تبليغاتX
گیلاس

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله اممممممممممممممممممممم سر رفتههههههههههههههههههههههههههههههههههه...

اخه من چه غلطی بکنمممممممممممممممممممممممممممممم .....

دلم می خواد بارون بیاد برم زیر بارون اب از تو موهام بیاد پایین و لیز خوردنش رو رو پوستم حس کنم....دلم می خواد اتیش درس کنم ....بوی اتیش رو با تمام وجود حس کنم....دلم می خواد صدای جلز و ولز سوختن قطرات بارون رو رو اتیش بشنوم.... دلم می خواد برم بشینم کنار اتیش و یکی برام گیتار بزنه...

دلم می خواد سوار ماشین بشم برم تو جاده با سرعت 150 انقد برم تا برسم به دریا....

دلم می خواد برم تو ساحل بای پای لخت رو شنها بدوم.....و شبنم تو هوا پوستم رو مور مور کنه...

دلم می خواد بلند بلند بخونم....

دلم می خواد کنار ساحل سرم رو بگذارم رو پای امیر و براش حرف بزنم...

دلم می خواد انقد پیاده کنار جاده راه برم تا به یه کلبه برسم که توش یه لیوان چای داغ به دستم بدن....          دلم می خواد بشینم رو صندلی حصیری و در حالی که به صدای موج دریا گوش میدم سیگار بکشم....

دلم می خواد روی بوم طلوع خورشید رو بکشم....

دلم می خواد با امیر تو شالیزار دست تو دست هم راه  بریم......                                                            دلم می خواد یه جای اروم و دور از هیاهو داشته باشم که راحت بنویسم....

دلم می خواد ....

دلم می خواد....

اخه من اینجا تو این خونه هفتاد متری که پنجره اش رو به دیوار سیمانی باز میشه چه غلطی می کنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هان؟

اونوقت دلم خوشه که زنده ام و زندگی می کنم....

می خوام صد سال سیا زنده نباشم.....

مرده شور این زندگی رو ببرن....که دو تا ادم نمی تونن توش تفریح کنن.

دلم خیلی چیزا می خواد.... اما کیه که به دل ما بها بده....

همون بهتر بگم دلم غلط میکنه چیز می خواد...

فردا استاده می خواد ازم درس بپرسه برم خبر مرگم درس بخونم....

اینا اون قسمتی از استعدادم بود که رو نکردم... همش که نمی تونم خاطره بنویسم...کمی هم درد و مرض می نویسم... وای دلم سیگار می خواد.....چیه بابا ....خوب می خواد چه کار کنم...حالا نه جد و ابادم سیگاری بودن... برم دیگه.... بسه انقده نالیدم....کیه که گوش بده....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:31  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟.... وای که چقدر سرم شلوغ شده... نمی دونید چی شده که... راستش سه روزه پیش مامان بزرگم یه انژیویه ساده داشت...مدتی بود می گفت قلبم درد میکنه.... دایی بزرگم براش وقت گرفت بعدم بردنش دکتر... دکتر بعد از انژیو داییم رو میبره تو یه اتاق دیگه و میگه اقا یه سمت قلب مادرت از کار افتاده تو سمت دیگه هم سه تا رگ بسته شده .... بعدم میگه هر ان احتمال سکته اش میره... دیگه داییم سریع زنگ میزنه به بقیه و همون روز مامان بزرگم رو اورژانسی عمل می کنن..البته به کمک بند پ وگرنه حالا حالا ها وقت عمل نمیدادن... خلاصه من بعد از اون اپم گفتم به مامانم یه زنگ بزنم...که دیدم تا صدای منو شنید زد زیر گریه...و گفت مادر بزرگم ازم حلالیت خواسته... انقدر ترسیده بودم که نگو...اینطرف من زار میزدم اونطرف مامانم...اخر سر امیر گوشی رو گرفت و کمی مامانم رو اروم کرد... اون موقع مامان بزرگم رو هم عمل کرده بودن و هنوز به هوش نیامده بود...دیگه همه دست به دعا شده بودیم... تا اینکه بهمون زنگ زدن و گفتن مریضتون بهوش امده...اخه نگذاشتن مراقب پیشش بمونه....دیگه کلی تلفن بازی شده بود...همه هم گریه می کردن...فرداش ساعت ملاقات اجازه دادن از پشت شیشه ببینیمش... دست و پاش ورم کرده بود و ماسک اکسیژن داشت... اخه مامان بزرگم هم قند خون داشت هم فشار خون.... خلاصه که دیروز بردنش تو بخش... ما هم رفتیم ملاقاتش...اخی بمیرم... از پاش رگ گرفته بودن برا قلبش...خیلی درد داشت... حالا این وسط من با این سرما خوردگیم خیلی با حال بودم...اولش که ماسک زدم..بعدم تو اون بیمارستان بدون چادر نمیشه رفت... فکرشو بکنید چادر سرم بود..ماسکم زده بودم..از اونطرف گریه هم میکردم...از طرف دیگه شالم رفته بود با چادر عقب موهای مش شده ام زده بود بیرون...ملاقات با اعمال شاقه بود... مردا بعد از دقایقی از اتاق رفتن بیرون اخه جا کم بود..بعد از رفتن اونا...یهو مامان بزرگم شروع کرد به گریه...ما همه هل کردیم میگیم چرا گریه می کنی...میگه بچه هام از کجا بیارن خرج بیمارستان رو بدن مردا با سر و صدای ما برگشتن تو اتاق دایی بزرگم میگه من پول عمل رو که دادم هیچی تازه سه میلیونم الان تو جیبمه... تو قصه نخور...باز مامان بزرگم گریه می کرد...دادشم میگه ای بابا خوب بهش بگید رفتیم دزدی...بابا مامان بزرگ گریه نکن... دایی ممد قلاب می گرفت من می رفتم دزدی ...گاهی هم حمید جیب مردم رو میزد... دو تا ماشینم دزدیدیم... دیگه نتونست ادامه بده اخه داییم زد پس کله اش ...همه زدیم زیر خنده...  من گریه و خنده ام قاطی شده بود.... خدا بهمون خیلی رحم کرد...یعنی به دل پاک خودش بود که بلایی سرش نیومد...

دیشب البالو بغلم کرده میگه وای چقدر بدنت داغه... بریم دکتر؟.... گفتم نه ..خوب میشم... دیگه بدش گذشته... بعد رفتم خوابیدم...البالو تا صبح بیست بار پا شد پتو رو کشید روم من انداختم کنار....دیونه ام کرد...من تب داشتم گرمم بود ...اون هی می گفت سرما می خوری یه چیز بکش روت بعد پتو رو تا زیر گردنم می اورد بالا... اخر صدام در امد ولی باز اون کار خودش رو میکرد... انگار من بادمجون واکس میزدم....

شلمان انقدر کارهای بامزه ای میکنه...چون به خواب زمستونی رفته دیگه تکون نمیخوره ...بعد برا اینکه دست و پاش از بی حرکتی خشک نشه یهو میبینی دو تا پاشو سیخ کرد انقدر بامزه میشه...یه عکس ازش گرفتم اگه بشه میگذارم....

دیروز بعد از ملاقات رفتیم خونه دایم....گوشی جدیدم دستم بود...داییم برداشت ببینه...من حواسم نیود...یهو یادم افتاد تو گوشیم یه چیزای هس که اگه ببینن...حکم تیرم رو میدن... داشتم سکته می کردم... به خدا من از این چیزا دوس ندارم...اصلا حالم بهم می خوره...ولی شیوا دوستم گوشیمو گرفته بود همه اینا رو برام ریخته بود... منم هنوز پاکشون نکرده بودم...دیدم الانه که ابروم بره...با گوشی داداشم زنگ زدم به یکی از دوستام گفتم سریع زنگ بزن به من.... اونم زنگ زد من رفتم گوشیمو از داییم گرفتم...بعدم همشو پاک کردم...

دیگه خداحافظ تا بعد این عکس شلمانه....ولی نه اونیکه گفتم میگذارم یکی دیگه..مهدی جونم دستت درد نکنهههههههههههه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:17  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه....نمی دونم تو خونه شما خبری هست یا نه...ولی اینجا تو این دو روز اخیر کلی اتفاق افتاد....راستی نمی دونم از مطالبم خوشتون میاد یا نه...شاید بگید زیادی خاله بازی می نویسم ولی خوب دیگه شما که نمی دونید این بلاگ واسه من حکم یه دفتر خاطرات رو داره...وقتی هر دوروز یه بار اپ می کنم...یعنی...

دیروز از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر کلاس داشتم...صبح زود پاشدم گفتم برم دانشگاه دیگه...بعد گفتم بگذار یه کمی بخوابم......وقتی پاشدم دیدم ساعت 11 شده...من 8 کلاس داشتم...خیلی ناراحت شدم...انقد که کلاسهای بعدیمو نرفتم...بعد زنگ زدم به ارایشگاهم و وقت گرفتم...واسه ساعت دوازده...ساعت دوازده رفتم ارایشگاه و تا ساعت 3 اونجا بودم... دوباره کلی قیافه ام تغییر کرده...ساعت دو نیم اینا بود که یهو زیر دستگاه سشوار یادم افتاد وای من با خواهر شوهرا ساعت 3 قرار داشتم...از زیر دستگاه پریدم بیرون و گفتم منو اورژانسی اماده کنه... تا سریع حاضر بشم شد ساعت 3 دیگه وقت نشد موهامو خشک کنه...همونطوری با موهای خیس امدم بیرون... الان  اب ریزش بینی دارم شدید... تازه از چشمم اشک میاد...ته گلوم هم یه حالت بدی داره...خلاصه خیلی خوشحالم...الان همچین بینی مو بالا می کشم که نفسم بند میاد . هر جای خونه که نیگا می کنی یه دستمالکاغذی هست...

