات رو داره...وقتی هر دوروز یه بار اپ می کنم...یعنی... دیروز از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر کلاس داشتم...صبح زود پاشدم گفتم برم دانشگاه دیگه...بعد گفتم بگذار یه کمی بخوابم......وقتی پاشدم دیدم ساعت 11 شده خلاصه که ساعت 3:25 رسیدم به خواهر شوهرا... تایمش دقیق یادمه چون هر دو ثانیه یه بار به ساعتم نیگا می کردم....وقتی رسیدم دیدم هر چهار تا سیبیل تو سیبیل ایستادن خیلی حرف زدم ..ولی اینا همه اتفاقهای این دو روز نبود...دیگه خسته شدم..فعلا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 16:24 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟ ... منم خوبم ولی خسته ام امروز کلاس اول رو رفتیم ...بعد کلاس بعدی رو پیچوندیم با بچه ها رفتیم گشت و گذار و صفا سیتی راستی شلمان مریض شده این کلاسه ای رو که پیچوندم تا حالا یه بارم سر کلاسش نرفتم دیروز تولد بابای البالو بود...خیلی دوسش دارم... من خسته از دانشگاه امدم رفتم تو اتاق مونا یکم بخوابم باز این ایدین امد بالا ...خودمو زدم به خواب که بره...مونا هم همینطور...اونم سریع کنار من رو تخت دراز کشید که مثلا ما خوابیم...یهو دیدم ایدین امد خودشو به زور بین ما جا کرد یه دو دقیقه به روی خودمون نیاوردیم تا روش کم بشه ...یهو پاشد داد زد ای گه شنمه (تشنمه)....مامانش امده بالا اروم میگه ایدین ساکت باش مگه نمی بینی زن دایی و خاله خوابیدن...ایدینم هی داد و بیداد که گه شنمه...مامانش میگه بیا بریم پایین میگه نه همینجا...اخر با جیغ و داد و دعوا بردش پایین...من و مونا هم همینطوری خواب بودیم... بعدش کلی خندیدیم . بعد مونا گفت بیا حکم بازی کنیم دیگه تا اخر شب که هر کی بره خونه خودش من یه طوری میشستم که پشت البالو قرار بگیرم چشمم به این پسره نیفته.... خدای خیلی بد شد... به من چه خوب...بابا سه طبقه خونه ... نمی دونم چه قضیه ایه تا گوشی مبایل کسی تو این خونه زنگ میزنه بدو بدو میاد بالا شلمان داره در جهت حرکت عقربه های ساعت می چرخه...نیم ساعت پیش روش به من بود...یه ربع پیش نیم رخش الانم پشتش به منه... من نمی دونم این پرشین بلاگ چرا انقد اذیت می کنه....هر کاری می کنم جدیدا این کامنت دونی هاشون باز نمیشه...باید دیس کانکت بشم بعد دوباره کانکت بشم که بتونم برا یه نفر نظر بدم... دیگه برم ... حالم بد شد دوباره...قربونتون بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 18:38 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟... نمی دونم چرا انقد زود دارم اپ می کنم اسم لاکپشتم رو گذاشتم شلمان ... دیونم کرده همش می خوابه امروز یهو به قول مامانم ارم (نمی دونم درسته یا نه) گرفت ...پاشدم دکور خونه رو عوض کردم من اصلا نمی تونم با این گوشی جدیده کار بکنم برا فردا کلی درس دارم ولی تا حالا که هر کاری کردم الا درس خوندن یه اهنگ تاتو گذاشتم ولوم هم تا اخر بردم ...البته هدفون گوشمه گوشیم زنگ زد دو ساعت این جینگیل مینگیل ها رو باز کردم رفتم می بینم نوشته امیر...میگم مگه ازار داری...میگه خواستم ببینمت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:12 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه...در حال حاضر دارم از شدت خواب الودگی می میرم... صبح ساعت 8 پاشدم... قبل از هر چیزی باید بگم حیف دیگه نمی خوام در مورد اون یک هفته ای که گذشت صحبت کنم وگرنه اعتراف می کردم که خریت کردم...حیف دیگه...حیف... امروز با البالو رفتیم فروشگاه . من تو فروشگاه گم شدم دو تا چیز رو هیچ وقت نتونستم از سر البالو بندازم...یکی اینکه به من نگه بچه...چون خیلی حرصم میگیره... مثلا دارم میرم بیرون میگه بچه مراقب خودت باش...بچه پاشو اینا رو جمع کن...بچه چای می خوری...هر چی هم اخم می کنم قهر می کنم ... دعوا می کنم باز کار خودش رو میکنه... یکی دیگه هم اینکه به همه چی میگه ات و اشغال. امروز داداشم سرزده امد خونمون و یه پاکت داد دستم...گفت نترسی ها برات یه چیزی خریدم...اول فک کردم مار باید باشه...تعجب نکنید اصلا ازش بعید نیس... ولی توش یه چیزی بود که گذاشتمش رو اوپن که ازش فیلم بگیرم ...یهو دیدم نیست به البالو و داداشم گفتم اسمشو چی بگذارم ...داداشم گفت بگذار عبدا... البالو میگه بگذار علی پروین...گفتم این اسما به درد خودتون می خوره... الان نمی دونم چه اسمی براش بگذارم... یه چیزه دیگه...یه غذا براش خریدیم که روش نوشته کرم قرمز...قیمت غذاش از قیمت خودش بیشتر شد راستی سمر جونم قربونت برم امروز با ایدا و مامانش رفته بودم بیرون یهو ایدا میگه ... زن دایی سر اون کوچه نوشته بود شهید دل پیچه ...برگشتم می بینم نوشته شهید دل پیشه ...یه ساعت تو خیابون الکی خندیدم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:45 توسط گیلاس |
|
سلام
حالتون چطوره؟ خوبید.... نمی دونم چی بگم راستش هر وقت امدم اینجا تا آپ کنم ... دیدم نمی تونم... دلم نمی خواد از ناراحتی هام بنویسم... الان حالم خیلی بهتره....
خیلی ها نگرانم بودن....دنیا جونم – الهام جونم– صدف جونم – صبای عزیزم - ثمین جونم – پری جونم – غریبه غربت عزیزم – فیروزه جونم– سارا جونم -666عزیزم – پریسا جونم... هریزون عزیزم که خوب فهمید دلم شکسته... بنفشه عزیزم که نگرانی رو از تو کامنتاش می فهمیدم...پوریا عزیز که گفت تا من نیام دیگه آپ نمی کنه و تو کامنت اخرش مطمِن بود که همه چی درس میشه...علی اقا که اینجا بروز نداد ولی بعد با یه میل کلی دعوام کرد...بارباپاپای عزیزکه باز من عصبیش کرده بودم و نگران شده بود...هیربد عزیز که باز خوب فهمید ماجرا چیه و اعتقاد داشت ایده اش رو دزدیدم... سایلنت عزیز که تبریک گفت خودم رو پیدا کردم ...جدا هم تبریک داره....ممنونم....نیلوفر عزیزم که میدونه من اینکاره نیستم چون خوب منو درک میکنه ... جی بیس عزیز که با کامنت اخرش کلی داغونم کرد ... ولی به خدا من از این ادمهای نیستم که خوشی زده زیر دلش....و از همه مهمتر کسی که مث برادر دوستش دارم مهدی یا همون مهندس خودم که خیلی از دستم عصبانیه... بلوی عزیز که بعد از مدتی امد و شاکی شده بود...و بدتر از همه ملیکا که از بستگانمه و برای اولین بار امده بود بلاگم رو بخونه که پاک شوکه شده بود... و اینو از اس ام اس هاش می فهمیدم...ملیکا جونم این قضیه پیش خودت بمونه...فعلا مسنجرم رو برداشتم...می خواستم بلاگم رو هم حذف کنم اما دلم نیومد...اخه خیلی بهش وابسته هستم...من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم... خواهر که ندارم و دختر هم دور وبرم کمه....ملیکا هم که انور دنیا ... به امیرم همه چیزو نمی تونم بگم ...