خلاصه که ساعت 3:25 رسیدم به خواهر شوهرا... تایمش دقیق یادمه چون هر دو ثانیه یه بار به ساعتم نیگا می کردم....وقتی رسیدم دیدم هر چهار تا سیبیل تو سیبیل ایستادن ...موبایلمم خاموش کردم چون می دونستم هی زرت وزرت زنگ میزنن ...فک نکنم تو حالا انقد از دیدن من خوشحال شده بودن ..دیگه راه افتادیم ...ولی عجب لشکری بودیم... فک کن یهو 5 نفر با هم برن تو یه مغازه بعد چیزی نخرن... بعضی مغازه دارا دلشون می خواست کلمونو بکنن...البته من ابنطوری فک می کنم... مونا می خواست نیم تنه بگیره..میگم مدلی تو ذهنت هس میگه همون نیم تنه جنیفر لوپز رو می خوام بخرم که کلاه داره... بقیه خواهرا شروع کردن به دعوا کردن که این مسخره بازیا چیه...ولی من حرفی نزدم .ما خرید کردنمون اینطوریه...مثلا خواهر بزرگه میگه من یه تی شرت می خوام بخرم..همه میریم تو یه مغازه... وقتی که بیرون میایم هممون خرید کردیم الا خواهر بزرگه...یه خیابون به چه بزرگی رو کلی بالا و پایین رفتیم ولی مونا هیچ چیزی نپسندید...بعد مریم (خواهر بزرگه )گفت بیاید بریم فلان جا...من گفتم اونجا دوره ها...گفت نه بابا یه چهار راه بالاتره...ما هم به حرف اون گوش کردیم... خودم دقیق نمی دونستم کجاست فقط خیلی متعجب بودم که یعنی اونجا که می خواستیم بریم انقد نزدیکمون بوده من نمی دونستم...چهار راه اول رو رد کردیم...چهار راه دومم و سومم رد کردیم بعد دیگه یواش یواش شک کردیم...بعد مریم کمی شک کرد... بعدش دیگه چهار راهی نبود که ما رد کنیم اما همچنان به راهمون ادامه دادیم... البته صدای مونا و مرجان در امده بود...من و مریم هم می گفتیم و می خندیدیم...البته باید بگم پام خیلی درد گرفته بود...ولی چون پیاده نوردم زیاد اذیت نمی شدم...دیگه یه ساعت بود که ما می رفتیم...مریم فقط کمی گیج شده بود می گفت با حساب من باید چهل و پنج دقیقه پیش به مقصد میرسیدیم...من یه نیگا به ساعتم کردم گفتم ... نه نگران نباش هنوز وقت هس...یهو همشون زدن زیر خنده...که دو تا پسر از کنارمون رد شدن و بهمون یه حرفی زدن... ما هم سریع خودمونو جمع و جور کردیم...و به راهمون سر سختانه ادامه دادیم... نیم ساعت بعد ...دیگه اشکمون در امده بود ولی هنوز نرسیده بودیم... همه تو فکر بودیم که اخه چرا...چگونه...ایا... بعد دوباره ایستادیم کنار پیاده رو و من به مریم گفتم مریم می دونی عزیزم یکم دارم به درست بودن ادرست شک می کنم... البته  حالت و لحن گفتم طوری بود که باز همه خندیدن...اصلا من هر چی میگم اینا می خندن... دیگه داشتیم می خندیدیم و خودمون رو مسخره می کردیم که یهو من اینطوری شدم... پسر خاله البالو داشت می امد طرفمون...اونم با این قیافه... بدبختی رو بروی من بود و چشم تو چشمم ...تا به ما رسید به جای جواب سلام میگه...چه معنی داره شما وایستید گوشه خیابون بخندید.... من : والا معنی خاصی نداره ... میگه : تو خیابون باید کمی سنگین باشید...من :  ما کم وزن ترینمون که خودم باشم حداقل 58 کیلو وزنشه از این سنگینتر.... میگه : میشه جوابمو ندی... گفتم : نه ...سخته...من از غیرت بازی بدم میاد ..همه هم میدونن...یکم بهم چپ چپ نیگا کرد ...بعد گفت بیاید بریم تو ماشین... مریم گفت ما می خوایم بریم فلان جا... اونم اینطوری شد...به گفته اون ما اصلا  نه تنها راه رو درست نمی امدیم..بلکه اشتباه هم می امدیم....اگه بگم ما کجا بودیم و اون مرکز خرید کجا گریه تون میگیره . خلاصه پسر خاله خشم ما رو رسوند... خودشم هر جا رفتیم باهامون امد... هی من به اون چشم غره می رفتم هی اون به من... اشکشو در اوردم...همه می رفتن تو مغازه من می موندم بیرون ...اونم می موند بره تو یا بمونه بیرون... اخر سرم سر مونا بیچاره داد زد که یه چیزی انتخاب کنه بریم ...من نمی دونم کی به اون گفته بود بیاد اصلا.... مونا هم یه چیزی خرید که نه تنها مدل برا جنبفر لوپز نشد...فک کنم از این مدل ناهید هم نمی پوشه... تو ماشین  پسر خاله میگه امیر چه کار میکنه با این گیلاس....چطور تا حالا دیونه نشده.... یهو هر چهار خواهر شوهر ریختن سرش و از من حمایت کردن...اونم گفت من اگه زنم اینطوری باشه ها...روزی سه بار میکشمش.... من نمی دونم چرا انقد ازش تعریف می کنن... خلاصه انقد بحث کردیم باهاش که اخر سر اونم حالش خوب شد و دیگه می خندید...اخر سرم برامون بستنی سالار گرفت ... من که بستنی دوس نداشتم...یکمی خوردم بقیشو دادم به مرجان... پسر خاله گفت قهر کردی نمی خوری.... گفتم : تو قهر نکنی من قهر نمی کنم...باز داشت قاطی می کرد ... انقده خوش گذشت... مخصوصا که من تونستم برا شلمان یه تیکه از این سنگ های دریای بخرم... شلمان خوبه ولی رفته به خواب زمستونی...

خیلی حرف زدم ..ولی اینا همه اتفاقهای این دو روز نبود...دیگه خسته شدم..فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 16:24  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟ ... منم خوبم ولی خسته ام...از کار و تلاش و بچه داری و خونه داری و شوهر داری...اگه الان عسل اینجا بود یه فحشی بهم میداد که نمی تونم بگم....

امروز کلاس اول رو رفتیم ...بعد کلاس بعدی رو پیچوندیم با بچه ها رفتیم گشت و گذار و صفا سیتی....انقده خوش گذشت... تازه تو مسیر اون مرده چاقه بود تو کمربندها را ببندید ..که می گفت فلوس موجود...اونو دیدیم ....ما هی براش جیغ ...خوشحالی... دست ...امضا ...اونم برامون دست تکون داد و خندید...بعد ما انداختیم پشت سرش هی بوق زدیم...کلی خندیدیم...اخرشم یه پیکانی امد بینمون فاصله انداخت و اونم رفت... مث این هنرمند ندیده ها...البته الکی بود دیگه... واسه دلخوشی... من هنرمند زیاد دیدم ولی برام مهم نبوده...خوب بابا اونا شغلشون اینه دیگه...کار خاصی نمی کنن...بلدن جلو دوربین خوب حس بگیرن....که خوب خیلی از ما بلد نیستیم... والا ...بعد از این که کمی گشتیم اخر رفتیم سودا که ساندوچ سرد داره همه ساندویچ تنوری خوردیم...من که نصفه شو به زور خوردم... الانم حالم بد شده... فک کنم باز دارم مسموم میشم...خودتون علایمش رو میدونید دیگه...حالت تهوع دارم شدید(ببخشید).... سرمم گیج میره...نمی دونم کی منو مجبور کرده بشینم بنویسم...

راستی شلمان مریض شده...خیلی رفته تو حس اسمش...همش خوابه...شایدم داره می میره....نه خدا نکنه بمیره...خیلی دوسش دارم...

این کلاسه ای رو که پیچوندم تا حالا یه بارم سر کلاسش نرفتم...به نظرتون استاده منو ببینه چه کار میکنه؟؟!!...بدبختی اینه که منو میشناسه...انقده تابلو هستم... فک کنم برم حذفش کنم سنگین تر باشم...من می خوام برم سر کلاس ها ولی این بچه ها منو اغفال می کنن...

دیروز تولد بابای البالو بود...خیلی دوسش دارم... من خسته از دانشگاه امدم رفتم تو اتاق مونا یکم بخوابم باز این ایدین امد بالا ...خودمو زدم به خواب که بره...مونا هم همینطور...اونم سریع کنار من رو تخت دراز کشید که مثلا ما خوابیم...یهو دیدم ایدین امد خودشو به زور بین ما جا کرد...

یه دو دقیقه به روی خودمون نیاوردیم تا روش کم بشه ...یهو پاشد داد زد ای گه شنمه (تشنمه)....مامانش امده بالا اروم میگه ایدین ساکت باش مگه نمی بینی زن دایی و خاله خوابیدن...ایدینم هی داد و بیداد که گه شنمه...مامانش میگه بیا بریم پایین میگه نه همینجا...اخر با جیغ و داد و دعوا بردش پایین...من و مونا هم همینطوری خواب بودیم... بعدش کلی خندیدیم . بعد مونا گفت بیا حکم بازی کنیم...تا رفت ورقها رو اورد ایدین امد بالا .... بعدشم تا ورقها رو دید گفت منم بازی...منم بازی... منو مونا همونجا کنار ورقها خوابیدیم دوباره...از اون خوابهای که می کشتنمونم بیدار نمیشدیم....ما همینطوری خواب ...ایدین هم لجباز نشسته کنارمون داره با ورقها حرف میزنه... یهو در باز شد بعد سریع بسته شد... ما هم که نیت کرده بودیم و قرار نبود بیدار بشیم... چند دقیقه بعد دیگه راستی راستی داشت خوابمون میبرد که خواهر دومیه البالو امد بالا و بلند گفت شما همینطوری بودید ... بعد زد زیر خنده... ما هم که دیگه حس کنجکاویمون گل کرده بود بلاخره بیدار شدیم... میگم چطور مگه؟؟!! چرا می خندی؟؟!! ...میگه فرهاد امد بالا می خواست با مبایلش حرف بزنه ...ولی سریع برگشت پایین ....امدم ببینم چی شد که برگشت (فرهاد داماد کوچیکس )... بهتره نگم ما تو چه وضعی بودیم...