مث اون قضیه دو پست قبلم... میدونم هیچکسی ازم این توقع رو نداشت که دست به خود کشی بزنم...اونم منی که انقدر ادعام میشه... ولی هیچ کدوم از شما اون شب جای من نبودید...وقتی که با صدای گریه امیر از خواب پریدم...خیلی حماقت کردم...با یه پزشک چت کرده بودم و یه مشکلی رو بهش گفته بودم و متن رو سیو کرده بودم و از اونجای که خدا می خواست اون متن افتاد جلوی چشم امیری که اصلا جز برای کارش به خاطر چیز دیگه پشت کامپیوتر نمی یشینه...اون شخص تو حرفاش هی عزیزم ..قربونت برم...جونم...گفته بود...و امیر که از جای خبر نداشت بعد از خوندن اون... داشتم دیونه میشدم...می گفت این دوستته ... چند بار دیدیش... حرفهای که داشت قلبم رو از هم میدرید... وهی بین حرفهاش می گفت دیگه دوستت ندارم...اینا تا زمانی بود که من هنوز گیج خواب بودم و نمی فهمیدم قضیه چیه...ولی بعدش چنان با مشت زدم تو دیوار که هنوزم دستام درد میکنه...نمیگم چه کار کردم...ولی همون شب امیر فهمید من کاری نکردم...نمی دونم چند نفرتون منو میشناسید...تا حالا قربون صدقه کی رفتم ؟...یا ابراز لطف کدومتون رو به خودم گرفتم؟...همه رو دوست دارم ...مث برادر و خواهرم...همیشه از خودم و امیر نوشتم...واسه همین خیلی برام سنگین بود... اینهمه به زندگیم می نازیدم ...و یهو همه چیز خراب شد...فکر زندگی زیر یک سقف با کسی که بهت اعتماد نداره دیوانه کننده است... اونم برای منی که همیشه اعتقاد داشتم این زنه که حرمت یک خونه رو نیگه میداره...اگه زن نخواد هیچ اتفاقی نمی افته... همیشه گفتم و میگم ادما به خودشون خیانت می کنن نه به همسرشون... یهو خودم رفته بودم زیر سوال در حالی که واقعا کاری نکرده بودم...خود خدا خوب از همه چی خبر داره...و ازش خیلی ممنونم... مخصوصا که به امیر الهام کرده بود که من کاری کردم و اونم از خواب پرید و منو رسوند بیمارستان...دکتر می گفت چرا اخه ... شوهرت بیرون داره پرپر میزنه...و من فقط گریه می کردم... فقط چهار تا سوال ازم پرسید و گفت خودت میدونی افسرده هستی گفتم اره میدونم ... انقدر خوندم که بفهمم همه علایمش رو دارم ... گفت می تونم برات دوا بنویسم تا همیشه منگ باشی ولی خودت می تونی خودت رو نجات بدی... بعدم کلی صحبت کرد هم با من هم با امیر... تو این چند روز شبها ساعت یازده ..دوازده می خوابم و صبح هم زود بیدار میشم...روحیه ام بهتره..به خصوص که دیشب داماد بزرگه امیر اینا برامون میز رزرو کرده بود تو قهموه خونه سنتی اذری .... خیلی موسیقیش تو روحیه ام تاثیر خوبی داشت...خیلی حرف زدم یه چیز بگم و برم...دیروز برای اولین بار تو این چند روز کلی خندیدم...وقتی یه لحظه متوجه شدم دارم کتاب بیان شفاهیمو میگذارم تو یخچال |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 17:22 توسط گیلاس |
|
|
سلام
دیروز بعد از ظهر خیلی اتفاقی از کنار اینه رد شدم و یه لحظه فک کردم جن دیدم... باورم نمی شد این من باشم...گیلاس ... کسی که از تو اینه بهم نیگاه می کرد نگاهش سرد بود و خالی...موهای پریشون رنگ پریده لبهای خشکی زده و چشمهای گود رفته... خوب حق داشتم این شکلی باشم...تازه از اون دنیا برگشتم...خسته ام انقدر خسته که به هر بهانه ای میشینم و یه ساعت گریه می کنم... نمی تونم بگم چی شد و چرا ....