دیگه تا اخر شب که هر کی بره خونه خودش من یه طوری میشستم که پشت البالو قرار بگیرم چشمم به این پسره نیفته.... خدای خیلی بد شد... به من چه خوب...بابا سه طبقه خونه ... نمی دونم چه قضیه ایه تا گوشی مبایل کسی تو این خونه زنگ میزنه بدو بدو میاد بالا ...

شلمان داره در جهت حرکت عقربه های ساعت می چرخه...نیم ساعت پیش روش به من بود...یه ربع پیش نیم رخش الانم پشتش به منه...

من نمی دونم این پرشین بلاگ چرا انقد اذیت می کنه....هر کاری می کنم جدیدا این کامنت دونی هاشون باز نمیشه...باید دیس کانکت بشم بعد دوباره کانکت بشم که بتونم برا یه نفر نظر بدم...

دیگه برم ... حالم بد شد دوباره...قربونتون بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 18:38  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟... نمی دونم چرا انقد زود دارم اپ می کنم...ولی مهم نیس ...ادم که نباید برا هر کارش دلیلی داشته باشه....مخصوصا من ... امروز ساعت 8 بیدار شدم... من دوس ندارم انقد زود بیدار بشم ولی میشم چون دو روز ساعت 8 پاشدم...ساعت بدنم افتاده رو 8 و هر روز سر این ساعت بیدار میشم...انقدر ساعت بدنم دقیقه که حد نداره...مثلا اگه تصمیم بگیرم ساعت 5 صبح بیدار بشم خود به خود تو همون ساعت از خواب می پرم.

اسم لاکپشتم رو گذاشتم شلمان ... دیونم کرده همش می خوابه... امروز گرفتمش تو دستم یهو لگد زد باز ناخنهاش رفت تو دستم منم ولش کردم از فاصله یک و نیم متری با سر افتاد رو زمین . فک کنم کشتمش... نههههههههههههه .... من دوسش دارم نباید بمیره...تازه یه چیزی فهمیدم این اصلا دهن نداره...پس چطوری غذا می خوره اخه... شلمان رو گرفتم تو دستم رفتم پیش البالو نشستم ...از برق چشمام فهمید یه منظوری دارم ... یهو از رو مبل بلند شد گفت برو بگذار سر جاش..اگه بگیریش طرف من هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ...کمی فک کردم تصمیم گرفتم برش گردونم سر جاش .... بعد با دست خالی همون فرم رو گرفتم رفتم جلوی البالو ... دیدم خم شد دمپایشو در اورد منم در رفتم...این اصلا جنبه شوخی نداره.... البته شوخی خرکی...

امروز یهو به قول مامانم ارم (نمی دونم درسته یا نه) گرفت ...پاشدم دکور خونه رو عوض کردم ...مبلها رو به تنهای جا به جا کردم...خوب سه نفرهاش سنگین بود...پدرم در امد...الان خیلی خوب شده...ولی مطمُنم نه مامانم خوشش میاد نه مامان البالو ....مهم نیست...خودم که خوشم امده...البالو هم میگه هر کاری دوس داری بکن...

من اصلا نمی تونم با این گوشی جدیده کار بکنم...خیلی با حاله... یه ساعت و نیم فیلم میگیره... امروز تازه کلی زور زدم تا تونستم با رم ریدرش کار کنم...بلوتوسشم که داداشم فعال کرد...خسته نباشم....حیف بلد نیستم وگرنه عکس شلمان رو میگذاشتم ببینید... انقده نازهههههههههه

برا فردا کلی درس دارم ولی تا حالا که هر کاری کردم الا درس خوندن...مهم نیس... درس خوندنم نمیاد چه کار کنم...

یه اهنگ تاتو گذاشتم ولوم هم تا اخر بردم ...البته هدفون گوشمه ولی انگار زیاد موثر نیس چون البالو که از جلو در اتاق رد میشه دو تا قر هم میده ... صبحی گذاشته بودم تو ضبط ولوم هم تا اخر...کلی باهاش حال کردم شیشه ها میلرزید... چون باسشو زیاد کرده بودم...بابا خسته شدم..حالا چون من بچه ندارم نباید صدا از خونمون در بیاد...بچه این همسایه اینوری مدام داره زر میزنه ... پسر همسایه اینوریه هم از صبح تا شب اهنگای اسکوتر و ساش گوش میده...

گوشیم زنگ زد دو ساعت این جینگیل مینگیل ها رو باز کردم رفتم می بینم نوشته امیر...میگم مگه ازار داری...میگه خواستم ببینمت... امدم این خط اخر رو بنویسم و برم بای .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:12  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه...در حال حاضر دارم از شدت خواب الودگی می میرم... صبح ساعت 8 پاشدم... قبل از هر چیزی باید بگم حیف دیگه نمی خوام در مورد اون یک هفته ای که گذشت صحبت کنم وگرنه اعتراف می کردم که خریت کردم...حیف دیگه...حیف...

امروز با البالو رفتیم فروشگاه . من تو فروشگاه گم شدم ... هیچ وقت نتونستم سر در بیارم که از کجا شروع میشه و کجا تموم میشه ... خوب شد که قد البالو بلنده وگرنه هیچ وقت پیدا نمی شدم...

دو تا چیز رو هیچ وقت نتونستم از سر البالو بندازم...یکی اینکه به من نگه بچه...چون خیلی حرصم میگیره... مثلا دارم میرم بیرون میگه بچه مراقب خودت باش...بچه پاشو اینا رو جمع کن...بچه چای می خوری...هر چی هم اخم می کنم قهر می کنم ... دعوا می کنم باز کار خودش رو میکنه...

یکی دیگه هم اینکه به همه چی میگه ات و اشغال.... امروز میگه پاشو بریم فروشگاه یکم ات و اشغال بخریم...ما هم رفتیم حدود 70 تومن ات و اشغال خریدیم...کاش فقط این بود...گاهی پیش میاد که میریم مهمونی یا عروسی و من مجبوری از طلا هام استفاده می کنم..(قبلا گفته بودم از طلا خوشم نمیاد) ...بعد که بر می گردم چون کلافه ام می کنن هر جا شد در میارم و میگذارم بمونه...و بلافاصله صدای البالو بلند میشه...گیلاس صد بار گفتم این ات و اشغالها رو رو میز ننداز ... یا میره بیرون میاد میگه بیا برات ات و اشغال خریدم... که شامل: میوه- تنقلات – حبوبات-سبزیجات...میشه ... ما همش در حال خرید و خوردن ات و اشغال هستیم. انگار اصلا به دنیا دید مادی نداره...همه چیز رو اشغال میبینه...

امروز داداشم سرزده امد خونمون و یه پاکت داد دستم...گفت نترسی ها برات یه چیزی خریدم...اول فک کردم مار باید باشه...تعجب نکنید اصلا ازش بعید نیس... ولی توش یه چیزی بود که ...چند وقت پیش هیربد عکس لاکپشت گوشت خوارش رو انداخته بود تو وبلاگش و در موردش نوشته بود..فک کنم اسمش اون بود ..دقیق یادم نیس...ولی یادمه خودم کلی مسخره اش کردم و گفتم این دایناسور چیه نیگه میداری و از این حرفا... حالا خودم یه دونه از همون لاکپشت ها دارم... وای قدش اندازه دو تا بند انگشته...رنگشم سبزه...انقد نازه که نگو...

گذاشتمش رو اوپن که ازش فیلم بگیرم ...یهو دیدم نیست...تا بیست دقیقه دنبالش میگشتم ...انقده ریزه که همش گم میشه...من نمی دونم کی گفته لاکپشت کنده... اینکه از اسبم تند تر میدوه ... وای ناخن داره... اولین بار که گذاشتمش رو دستم پرتش کردم رو زمین...بدم امد ناخن هاش رفت تو دستم...اما الان دوسش دارم... انقد بلندش کردم تا منو می بینه رم میکنه ...اینطوری میشه

به البالو و داداشم گفتم اسمشو چی بگذارم ...داداشم گفت بگذار عبدا... البالو میگه بگذار علی پروین...گفتم این اسما به درد خودتون می خوره... الان نمی دونم چه اسمی براش بگذارم... یه چیزه دیگه...یه غذا براش خریدیم که روش نوشته کرم قرمز...قیمت غذاش از قیمت خودش بیشتر شد...البالو میگه انقد دست نزن بهش کشتی بدبختو...

راستی سمر جونم قربونت برم ... ببخش که انقد نگرانت کردم...باور کن اگه میدونستم اینطوری میشه اصلا نمی نوشتم ... ولی خوب اگه نمی نوشتم تو دلم می موند میترکیدم...و دیگه اینکه جی بیس عزیز...معذرت می خوام ...ببخش قاطی کردم... تو حق داشتی ...خوب همیشه قبول حقیقت تلخه دیگه...

امروز با ایدا و مامانش رفته بودم بیرون یهو ایدا میگه ... زن دایی سر اون کوچه نوشته بود شهید دل پیچه ...برگشتم می بینم نوشته شهید دل پیشه ...یه ساعت تو خیابون الکی خندیدم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:45  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون چطوره؟ خوبید.... نمی دونم چی بگم راستش هر وقت امدم اینجا تا آپ کنم ... دیدم نمی تونم... دلم نمی خواد از ناراحتی هام بنویسم... الان حالم خیلی بهتره....