فقط همین که شرافتم به خطر افتاده بود و چیزی نداشتم که خلافش رو ثابت کنم... از زندگی سیر شدم... نمی دونید تو این چهار روز چی کشیدم ...خدا حتی برای دشمنم هم این روزها رو نیاره...روزهای که فک کنی عشقت...همه زندگیت...بهت اطمینان نداره...اونم سر یه حماقت ساده خودم شد... الان این قضیه با تمام بدیش تموم شد...نمی دونم چطوری ... ولی تموم شد به قیمت یه روز بستری شدن من تو بیمارستان...نمی دونم چرا فک کردم با مرگم پاک بودنم ثابت میشه...اما انگار با اقدام بهش این اتفاق افتاد... و الان امیر بیچاره من سر گردون مونده بی گناهی من بهش ثابت شده ولی هضمش براش سخته ...درک اینکه اصلا چرا اینطوری شد... تهمت خیلی بده...خیلی...ادمو از تو خرد میکنه...دیگه حال هیچ کاری ندارم... احساس پوچی میکنم...دکتر گفت افسردگی دارم...اونم شدید...خودم که نمی دونستم...شما فهمیده بودید؟ ... به هر حال من هم اشتباه کردم...و حالا می خوام جبران کنم...می خوام به مردی که تمام زندگیمه ثابت کنم با تمام وجودم دوستش دارم...وای اگه بدونید چه حالی داشت... حتی نمی خوام دیگه بهش فک کنم... فقط یه چیزی باعث شده تا کمی احساس ارامش بکنم... قبلا گفته بودم شب قدر وقتی قران رو رو سرم گرفتم موندم چی بگم ...برا همه دعا کردم اخرش بی اختیار بغض کردم و از ته دلم گفتم خدایا منو به خودم وا نگذار...منو رها نکن ... مدتها بود که فک می کردم خدا دیگه بهم کاری نداره...فک می کردم تا زمانی که بچه بودم معصوم بودم و حالا که بزرگ شدم دیگه اون پاکی قبل رو ندارم...از خدا دور شدم و اونم منو رها کرده... اما تو این قضیه که اتفاق افتاد خیلی خوب خدا رو حس کردم... می دونید مث این بود که سر یه دو راهی مونده بودم که یکیش به سمت بدی میرفت یکیش به سمت خوبی...و من فقط یک لحظه به سمت بدی نیگاه کردم ...که این بلا سرم امد...انگار به خاطر همون نگاه هم خدا رو به خشم اوردم که اینطوری پدرم رو در اورد...و واقعا نمی دونم چطوری تمومش کرد... اگر بگم از دیروز تا حالا امیرخیلی بیشتر از قبل بهم توجه می کنه دروغ نگفتم...اما خودمم موندم چی شد... انگار فقط قرار بود من متنبه بشم که شدم...خوبم شدم... البته اگه به خاطر اقدام به خودکشی یه بلای دیگه سرم نیاره...به هر حال الان هیچ حسی ندارم...بی حال و بی انگیزه...فقط دلم می خواد دینم رو نسبت به دو نفر ادا کنم ... یکی امیرم یکی هم خدا...خودش میدونه چه خوب فهمیدم حواسش به من هست... به شما هم سر میزنم...به زودی همین که دوباره تونستم یکم فکرم رو باز کنم ..اگه پراکنده و بد نوشتم ببخشید... تو فضا تشریف دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:51 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون چطوره؟.....قبل از هر حرفی اول بگم که اگه دوس دارید اهنگ بلاگم رو بشنوید ...اون قسمتی که باکس متحرک داره...پایینش یه مدیا پلیر کوچک قرار داره...روی اولین دکمه همون مدیا فقط یک بار کلیک کنید....اگه درست انجام داده باشید خودش یک سری علایم حیاتی نشون میده...اگرم نه که دوباره باید تکرار کنید...باید خدمتتون بگم که بر حسب اتفاق من عاشق خواننده این اهنگ هستم... خوب امروز می خوام یکم از خودم بگم...تا حالا هم از خودم می گفتم اما امروز کمی متفاوته... راستش رو بخواید من شاگرد زرنگی بودم البته باید بگم بزرگترین دلیل دو ترم مشروط شدنم کتابم بود نگید از خودم تعریف کردم....چون به اندازه کافی قبلا از بدی هام گفتم ...خلاصه اینکه این روح یاغی منو فقط دو چیز اروم نیگه میداره ..یکی غرق شدن تو دنیای رنگها (رنگ روغن رو بوم)...یکی هم نوشتن... اینهمه خوندم....اخر به یه نتیجه رسیدم...تو اپ بعدیم بهتون میگم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:24 توسط گیلاس |
|
|
سلام
حالتون خوبه.... اول قبل از هر چیزی چند تا نکته بگم....۱ـ اینکه از اقایون معذرت می خوام که اعتراض داشتن که دوستام همه مردا رو با هم یکی کردن....خوب بهتون حق میدم...ولی اینطورم نیس مرد خوب هم زیاد داریم...همونطور که زنهای بدم هستن....ولی خوب شما باید جای ما باشید تا درکمون کنید دیگه... اگه دقت می کردید تقریبا یه اقای دیگه همون پژویه کمک کرد تا ... ۲ـ خونه ما طوریه که وقتی می خوای یه مسیری رو بری باید بری تو اتوبان بایستی ... دیگه خودتون تصور کنید البته اینطوریه که بعد از یه پیچ وارد اتوبان میشه ...واسه همین نه راه تاکسی خور داره نه اتوبوس خور امروز گواهی نامه ام امد این ترم تو دانشگاه شاگرد اول نشم میرم انصراف میدم سر یکی از کلاسها هم همیشه نیم ساعت دیر می رفتیم بعد به استادش گفته بودیم...ما کارمندیم دیر میرسیم دانشگاه...تو این نیم ساعتم میشستیم تو حیاط و کلی خنده و صفا.... دیروز داشتم با عسل حرف میزدم یهو جفتمون اینطوری شدیم سر کلاس یه استاد دیگه حوصلمون سر رفت ببینید من بازم دارم میگم...این ترم اگه شاگرد اول نشم انصراف میدم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 1:40 توسط گیلاس |
|
|
سلام
حالتون چطوره؟ خوبید؟... دیروز عجب روزی بود...یعنی برا من عجب داشت....یه شوکی بهم وارد شد که تا اخر شب تو شوک بودم..... اولش که دیروز ساعت یک بعد از ظهر کلاس داشتم ....ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شدم از اونجای که دانشگاه دقیق یه ساعت تو راهمم و نیم ساعت طول میکشه تا حاضر بشم . بیدار که شدم با ارامش مشغول کارهام شدم ... واسه خودم حال می کردم ...یهو به ساعت نیگا کردم دیدم ای وای شده ۱۲:۵ دقیق در صورتی که ده دقیقه قبل باید می رفتم بیرون...سریع مانتو پوشیدم ...همه کارامو کردم تو لحظه اخر که رفتم رفتم سراغ مقنعه ام .... انداخته بودمش تو لباس چرکا تا بریزمشون تو ماشین یادم رفته بود بشورمش....حالا فقط همین یه مقنعه رو دارم . اگه بدونید با چه بدبختی سریع شستمش و چقد اتو کردمش تا خشک بشه.... چون دیرم شده بود با عجله سوار اولین ماشین که جلوی پام ایستاد شدم و مقصدم رو گفتم...تا پنج دقیقه داشتم تو کیفم دنیال پول خرد می گشتم سرم رو که بلند کردم ... دیدم مسیر همیشه نیست...کمی به اطراف نیگا کردم... ای وای داشت اشتباه میرفت...رفت تو اتوبان... گفتم اقا مگه شما ... نمیرید . یه نیگا از تو اینه بهم انداخت و گفت : سلام.... من : اقا ببخشید دارید اشتباه میرید من مسیرم اینطرفی نیس...گفت :من راننده نیستم عزیزم. من شما رو سوار کردم که باهاتون اشنا بشم. گفتم : وا یعنی چی ؟ اقا من دیرم شده عجله دارم . ...گفت: می تونم بپرسم چند سالتونه ....گفتم : اقا لطفا نیگه دارید می خوام پیاده بشم...گفت : تو اتوبان نیگه دارم !!!! حداقل بگذار با هم یه چرخی بزنیم ...گفتم : اقا نیگه میداری یا نه...