خیلی ها نگرانم بودن....دنیا جونم – الهام  جونم– صدف جونم – صبای عزیزم -  ثمین جونم – پری جونم – غریبه غربت عزیزم  – فیروزه جونم– سارا جونم -666عزیزم – پریسا جونم... هریزون عزیزم که خوب فهمید دلم شکسته... بنفشه عزیزم که نگرانی رو از تو کامنتاش می فهمیدم...پوریا عزیز که گفت تا من نیام دیگه آپ نمی کنه و تو کامنت اخرش مطمِن بود که همه چی درس میشه...علی اقا که اینجا بروز نداد ولی بعد با یه میل کلی دعوام کرد...بارباپاپای عزیزکه باز من عصبیش کرده بودم و نگران شده بود...هیربد عزیز که باز خوب فهمید ماجرا چیه و اعتقاد داشت ایده اش رو دزدیدم... سایلنت عزیز که تبریک گفت خودم رو پیدا کردم ...جدا هم تبریک داره....ممنونم....نیلوفر عزیزم که میدونه من اینکاره نیستم چون خوب منو درک میکنه ... جی بیس عزیز که با کامنت اخرش کلی داغونم کرد ... ولی به خدا من از این ادمهای نیستم که خوشی زده زیر دلش....و از همه مهمتر کسی که مث برادر دوستش دارم مهدی یا همون مهندس خودم که خیلی از دستم عصبانیه... بلوی عزیز که بعد از مدتی امد و شاکی شده بود...و بدتر از همه ملیکا که از بستگانمه و برای اولین بار امده بود بلاگم رو بخونه که پاک شوکه شده بود... و اینو از اس ام اس هاش می فهمیدم...ملیکا جونم این قضیه پیش خودت بمونه...فعلا مسنجرم رو برداشتم...می خواستم بلاگم رو هم حذف کنم اما دلم نیومد...اخه خیلی بهش وابسته هستم...من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم... خواهر که ندارم و دختر هم دور وبرم کمه....ملیکا هم که انور دنیا ... به امیرم همه چیزو نمی تونم بگم ...مث اون قضیه دو پست قبلم... میدونم هیچکسی ازم این توقع رو نداشت که دست به خود کشی بزنم...اونم منی که انقدر ادعام میشه... ولی هیچ کدوم از شما اون شب جای من نبودید...وقتی که با صدای گریه امیر از خواب پریدم...خیلی حماقت کردم...با یه پزشک چت کرده بودم و یه مشکلی رو بهش گفته بودم و متن رو سیو کرده بودم و از اونجای که خدا می خواست اون متن افتاد جلوی چشم امیری که اصلا جز برای کارش به خاطر چیز دیگه پشت کامپیوتر نمی یشینه...اون شخص تو حرفاش هی عزیزم ..قربونت برم...جونم...گفته بود...و امیر که از جای خبر نداشت بعد از خوندن اون...

داشتم دیونه میشدم...می گفت این دوستته ... چند بار دیدیش... حرفهای که داشت قلبم رو از هم میدرید... وهی بین حرفهاش می گفت دیگه دوستت ندارم...اینا تا زمانی بود که من هنوز گیج خواب بودم و نمی فهمیدم قضیه چیه...ولی بعدش چنان با مشت زدم تو دیوار که هنوزم دستام درد میکنه...نمیگم چه کار کردم...ولی همون شب امیر فهمید من کاری نکردم...نمی دونم چند نفرتون منو میشناسید...تا حالا قربون صدقه کی رفتم ؟...یا ابراز لطف کدومتون رو به خودم گرفتم؟...همه رو دوست دارم ...مث برادر و خواهرم...همیشه از خودم و امیر نوشتم...واسه همین خیلی برام سنگین بود... اینهمه به زندگیم می نازیدم ...و یهو همه چیز خراب شد...فکر زندگی زیر یک سقف با کسی که بهت اعتماد نداره دیوانه کننده است... اونم برای منی که همیشه اعتقاد داشتم این زنه که حرمت یک خونه رو نیگه میداره...اگه زن نخواد هیچ اتفاقی نمی افته... همیشه گفتم و میگم ادما به خودشون خیانت می کنن نه به همسرشون... یهو خودم رفته بودم زیر سوال در حالی که واقعا کاری نکرده بودم...خود خدا خوب از همه چی خبر داره...و ازش خیلی ممنونم... مخصوصا که به امیر الهام کرده بود که من کاری کردم و اونم از خواب پرید و منو رسوند بیمارستان...دکتر می گفت چرا اخه ... شوهرت بیرون داره پرپر میزنه...و من فقط گریه می کردم... فقط چهار تا سوال ازم پرسید و گفت خودت میدونی افسرده هستی گفتم اره میدونم ... انقدر خوندم که بفهمم همه علایمش رو دارم ... گفت می تونم برات دوا بنویسم تا همیشه منگ باشی ولی خودت می تونی خودت رو نجات بدی... بعدم کلی صحبت کرد هم با من هم با امیر... تو این چند روز شبها ساعت یازده ..دوازده می خوابم و صبح هم زود بیدار میشم...روحیه ام بهتره..به خصوص که دیشب داماد بزرگه امیر اینا برامون میز رزرو کرده بود تو قهموه خونه سنتی اذری .... خیلی موسیقیش تو روحیه ام تاثیر خوبی داشت...خیلی حرف زدم یه چیز بگم و برم...دیروز برای اولین بار تو این چند روز کلی خندیدم...وقتی یه لحظه متوجه شدم دارم کتاب بیان شفاهیمو میگذارم تو یخچال پاک خل شدم رفت...همش وسایلم رو گم می کنم... امروز صبح یه ساعت دنبال کنترل تلوزیون میگشتم ...به امیر که گفتم از رو اوپن برداشت داد به دستم...خودم کنار اوپن ایستاده بودم...امیر دوست نداره من از زندگیم برا کسی بنویسم...اما من دوس دارم و مینویسم...قربونتون

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 17:22  توسط گیلاس | 
سلام

 دیروز بعد از ظهر خیلی اتفاقی از کنار اینه رد شدم و یه لحظه فک کردم جن دیدم... باورم نمی شد این من باشم...گیلاس ... کسی که از تو اینه بهم نیگاه می کرد نگاهش سرد بود و خالی...موهای پریشون رنگ پریده لبهای خشکی زده و چشمهای گود رفته... خوب حق داشتم این شکلی باشم...تازه از اون دنیا برگشتم...خسته ام انقدر خسته که به هر بهانه ای میشینم و یه ساعت گریه می کنم... نمی تونم بگم چی شد و چرا ....فقط همین که شرافتم به خطر افتاده بود و چیزی نداشتم که خلافش رو ثابت کنم... از زندگی سیر شدم... نمی دونید تو این چهار روز چی کشیدم ...خدا حتی برای دشمنم هم این روزها رو نیاره...روزهای که فک کنی عشقت...همه زندگیت...بهت اطمینان نداره...اونم سر یه حماقت ساده خودم شد... الان این قضیه با تمام بدیش تموم شد...نمی دونم چطوری ... ولی تموم شد به قیمت یه روز بستری شدن من تو بیمارستان...نمی دونم چرا فک کردم با مرگم پاک بودنم ثابت میشه...اما انگار با اقدام بهش این اتفاق افتاد... و الان امیر بیچاره من سر گردون مونده بی گناهی من بهش ثابت شده ولی هضمش براش سخته ...درک اینکه اصلا چرا اینطوری شد... تهمت خیلی بده...خیلی...ادمو از تو خرد میکنه...دیگه حال هیچ کاری ندارم... احساس پوچی میکنم...دکتر گفت افسردگی دارم...اونم شدید...خودم که نمی دونستم...شما فهمیده بودید؟ ... به هر حال من هم اشتباه کردم...و حالا می خوام جبران کنم...می خوام به مردی که تمام زندگیمه ثابت کنم با تمام وجودم دوستش دارم...وای اگه بدونید چه حالی داشت... حتی نمی خوام دیگه بهش فک کنم...

فقط یه چیزی باعث شده تا کمی احساس ارامش بکنم... قبلا گفته بودم شب قدر وقتی قران رو رو سرم گرفتم موندم چی بگم ...برا همه دعا کردم اخرش بی اختیار بغض کردم و از ته دلم گفتم  خدایا منو به خودم وا نگذار...منو رها نکن ... مدتها بود که فک می کردم خدا دیگه بهم کاری نداره...فک می کردم تا زمانی که بچه بودم معصوم بودم و حالا که بزرگ شدم دیگه اون پاکی قبل رو ندارم...از خدا دور شدم و اونم منو رها کرده... اما تو این قضیه که اتفاق افتاد خیلی خوب خدا رو حس کردم... می دونید مث این بود که سر یه دو راهی مونده بودم که یکیش به سمت بدی میرفت یکیش به سمت خوبی...و من فقط یک لحظه به سمت بدی نیگاه کردم ...که این بلا سرم امد...انگار به خاطر همون نگاه هم خدا رو به خشم اوردم که اینطوری پدرم رو در اورد...و واقعا نمی دونم چطوری تمومش کرد... اگر بگم از دیروز تا حالا امیرخیلی بیشتر از قبل بهم توجه می کنه دروغ نگفتم...اما خودمم موندم چی شد... انگار فقط قرار بود من متنبه بشم که شدم...خوبم شدم... البته اگه به خاطر اقدام به خودکشی یه بلای دیگه سرم نیاره...به هر حال الان هیچ حسی ندارم...بی حال و بی انگیزه...فقط دلم می خواد دینم رو نسبت به دو نفر ادا کنم ... یکی امیرم یکی هم خدا...خودش میدونه چه خوب فهمیدم حواسش به من هست... به شما هم سر میزنم...به زودی همین که دوباره تونستم یکم فکرم رو باز کنم ..اگه پراکنده و بد نوشتم ببخشید... تو فضا تشریف دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:51  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون چطوره؟.....قبل از هر حرفی اول بگم که اگه دوس دارید اهنگ بلاگم رو بشنوید ...اون قسمتی که باکس متحرک داره...پایینش یه مدیا پلیر کوچک قرار داره...روی اولین دکمه همون مدیا فقط یک بار کلیک کنید....اگه درست انجام داده باشید خودش یک سری علایم حیاتی نشون میده...اگرم نه که دوباره باید تکرار کنید...باید خدمتتون بگم که بر حسب اتفاق من عاشق خواننده این اهنگ هستم...

خوب امروز می خوام یکم از خودم بگم...تا حالا هم از خودم می گفتم اما امروز کمی متفاوته...

راستش رو بخواید من شاگرد زرنگی بودم...معدلم بالا بود ...یا ممتاز می شدم یا شاگرد اول  یا دوم...اون سالی که کنکور داشتم خودم رو کشتم ...خیلی خوندم ...دوس داشتم دارو قبول بشم...و می تونستم ...بلاخره رفتم کنکور دادم و نشستم منتظر جوابش...یک هفته مونده به زمان اعلام نتایج زنگ زدن به خونمون و گفتن اگه می خوای بدونی چی قبول شدی بیا به این ادرس...وقتی رفتم با کمال تعجب دیدم که حدود 300 نفر فرزند شهید مث خودم اونجا ست...هیچ وقت یادم نمیره...شب قبلش تو تلوزیون اعلام کردند امسال 70% سهمیه شاهد برداشتیم بعد از اون جمعیت  سیصد نفره یه چیزی حدود سی چهل نفر قبول شده بودند...بقیه هیچی...مسخره ترین نوع انتخاب رشته اینه که یه برگه بهت بدن و بگن که از بین اینا یکی رو انتخاب کن...اون سال من مدیریت...پرستاری....باستان شناسی اهواز...مهندسی ...قبول شده بودم. همون روز بچه ها شورش کردن..شیشه ها رو شکستن...ماشین اتیش زدن...به جاش بنیاد تنها خبر نگاری که به اونجا امده بود رو راهی بیمارستان کرد... اونجا قیامت شده بود...تو همین درگیری دوست خودم سرش شکست و افتاد زیر دست و پا... کف محتوطه پر بود از برگه های انتخاب رشته پاره شده ...دلم بد جور به حال خودمون می سوخت...همه یه مشت بچه بودیم که دستمون به جای بند نبود...و اونا هم نهایت سوءاستفاده رو می کردند... اخر با زور بچه ها رو متفرق کردند...تو دبیرستان با مشاوره مون صحبت کردم و زمانی که من تو رشته مهندسی کشاورزی شاخه نباتات ثبت نام کرده بودم تازه نتایج کنکور سراسری اعلام شده بود...انقدر از این جماعت ریا کاری دیده بودم که حالم ازشون بهم می خوره...حدود یه ترم رفتم سر کلاس اما نتونستم ادامه بدم...بغض و تنفر باعث شد انصراف بدم...همون سال با البالو اشنا شدم... و دوباره کنکور شرکت کردم . اینبار هنر شرکت کردم و طراحی صنعتی قبول شدم...این یکی دو مرحله ای بود...بازم مشکلی نداشتم از یازده سالگی کار رنگ روغن انجام میدادم و زیر نظر دکتر تعلیم دیده بودم..اما اونجاهم وقتی دیدم بعضی ها طرح رو زدن و برای رنگ امیزی و سایه گذاری امدن شوکه شدم...اخه تازه اون روز باید می فهمیدیم که چه طرحی باید بزنیم...همونجا فهمیدم که بعضی ها نفری یک میلیون تومن دادن و طرح رو خریدن...اون روز نشستم تو برگه فوبیانو زیر دستم کاریکاتور کشیدم...و همشو سیاه کردم...دیگه داشتم خفه میشدم...تازه بعدش فهمیدم سهمیه شاهد به حدی کمه که... سال بعد فقط یه ماه خوندم ...اونموقع تازه عروسی کرده بودم...دانشگاه ازاد رشته مترجمی قبول شدم...ترم اول معدلم شد 17 اما ترم دوم و سوم مشروط شدم...ترم چهارم به خودم امدم و باز معدلم شد 16 و الان ترم پنجم... باید بگم کوچکترین علاقه ای به زبان ندارم...و سر کلاسها سرگیجه می گیرم... به خصوص که تمام اون سالهای رو که من صرف نقاشی کردم ...یه عده عاقلتر می رفتن کلاس زبان...واسه همین تو دانشگاه خیلی اذیت شدم...الان دیگه می فهمم استادا چی میگن و خودم هم می تونم صحبت کنم ولی در کل ترم اول بد تو ذوقم خورد.

البته باید بگم بزرگترین دلیل دو ترم مشروط شدنم کتابم بود...اون موقع در حال نوشتن یه رمان بودم که حدود چهارصد و خرده ای صفحه داره...بعد از اونم سه تا دیگه نوشتم...الان کتاب اولم باید باز نویسی بشه و بره زیر چاپ اما من دیگه وقت و حوصله باز نویسی و ویرایش ندارم...در ضمن فک می کنم کتابم شده از این رمانهای عامه پسند که توش هی لاو می ترکونن...گرچه اونهای که خوندن این عقیده رو ندارن.... .. تو زمینه روانشناسی اطلاعات زیادی دارم و کتابهای زیادی خوندم...عادت دارم هر جا به مشکل خوردم خودم انقد توش کنکاش کردم که راه حلشو پیدا کردم... کتابهای پزشکی هم زیاد خوندم...روانشناسی کودکان و فلسفه...هر وقت هم که احساس کردم دیگه دارم می پکم یه دونه از این رمانهای بازاری خریدم و خوندم و حرص خوردم...باره ها ثابت کردم که مشاور خوبی هستم...چون به قول بعضی ها کرم کتاب هستمو همه چی می خونم...می تونم لجبازترین بچه ها رو اروم کنم...ومی تونم با صحبت خیلی از عقاید رو عوض کنم...تونستم زندگی خواهر البالو روتا حدودی متعادل کنم چون فهمیدم سطح شعور شوهرش پایین تر از کارهای اونه و شکر خدا الان خیلی خوبن...ادمها رو خوب می فهمم...  تو هر کاری یه ناخنک زدم...از موسیقی گرفته تا رنگ کاری ساختمون و برق کاری...امروزم می خوام برم کلاسهای ای سی دی ال ثبت نام کنم...بلکه کنار معلومات زبانم یه چیزی شدم....نمی تونم انصراف بدم چون به مدرکش احتیاج دارم از طرفی دلم نمی خواد وقتی همسر تحصیل کرده ای دارم مدرک خودم دیپلم باشه...ودیگه اینکه با رفتن به دانشگاه می تونم تو اجتماع باشم و این از همه مهمتره...

نگید از خودم تعریف کردم....چون به اندازه کافی قبلا از بدی هام گفتم ...خلاصه اینکه این روح یاغی منو فقط دو چیز اروم نیگه میداره ..یکی غرق شدن تو دنیای رنگها (رنگ روغن رو بوم)...یکی هم نوشتن... اینهمه خوندم....اخر به یه نتیجه رسیدم...تو اپ بعدیم بهتون میگم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:24  توسط گیلاس | 
سلام

حالتون خوبه.... اول قبل از هر چیزی چند تا نکته بگم....۱ـ اینکه از اقایون معذرت می خوام که اعتراض داشتن که دوستام همه مردا رو با هم یکی کردن....خوب بهتون حق میدم...ولی اینطورم نیس مرد خوب هم زیاد داریم...همونطور که زنهای بدم هستن....ولی خوب شما باید جای ما باشید تا درکمون کنید دیگه... اگه دقت می کردید تقریبا یه اقای دیگه همون پژویه کمک کرد تا ... ۲ـ خونه ما طوریه که وقتی می خوای یه مسیری رو بری باید بری تو اتوبان بایستی ... دیگه خودتون تصور کنید البته اینطوریه که بعد از یه پیچ وارد اتوبان میشه ...واسه همین نه راه تاکسی خور داره نه اتوبوس خور  . ۳ـ ماشینی که سوارش شدم پراید بود و اینجا پراید هم مسافر کشی می کنه.... به هر حال این بار به خیر گذشت ...  . ۴ـ اینکه دقت کردید من وقتی عصبی میشم چه مودب هستم... . ۵ـ و در اخر اینکه بلاخره خود اون اقا هم مادری ... خواهری ...داره دیگه....

امروز گواهی نامه ام امد  .  خیلی خوشحال بودم ... اما یه چیز دیگه باعث شد تا یه ساعت اینطوری بمونم .... البالو امد خونه گفت برات شش ماه اشتراک اینترنت خریدم ...۶۰  تومن داده و برای من شش ماه اشتراک گرفته. اون قیافه هم بغض خوشحالی بود. یادتونه می خواستم هامستر بخرم... قیمت هامستر اونم دست اموزش حدودا ۴۵ تومنه ...بهم نداد بعد رفت اینو گرفت.... واقعا نمی دونستم چطوری باید ازش تشکر می کردم.   این گریه خوشحالیه...