گفت : اگه بگی اسمت چیه ....گفتم : اقای محترم اسمم به شما ربطی نداره نیگه دار خواهش می کنم. دیدم قفل مرکزی رو زد . منم بلافاصله قفل رو کشیدم بالا و در رو باز کردم. ترسید اما از سرعتش کم نکرد. گفت در رو ببند تا نیگه دارم.داد زدم نمی بندم نیگه دار...یهو یه پژوی از پشت سر دستش رو گذاشت رو بوق و از ش سبقت گرفت .... داشتم سکته می کردم...نفسم بند امده بود... پژویه جلوی ماشینش ترمز کرد ...از یه طرفم داشت تصادف می کرد ..اما من تا ماشین ایستاد پریدم پایین ...چند تا ماشین ایستاده بودن ... راننده پژو امد پایین و با رانندهه دعواش شد...انگار متوجه شده بود چی شده ...منم وحشت زده نیگاشون می کردم . شانس اوردم یه تاکسی اونجا بود گفتم دربست و سوار شدم . دیگه ندیدم چی شد...خجالت کشیده بودم...همش فک می کردم الان در موردم چی فک می کنن. تو ماشین بغض کرده نشسته بودم . لحظه اخر شنیدم که رانندهه با داد می گفت خودش سوار شده به من چه ....راننده پژو هم یقه اشو گرفته بود و... راست گفت خود احمقم سوار شدم...ولی اخه تا کی تا سوار یه ماشین میشم باید بترسم . خدایا تو که میدونی من چه اخلاقی دارم . تو دانشگاه به عسل گفتم چی شده ... از وحشت با دهن باز زل زده بود تو صورتم .... پارسال تو اذر ماه یه اتفاقی تو کوچه دانشگاه برام افتاد که اگر دو تا از پسرای دانشگاه نبودن فقط خدا میدونه چی میشد. خیلی ترسیده بودم خیلی... چند روز بعدشم با زور چاقو یکی از دخترا رو سوار ماشین کرده بودن که تو در گیری بهش چاقو زده بودن و انداخته بودنش بیرون....همه بچه های دانشگاه تحسن کردن اما چه فایده...اصلا احساس امنیت نمی کنم.... می دونم الان میگید ارایش نکنم...یا سنگین باشم...حالا من اینطوری اون دختره که چادری بود... دیشب قرص خوردم خوابیدم ...یهو دیدم امیر داره تکونم میده تا بیدار بشم...پاشدم نشستم ...میگه چرا تو خواب گریه می کنی...خواب بد دیدی...خودمم نفهمیدم چرا گریه می کردم...احتمالا هنوز شوکه هستم...اینو اینجا نوشتم تا از دلم در بیاد...جرات نکردم به امیر بگم...اگه بفهمه چی شده دیگه نمیگذاره برم دانشگاه...تو حالت عادی همیشه نگرانمه وای به روزی که این چیزا رو هم بشنوه....از این به بعد تو کیفم چاقو میگذارم...اخرش اینه که خودمو می کشم دیگه... خودم میگم اگه مامانم اول هر ماه برامون صدقه نگذاره معلوم نیست چی به سرمون میاد...یکی از اون هفتاد بلا همینه دیگه....واقعا نمی تونم حسمو اون لحظه بگم...فقط مطمئن بودم حاضرم بمیرم ولی.... ( مرده حالت عادی نداشت... ) . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 5:5 توسط گیلاس |
|
|
سلام
میگم...خوب شد از این بلاگفا تعریف کردم...و گرنه کی می خواست رو اعصابم راه بره...دیشب یاد جمله گوهر بار هیربد افتادم ...(به دلایل معذورات اخلاقی نمی تونم بگم)...منو که میشناسید...چه قدر مودبم تا یادم نرفته یه چیزی بگم..به خدا من دوس دارم همه رو اینجا لینک کنم...ولی جا نداره دیگه...این بلاگفا یه قولای داده ولی به صورت روزانه؟؟؟ من که نفهمیدم چیه....قربون همه اونای که من شرمندشون هستم روز جمعه صبح زود کله سحر بهم زنگ زدند که ما داریم میایم خونتون....ساعت یک بود و من و البالو هنوز خواب بودیم اهان قبل از اینکه بیایم بشینیم .داشتم برنج پیمانه میکردم .سخت در حال محاسبه بودم که کم و زیاد نریزم وقتی رو تخت نشسته بودیم و پا و دستمون تو چشمو و دهن و گوش حلق همدیگه رفته بود فردا باز با اون استاده درس دارم که ازمون درس می پرسه...ای خدا ... یه رژ لب خریدم رنگش خیلی جیغه ...نارنجی ولی مد روز....البالو میگیه خوبه ولی بیرون نزن... ای خدااااااااااااااااااااااااا راستی امروز تولد پوریاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 9:17 توسط گیلاس |