این ترم تو دانشگاه شاگرد اول نشم میرم انصراف میدم  . تا حالا نصف کتابها رو نخریدم ....یه صفحه جزوه ندارم....ظرفیت غیبت هامم پر شده  . امروز باز دیر رفتم سر کلاس با عسل و مروارید بودیم ...همون دم در سه تای نشستیم من دیگه چسبیده بودم به در کلاس . درم باز گذاشته بودم برای خودم حال میکردم....اصلا هم جلوی دید استاد نبودم. به جاش عسل چشم تو چشم استاد بود...با عسل و مروارید اسم و فامیل بازی می کردیم وصفا سیتی...لازم به ذکره که این استادمون فوق العاده جدیه... یه بار استاد یهو از جاش پا شد امد به سمت ما داشت جزوه می گفت...ما سه تا هم برگه های زیر دستمون سفید سفید...عسل سریع خم شد رو ورقه اش ...من برگمو بلند کردم که مثلا دارم دقیق مطالعه می کنم و تو عمق درس رفتم  .به جاش مروارید مث بز به استاد نیگاه می کرد...  . استاد یه چپ چپ بهمون نیگا کرد بعد در کلاس رو بست و رفت سرجاش....همه بچه ها برگشته بودن ما رو نیگا می کردن.... ما :  . (خوشبختانه تو این کلاس فقط یه پسر هست که اونم انقد مظلومه که حد نداره...) .  بازم حیا نکردیم تا استاد رفت دوباره کرکر خنده ...یهو این وسط مبایلم که رو سایلنت بود روشن شد...منم پریدم از کلاس بیرون. اگه استاد از جاش بلند نمیشد اصلا متوجه بیرون رفتن من نمیشد . یه ربع بعد که برگشتم دیدم پا شده دقیقا جای ایستاده که من تو چشمم.  . اخر کلاس وقتی به اسم من رسید گفت بایستم کارم داره...بعد عسل و بعد مروارید.... عسل میگه یعنی چکارمون داره... میگم می خواد ازمون تقدیر و تشکر بکنه... ما رفتیم پیشش استاد به بقیه بچه ها گفت شماها برید من با اینا کار دارم...اخرش به من میگه تو چرا انقد می خندی... (نتونستم بگم نقص مادر زادیه )... رو به من و عسل میگه واسه هم جوک تعریف می کنید ؟؟...منو عسل هم به هم نیگاه کردیم و زدیم زیر خنده...(خنده عصبی) استاد : می خواید اخر ترم این درس رو پاس کنید یا نه...ما:  . من :  . استاد: کنار اسمتون یه ضربدر میزنم تا اگر به این کارتون ادامه دادید ... ما: استاد نه ...قول میدیم دیگه نخندیم... (یه جورای به التماس افتاده بودیم)....استاد حالا برید تا بعد ببینم چی میشه. ولی دیگه اون عقب نشینید . عسل : استاد میشه این ضربدرمونو پاک کنید تا تشویق بشیم برای اینکه خوب باشیم. استاد :  .... . ما: .

سر یکی از کلاسها هم همیشه نیم ساعت دیر می رفتیم بعد به استادش گفته بودیم...ما کارمندیم دیر میرسیم دانشگاه...تو این نیم ساعتم میشستیم تو حیاط و کلی خنده و صفا.... دیروز  داشتم با عسل حرف میزدم یهو جفتمون اینطوری شدیم  . استاده داشت میرفت تو قسمت اداری دانشگاه ...امد از کنار ما رد شد...و یه نگاهی به ما انداخت که مطمئن شدیم اخر ترم به جفتمون بیست میده.  . بعد بدو بدو با عسل رفتیم سر کلاس تا بیشتر از این ضایع نشیم . امد سر کلاس تا وارد شد اول منو بلند کرد درس جواب بدم بعد عسل رو ...جفتمونم صفر شدیم  . .

سر کلاس یه استاد دیگه حوصلمون سر رفت ...گفتیم ویدئو های تو گوشیمونو نیگاه کنیم...تا یکیشو باز کردیم ...یه صدای جیغ و خنده ای پیچید تو کلاس که جفتمون هل کردیم. حواسم نبود صداش تا اخر زیاد بوده . اما این استاده مهربونه...اخر کلاس با خنده گفت شما چرا به درس گوش نمیدید....ما : چرا آیا واقعا ...

ببینید من بازم دارم میگم...این ترم اگه شاگرد اول نشم انصراف میدم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 1:40  توسط گیلاس | 
سلام

حالتون چطوره؟ خوبید؟... دیروز عجب روزی بود...یعنی برا من عجب داشت....یه شوکی بهم وارد شد که تا اخر شب تو شوک بودم.....

اولش که دیروز ساعت یک بعد از ظهر کلاس داشتم ....ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شدم از اونجای که دانشگاه دقیق یه ساعت تو راهمم و نیم ساعت طول میکشه تا حاضر بشم . بیدار که شدم با ارامش مشغول کارهام شدم ... واسه خودم حال می کردم ...یهو به ساعت نیگا کردم دیدم ای وای شده ۱۲:۵ دقیق در صورتی که ده دقیقه قبل باید می رفتم بیرون...سریع مانتو پوشیدم ...همه کارامو کردم تو لحظه اخر که رفتم رفتم سراغ مقنعه ام  .... انداخته بودمش تو لباس چرکا تا بریزمشون تو ماشین یادم رفته بود بشورمش....حالا فقط همین یه مقنعه رو دارم . اگه بدونید با چه بدبختی سریع شستمش و چقد اتو کردمش تا خشک بشه....

چون دیرم شده بود با عجله سوار اولین ماشین که جلوی پام ایستاد شدم و مقصدم رو گفتم...تا پنج دقیقه داشتم تو کیفم دنیال پول خرد می گشتم سرم رو که بلند کردم ... دیدم مسیر همیشه نیست...کمی به اطراف نیگا کردم... ای وای داشت اشتباه میرفت...رفت تو اتوبان... گفتم اقا مگه شما ... نمیرید . یه نیگا از تو اینه بهم انداخت و گفت : سلام.... من : اقا ببخشید دارید اشتباه میرید من مسیرم اینطرفی نیس...گفت :من راننده نیستم عزیزم. من شما رو سوار کردم که باهاتون اشنا بشم. گفتم : وا یعنی چی ؟ اقا من دیرم شده عجله دارم . ...گفت: می تونم بپرسم چند سالتونه ....گفتم : اقا لطفا نیگه دارید می خوام پیاده بشم...گفت : تو اتوبان نیگه دارم !!!! حداقل بگذار با هم یه چرخی بزنیم ...گفتم : اقا نیگه میداری یا نه...گفت : اگه بگی اسمت چیه ....گفتم : اقای محترم اسمم به شما ربطی نداره نیگه دار خواهش می کنم. دیدم قفل مرکزی رو زد . منم بلافاصله قفل رو کشیدم بالا و در رو باز کردم. ترسید اما از سرعتش کم نکرد. گفت در رو ببند تا نیگه دارم.داد زدم نمی بندم نیگه دار...یهو یه پژوی از پشت سر دستش رو گذاشت رو بوق و از ش سبقت گرفت .... داشتم سکته می کردم...نفسم بند امده بود... پژویه جلوی ماشینش ترمز کرد ...از یه طرفم داشت تصادف می کرد ..اما من تا ماشین ایستاد پریدم پایین ...چند تا ماشین ایستاده بودن ... راننده پژو امد پایین و با رانندهه دعواش شد...انگار متوجه شده بود چی شده ...منم وحشت زده نیگاشون می کردم . شانس اوردم یه تاکسی اونجا بود گفتم دربست و سوار شدم . دیگه ندیدم چی شد...خجالت کشیده بودم...همش فک می کردم الان در موردم چی فک می کنن. تو ماشین بغض کرده نشسته بودم . لحظه اخر شنیدم که رانندهه با داد می گفت خودش سوار شده به من چه ....راننده پژو هم یقه اشو گرفته بود و...

راست گفت خود احمقم سوار شدم...ولی اخه تا کی تا سوار یه ماشین میشم باید بترسم . خدایا تو که میدونی من چه اخلاقی دارم . تو دانشگاه به عسل گفتم چی شده ... از وحشت با دهن باز زل زده بود تو صورتم .... پارسال تو اذر ماه یه اتفاقی تو کوچه دانشگاه برام افتاد که اگر دو تا از پسرای دانشگاه نبودن فقط خدا میدونه چی میشد. خیلی ترسیده بودم خیلی... چند روز بعدشم با زور چاقو یکی از دخترا رو سوار ماشین کرده بودن که تو در گیری بهش چاقو زده بودن و انداخته بودنش بیرون....همه بچه های دانشگاه تحسن کردن اما چه فایده...اصلا احساس امنیت نمی کنم....

می دونم الان میگید ارایش نکنم...یا سنگین باشم...حالا من اینطوری اون دختره که چادری بود... دیشب قرص خوردم خوابیدم ...یهو دیدم امیر داره تکونم میده تا بیدار بشم...پاشدم نشستم ...میگه چرا تو خواب گریه می کنی...خواب بد دیدی...خودمم نفهمیدم چرا گریه می کردم...احتمالا هنوز شوکه هستم...اینو اینجا نوشتم تا از دلم در بیاد...جرات نکردم به امیر بگم...اگه بفهمه چی شده دیگه نمیگذاره برم دانشگاه...تو حالت عادی همیشه نگرانمه وای به روزی که این چیزا رو هم بشنوه....از این به بعد تو کیفم چاقو میگذارم...اخرش اینه که خودمو می کشم دیگه...

 خودم میگم اگه مامانم اول هر ماه برامون صدقه نگذاره معلوم نیست چی به سرمون میاد...یکی از اون هفتاد بلا همینه دیگه....واقعا نمی تونم حسمو اون لحظه بگم...فقط مطمئن بودم حاضرم بمیرم ولی.... ( مرده حالت عادی نداشت... ) .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 5:5  توسط گیلاس | 
سلام

میگم...خوب شد از این بلاگفا تعریف کردم...و گرنه کی می خواست رو اعصابم راه بره...دیشب یاد جمله گوهر بار هیربد افتادم ...(به دلایل معذورات اخلاقی نمی تونم بگم)...منو که میشناسید...چه قدر مودبم...

تا یادم نرفته یه چیزی بگم..به خدا من دوس دارم همه رو اینجا لینک کنم...ولی جا نداره دیگه...این بلاگفا یه قولای داده ولی به صورت روزانه؟؟؟ من که نفهمیدم چیه....قربون همه اونای که من شرمندشون هستم.

روز جمعه صبح زود کله سحر بهم زنگ زدند که ما داریم میایم خونتون....ساعت یک بود و من و البالو هنوز خواب بودیم...با صدای زنگ تلفن هر دو بیدار شدیم...ولی انقد وایستادیم تا تلفن رفت رو منشی و مامان البالو بود...البالو گوشی رو برداشت و فهمیدیم دارن میان خونمون...مامانش گفته بود نمی خواد هیچی درس کنه..خودم آش درست کردم دارم میارم اونجا...دیگه از جامون بلند شدیم...خونه تمیز بود.....و مشکل خونه نبود...اما ته یخچالمون یه عنکبوت نشسته بود گیتار میزد . تا البالو رو بفرستم خرید کنه...خودمم یه چیزی گذاشتم که یه وقت آش کم نیاد اخه کارای اینا حساب و کتاب نداره...ساعت سه و نیم امدن...مامان و باباش و دو تا خواهر اخریش...که مجرد هستن...نمی دونم تا حالا گفتم یا نه...اون خواهر شوهرم که به تازگی عقد کرده طبق چهارم مجتمع ما میشینه...یعنی شوهرش دوست البالو بود که خواهر البالو رو یه روز اتفاقی خونه ما دید و .... خلاصه هنوز اینا نشسته بودن که زنگ زدن...همون خواهر البالو بود...گفت ماشین بابا رو تو پارکینگ دیدم ....خوب دو تا اضافه شدن... مامان البالو از راه نرسیده رفته بود تو اشپز خونه . منم رفتم کمکش که همون خواهر البالو که تازه امده بود گفت داریم خونمونو رنگ می کنیم. بابا میاید دوش جدید خریدیم وصل کنید...بنده خدا بابای البالو خستگی از سر و کولش می ریخت اما بلند شد با هم رفتن بالا ...مدام بین خونه ما خونه اونا رفت و امد بود...ساعت چهار بود که به البالو گفتم زنگ بزن به مامان ایدین بگو پاشن بیان اینجا...خودم میدونستم اونم به زودی میاد گفتم سنگین ترم خودم دعوتش کنم...خلاصه که اونا هم امدن...بعد فهمیدیم دو تا از برادرای شوهر خواهر البالو ظبقه بالا هستن امدن کمک واسه نقاشی ..اونا هم اضافه شدن....ایدین تا از راه رسید رفت تو اتاق خواب...دیگه واسه اتاق خوابمون فاتحه می خوندم که امد بیرون و رفت تو اتاق کار من و البالو ...جای که کامپیوترم هس...دیدم فاتحه صرف نمی کنه...واسه اینیکی ختم قران گرفتم. خلاصه سفره انداختیم ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت. بعدش تدارک شام دیدیم اخه اینا عادت دارن هم افطار می خورن هم شام...من غذامو ساعت ۳ اماده کرده بودم...مامان کارمند داشتن این خوبی ها رو هم داره...دخترش خود کفا میشه. تو فاصله بین افطار تا شام از اونجای که کارهامو انجام داده بودم رفتیم نشستیم تو اتاق خواب همه هم رو تخت...انقد خنده دار بود...یکی وسط دراز کشیده بود یکی فقط پاهاش رو زمین بود تنه اش رو تخت...اون یکی پاهاش رو تخت بود تنهاش رو زمین...یکی زیر تخت ...یکی تکیه داده بود به اونیکی...یکی هم داشت رو اعصاب من پیاده روی می کرد...(افرین ایدین بود)...

اهان قبل از اینکه بیایم بشینیم .داشتم برنج پیمانه میکردم .سخت در حال محاسبه بودم که کم و زیاد نریزم. ایدین امده میگه زن دایی میزاری من بیزم (بریزم)...میگم نه داداشی کار تو نیس...یه دقه وایستاده نیگام کرده بعد میگه اخ بسه بسه الان زیاد میزی تلخ میشه.... بعدش دارم برنج ابکش میکنم امده میگه زن دایی برات شعر بخونم من : بخون . ایدین : یه تو پ دارم زر زریه ....سرخ و زر زریه . بعدم رفت.

وقتی رو تخت نشسته بودیم و پا و دستمون تو چشمو و دهن و گوش حلق همدیگه رفته بود...من به یه چیزی پی بردم...اینکه بابا من یه ساعت از زندگی عقبم . اونجا با صحبتهای خواهران شوهر عزیز متوجه شدم تو اون مهمونی که ۴۵ نفر مهمون داشتم به اندازه یه سال برامون صفحه گذاشتن...ای گفتن ای گفتن...من اینطوری...میگم پس چرا من اینا رو ندیدم ...یا نشنیدم...خواهر بزرگه میگه اخه تو کاری به این حرفا نداری...اصلا تو این فاز نیستی ... میگم حالا از منم گفتن؟؟؟ گفتن نه...تو به کسی کاری نداری کسی هم به تو کار نداره...

فردا باز با اون استاده درس دارم که ازمون درس می پرسه...ای خدا ...

یه رژ لب خریدم رنگش خیلی جیغه ...نارنجی ولی مد روز....البالو میگیه خوبه ولی بیرون نزن... ای خدااااااااااااااااااااااااا .... من به کی پناه ببرم از دست غیرت این ...مامان میگه خوبه این غیرتیه که تو اینطوری هستی اگه نبود چی بودی... من: مامان جان تا حالا قریلیون بار گفتم ....من رو تو یه قبر میگذارن شما رو تو یه قبر...تو اون دنیا هم من منکر میشم تو مادرمی....تو برو بهشت من میرم جهنم...تو برو پیش شوهر اولت منم میرم صفا سیتی ....اینجور موقع ها قیافه مامانم انقد با نمک میشه..هم می خواد نخنده ...هم می خواد جدی باشه...هم می خواد بگه خدا نکنه ..هم می خواد بگه لال بشی دختر...هم با یاد بابام دلش گرفته  ... .

راستی امروز تولد پوریاست.... پ پ پ...پیپ تولد ....پوریا جان تولد ت مبارکککککککک .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 9:17  توسط گیلاس | 
سلام

حالتون چطوره؟.... منم خوبم ...فقط یه مشکل کوچیک دارم ....دارم دندون عقل در میارم ....وای که چقد درد داره..... .... اما یه نکته جالب ...تا حالا عقل نداشتم ....حالا عقل دار شدم . ولی چقد عقل دار شدن درد دارههههههههههه . من اصلا عقل نخوام کی رو باید ببینم . چقد عقل عقل کردم .

یه چیزه دیگه هم فکرم رو مشغول کرده....اونم اینه که وقتی داشتم دعای شب قدر رو می خوندم ...اونجای که میگه قران رو رو سرتون بگیرید و حاجتتون رو بگید...تا پنج دقیقه همینطوری مونده بودم . نمی دونستم حاجتم چیه .... شوهر  ٬ خونه٬ ماشین٬ دانشگاه٬ بچه ٬ ارزوی سلامتی ٬ ... اینا رو که دارم ... دوس داشتم یه حاجت خاص داشته باشم...دیدم نه چیزی نیس که خودم از پسش بر نیام...واسه همینم گفتم خدایا قربونت برم سلام ما رو به بابام برسون. بعدش واسه بقیه دعا کردم....واسه همه ...ولی خوب دیگه تکراری بود همچین خاص نبود.....

قبل از اینکه بیام اینجا داشتم فک می کردم امروز چی بنویسم....چون به قول حسین ورزشکارم و هر دو روز یه بار اپ می کنم ....گفتم حسین....(حسین جان خیلی خوشحالم کردی ...خیلی زیاد... به خدا بی وفا نیستم....حالا بیشتر برات میگم .... )... دیدم بر عکس همیشه موضوع ندارم....تا حالاشم مثلا حرفی واسه گفتن نداشتم  . بعد گفتم بگذار یه خاطره بگم از چهار سال پیش ...سال اول ازدواجم ...

چرا دروغ بگم ...والا اون موقع ها خیلی اخلاقهای بدی داشتم ....البته الان که فک می کنم می بینم بچه ام حق داشته بد باشه...اخه الگوی نداشتم... منظورم اینه که الگوی زندگی زناشویی نداشتم...خوب مامانم دو ساله ازدواج کرده ...واسه همین نمی دونستم با یه مرد چطوری برخورد می کنن و اصلا چه کاری باید کرد...یادمه تا با البالو دعوام میشد ....زرتی میزدم زیر گریه....یا وای میستادم انقد جوابشو میدادم که دیونه اش می کردم.... بعدها کم کم فهمیدم اشتباه از منه...دیگه سعی میکردم به هر چیزی گیر ندم یا اگرم بحثمون میشه جوابشو نمیدادم....سکوت میکردم....گریه رو هم به کل گذاشتم کنار....فقط یه روز تصمیم گرفتم درست بشم و شدم....اون چیزای که مینویسم از خودمو البالو حقیقت محضه ... البالو میگه هیچ وقت نمی خوام به سال اول ازدواجمون فک کنم ....ولی من همیشه فک می کنم چون با فک کردن به اون روزها تونستم خودمو تغییر بدم...البته البالو هم خیلی عوض شد...اونم خیلی بهتر شده.... نمیگم الان بحثمون نمیشه ...از دعواهامونم نوشتم ....می دونید هر کی میاد خونه میگه از در که میای تو یه موج ارامش بهت میرسه...البته هر کی که نه ...بعضی از دوستامون اونهای که خاص هستن.... اینهمه گفتم تا یه خاطره ضد حال بگم....