|
|
سلام
حالتون چطوره؟.... منم خوبم ...فقط یه مشکل کوچیک دارم ....دارم دندون عقل در میارم یه چیزه دیگه هم فکرم رو مشغول کرده....اونم اینه که وقتی داشتم دعای شب قدر رو می خوندم ...اونجای که میگه قران رو رو سرتون بگیرید و حاجتتون رو بگید...تا پنج دقیقه همینطوری مونده بودم قبل از اینکه بیام اینجا داشتم فک می کردم امروز چی بنویسم....چون به قول حسین ورزشکارم و هر دو روز یه بار اپ می کنم ....گفتم حسین....(حسین جان خیلی خوشحالم کردی ...خیلی زیاد... به خدا بی وفا نیستم....حالا بیشتر برات میگم .... چرا دروغ بگم ...والا اون موقع ها خیلی اخلاقهای بدی داشتم ....البته الان که فک می کنم می بینم بچه ام حق داشته بد باشه...اخه الگوی نداشتم... منظورم اینه که الگوی زندگی زناشویی نداشتم...خوب مامانم دو ساله ازدواج کرده ...واسه همین نمی دونستم با یه مرد چطوری برخورد می کنن و اصلا چه کاری باید کرد...یادمه تا با البالو دعوام میشد ....زرتی میزدم زیر گریه سال اول ازدواجمون یه بار تو خیابون با البالو دعوام شد...اون موقع ماشین نداشتیم ...همینطور که تو خیابون قدم میزدیم دعوامون شدت گرفت ....منم یهو سیمهام قاطی کرد ...یکدفه دست البالو رو ول کردم و راهمو ازش جدا کردم. اون دنبالم میومد ولی من بهش محل نمیگذاشتم ...یه جا دستمو گرفت که وایستادم و به شدت دستمو از دستش در اوردم...بهش گفتم اگه دنبالم بیای جیغ میکشم و میگم این مزاحمم شده ... بعدش یه در بست گرفتم و رفتم خونه مامانم اینا...هیچ کس خونه نبود ولی من کلید داشتم...ده دقیقه نشد که زنگ زدن....میدونستم البالوه ...یه حسی بهم می گفت در رو باز نکنم بهتره اما خوب بعد دست دو تا خیانت کار برام رو شد. دلایل شما علیه بچه دار شدن چیست؟.......من:اولا جا کم داریم...دوما بچه زندگی پدر و مادر رو به گند میکشه...سوما بعدها زندگی خودش رو هم به گند میکشه ....چهارما فایده اوردن بچه به این دنیای مزخرف چیه؟...پنج و شیشم اینکه قبل از هر چیزی از بچه خوشم نمیاد درست شد.... مهدی جونم....(مهندس )....ممنونم هزار تا
اینو پی نوشت اضافه می کنم...من دندونام جنسش محکمه کلا دیر عمل میکنه....دندونای جلوی ایم وقتی افتاد هفت سالم بود وقتی در امد کامل دیگه نه سالم شده بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 6:17 توسط گیلاس |
|
|
سلام
این بلاگفا چه خوشگل کرده ها ... دستش درد نکنه... اما بدون مقدمه.... مامانم : چیه گیلاس این چه قیافه ایه گرفتی ؟؟؟ -------------- من: از این اقا بپرس اینم از این ....خودمو کشتم ٬ گریه کردم ٬ التماس کردم٬ دعوا کردم ٬ بوسش کردم ٬ خودمو لوس کردم٬ تهدید کردم ...میگه نه که نه ۱ـ مامانم خوب بلده نرخ تعیین کنه وسط دعوا . ۲ـ سن ازدواج رفته بالا ...دیگه هم داشتن تفاهم مد نیس . ۳ـ اون وقت میگن گیلاس بده ٬ گیلاس لوسه .... ببینید چه خوبم .چه حرف گوش کنم . ۴ـ نابرادریم خوب بلده از جنگهای داخلی جلوگیری کنه ... من به شدت مستعدم واسه بر پایشون ۵ـ خیلی حرف زدم ببخشید.... یه چیزی بنویسم و برم... شوهر با عصبانیت رو به زنش : این گرد و خاکهای روی میز رو چه کار کردی؟؟؟ من یه شماره تلفن روش نوشته بودم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 6:46 توسط گیلاس |
|
|
سلام
از اونجای که نمی تونم تو یه حس زیاد بمونم ...حالم خوب شد....ولی الکی هم نبود چون من جزو اون دسته ادمهای هستم که تا حرفمو به یه نفر بگم یا یه جا بنویسم دیگه از دلم بیرون میره و بهش کمتر فک می کنم...بگذریم....اینبار یه چند تا مطلب جالب پیدا کردم که بد نیست بخونیدش...اسم تیترش اینه ... طرف مقابل را از روی امضایش بشناسید ! ۱ـ کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند ٬ انسانهای منطقی هستند. ۲ـ کسانی که برعکس عقربه های ساعت امضا می کنند٬ دیر منطق را قبول می کنند و معمولا غیر منطقی هستند . ۳ـکسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند٬ لجاجت و پافشاری در امور دارند . ۴ـکسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند ٬ انسانهای منظمی هستند. ۵ـ کسانی که با فشار امضا می کنند٬ در کودکی سختی کشیدند . ۶ـکسانی که پیچیده امضا می کنند ادمهای شکاکی هستند . ۷ـ کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند ٬خودشان را در فامیل برتر می بینند. ۸ـکسانی که در امضای خود فامیلی می نویسند دارای منزلت هستند. ۹ـ کسانی که اسمشان را می نویسند و روی ان خط می کشند خودشان را نمی شناسند. ۱۰ـ کسانی که به حالت دایره و بیضی امضا می کنند کسانی هستند که می خواهند به قله برسند. می دونید امضای من چطوریه؟... اسممو می نویسم که به صورت خط های عمودیه کاملا بعد یه خط روش می کشم. اما امضای البالو ...یه بیضی یه سمت عقربه های ساعت بعد پایینش چند تا خط افقی مرتب بعدش اسم فامیلیش رو می نویسه یکی دو تا جمله جالب هم بنویسم و برم.... ساکت و با وقار از اتاق بیرون می رفتم که پایم به پادری گرفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 23:36 توسط گیلاس |
|
|
سلام علی جان
خودت میدونی چقد دوست دارم. خودت میدونی چقد صدات کردم. خودت میدونی چقد سخته درد کشیدن .خودت میدونی من چمه....من که می خوام اونی نباشم که هستم. خودت اون بالا شاهدی ...این روزا سست و کرخت شدم. این روزا هیچ حسی ندارم. کمکم کن علی جان ....کمکم کن...تو خودت میدونی دردم چیه...میدونی چه مرگمه...من هیچی نیستم....تو که همه چی هستی....تو که بزرگی...دلم تنگه...دلم گرفته...این نامردیه ...این رسم جونمردی نیستا...خودت میدونی دردم چیه...یه بار حداقل یه بار ....منم حق دارم ....اون دنیا کی می خواد به من جواب بده ...کمکم کن...منو به خودم وا نگذار...خدایا ... من بدم ...من هیچی نیستم ...من ازت دور شدم...چرا...من همون دختریم که دعاهاش زود میگرفت....کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم...کاش همونطوری می موندم....خدایا بریدم...از همه چی بریدم...نجاتم بده...من بی لیاقتم ....من .... علی جان کمکم کن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 20:45 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|