سال اول ازدواجمون یه بار تو خیابون با البالو دعوام شد...اون موقع ماشین نداشتیم ...همینطور که تو خیابون قدم میزدیم دعوامون شدت گرفت ....منم یهو سیمهام قاطی کرد ...یکدفه دست البالو رو ول کردم و راهمو ازش جدا کردم. اون دنبالم میومد ولی من بهش محل نمیگذاشتم ...یه جا دستمو گرفت که وایستادم و به شدت دستمو از دستش در اوردم...بهش گفتم اگه دنبالم بیای جیغ میکشم و میگم این مزاحمم شده ... بعدش یه در بست گرفتم و رفتم خونه مامانم اینا...هیچ کس خونه نبود ولی من کلید داشتم...ده دقیقه نشد که زنگ زدن....میدونستم البالوه ...یه حسی بهم می گفت در رو باز نکنم بهتره ...ولی باز کردم...البالو هم امد تو و همون دم در چنان سیلی زد تو گوشم که بابام امد جلو چشمم (سلام بابا جونم ) ....منم با گریه و جیغ وداد بهش گفتم : بره گمشه دیگه نمی خوام ریختشو ببینم . اونم رفت ..... تا یه ساعت بعدش هنوز شوکه بودم ولی بعدش دلم براش تنگ شد...دوس داشتم بهش زنگ بزنم که برگرده ولی غرورم اجازه نمیداد...داداشم قبل از مامانم امد خونه ...بیچاره شوکه شده بود ...همه چیو بهش گفتم ...اونم رفت بیرون ...ده دقیقه بعد امد خونه و گفت باید جدی باهات حرف بزنم ...تو داری با بچه بازیات زندگیتو از هم می پاشی ...یادم نیس چی گفت...فقط هر چی می گفت میدیدم راس میگه و این بیشتر باعث عذابم میشد...دیگه دلم واسه البالو یه ذره شده بود....به داداشم گفتم حالا چی میشه...گفت من رفتم به البالو زنگ زدم...گفت می خوام طلاقش بدم...منو میگی  انقد حالم بد شده بود....ولی دیگه حرفی نزدم ...رفتم تو اتاق خودم و افتادم رو تختم و انقدر زار زدم که خوابم برد ....شایدم از هوش رفتم... بعدش مامانم که میاد خونه و برادرم سر بسته در جریان ماجرا میگذارش میاد تو اتاقم که میبینه من تب کردم...یه چیزای حدود چهل ٬ چهل و یک درجه تب داشتم انگار... همه ترسیده بودن.... هی به هوش میومدم دوباره از هوش می رفتم .... انگار هذیونم می گفتم . اخه امیر میگه هی منو صدا میکردی ...بعدش همسایه مون که دکتر بوده میاد بالای سرم و میگه این هیجان زده شده و به شدت اعصابش تحریک شده...بعدم سرم و قرص ...(یادم نیست چی بهم دادن که خوب شدم) ...ولی صبح فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم البالو کنار تختم رو زمین خوابش برده...تا جا به جا شدم از خواب پرید و چنان منو بغل کرد و به گریه افتاد که هنوزم دلم میگیره یادش می افتم... یه پا فیلم هندی بود .....حرفامونو سانسور می کنم  ...ولی از اتاقم که پامو بیرون گذاشتم اینطوری شدم  . همه فامیل جمع شده بودند و زیپ شده کنار هم خواب بودن....

اما خوب بعد دست دو تا خیانت کار برام رو شد...البالو و داداشم که با هم دست به یکی کرده بودن ...قضیه طلاق الکی بوده...فقط نقشه بوده....(اگه میدونستم الکیه انقد ناراحت نمیشدم) . اما در جواب اونایی که گفتن بچه خوبه...

دلایل شما علیه بچه دار شدن چیست؟.......من:اولا جا کم داریم...دوما بچه زندگی پدر و مادر رو به گند میکشه...سوما بعدها زندگی خودش رو هم به گند میکشه ....چهارما فایده اوردن بچه به این دنیای مزخرف چیه؟...پنج و شیشم اینکه قبل از هر چیزی از بچه خوشم نمیاد درست شد.... ().

مهدی جونم....(مهندس )....ممنونم هزار تا .


اینو پی نوشت اضافه می کنم...من دندونام جنسش محکمه کلا دیر عمل میکنه....دندونای جلوی ایم وقتی افتاد هفت سالم بود وقتی در امد کامل دیگه نه سالم شده بود .
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 6:17  توسط گیلاس | 
سلام

این بلاگفا چه خوشگل کرده ها ... دستش درد نکنه... اما بدون مقدمه....

مامانم : چیه گیلاس این چه قیافه ایه گرفتی ؟؟؟ --------------  من: از این اقا بپرس (اشاره به البالو ) ..... همه نگاه ها به سمت البالو اینطوری  ---------- البالو : چیزی نشده ... باز من به خانوم یه نه گفتم .......همه نگاه ها به من اینطوری ---------- من : اره ٬ یه نه گفته فقط ... اصلا میدونید چیه ...این فقط منو در ظاهر دوس داره ...وگرنه من چیزه غیر منطقی نمی خوام که نه میگه ..... همه نگاه ها به البالو اینطوری ------------ البالو : نه راس میگه اصلا غیر منطقی نیس ! فقط میگه پول بده برم موش بخرم ..... همه اینطوری   ----------- من : نخیرم ٬ موش نیست اولا هامستره ...دوما خوب مگه چیه خیلی هم نازه . اصلا گناه من چیه عاشق حیوونا هستم و این اقا ازشون متنفره . ....... بقیه  .... البالو : ببین خودش میدونه و دو ماه گیر داده به این  ..... من : دیدی میگم دوسم نداری اگه دوسم داشتی راضی میشدی ------------ البالو : اره ٬ تو فک کن دوست ندارم ....... مامانم : وا خدا مرگم بده گیلاس ...یعنی چی؟ اینم بازی جدیدته؟ ----------- من : مامان شما چرا؟ مگه نازی یادتون رفته ....خوبه تا قبل از اینکه زن البالو بشم نازی همیشه تو تختم بودا ....(نازی گربه ام بود...یه گربه دست اموز که بعد از ازدواجم به ناچار بردمش خونه مامان بزرگم ....اونم رفت زن یه گربه خیابونی شد خاک بر سر (ببخشید)...الانم هر شش ماه یه بار بیست تا بچه بدنیا میاره ) ... مامانم : اصلا میدونی چیه ! تقصیر خودته البالو جان این الان باید به جای حیوون بچه خودتو بزرگ کنه  --------------- من : مامان  تو بچه منو با حیوون یکی کردی که . (صدای قهقهه داداشم ) --------- من : مرگ  ...... مامانم : باز حرف گذاشتی دهن من دختر . من کی اینو گفتم ؟ من میگم تو الان باید یه بچه داشته باشی...همه هم سنای تو بچه دارن -------------- من: مامان جان الان همسنای من تازه دارن شوهر میکنن ٬اونوقت تو میگی  --------- نا برادریم  : راستی گیلاس پورتت درس شد ؟----------- من : نه ٬  . مبایلمو نمیشناسه ------------- نابرادریم : من یه برنامه پیدا کردم .....(من به دنبال نابرادریم تو اتاقش).......داداشم : .... دمت گرم ٬همه رو نجات دادی ------------- من: منظورش چی بود ؟ ---------- نابرادریم : گوشیتو بده ببینم به این می خوره ..( شاعر میگه : خیلی خونسردی ...دیوونم کردی ) ...............

اینم از این ....خودمو کشتم ٬ گریه کردم ٬ التماس کردم٬ دعوا کردم ٬ بوسش کردم ٬ خودمو لوس کردم٬ تهدید کردم ...میگه نه که نه .... منم دیگه حرفشو نزدم . میگه میدونم دوس داری عزیزم ولی فکرش رو بکن یه چیزی تو خونه ات باشه که تا ببینیش احساس مشمئز شدن بکنی .... تو راضی میشی ٬ تو دلت میاد من همش احساس ناراحتی بکنم . منم دیدم تو این دنیا هر چیزی رو می خوام الا ناراحتی البالوم ...گفتم نه . دلم نمیاد . البته دیشب به این نتیجه رسیدم . میگم دو ماه هی گفتم !هی گفتم نتیجه نداد ..اونوقت البالو ده دقیقه باهام منطقی صحبت کرد قبول کردم دیگه حرفشو نزنم .... من که هزار بار گفتم حرف منطقی رو قبول دارم ولی نه الکی رو نه ...تا پای جونم وایمیستم اگه منطقی توش نباشه...من از اون زنهای نیستم که هر چی بهم گفتن بگم چشم . ولی این ماجرا چند تا نتیجه هم داشت :

۱ـ مامانم خوب بلده نرخ تعیین کنه وسط دعوا .

۲ـ سن ازدواج رفته بالا ...دیگه هم داشتن تفاهم مد نیس .

۳ـ  اون وقت میگن گیلاس بده ٬ گیلاس لوسه .... ببینید چه خوبم .چه حرف گوش کنم .

۴ـ نابرادریم خوب بلده از جنگهای داخلی جلوگیری کنه ... من به شدت مستعدم واسه بر پایشون

۵ـ خیلی حرف زدم ببخشید.... یه چیزی بنویسم و برم...

شوهر با عصبانیت رو به زنش : این گرد و خاکهای روی میز رو چه کار کردی؟؟؟ من یه شماره تلفن روش نوشته بودم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 6:46  توسط گیلاس | 
سلام

از اونجای که نمی تونم تو یه حس زیاد بمونم ...حالم خوب شد....ولی الکی هم نبود چون من جزو اون دسته ادمهای هستم که تا حرفمو به یه نفر بگم یا یه جا بنویسم دیگه از دلم بیرون میره و بهش کمتر فک می کنم...بگذریم....اینبار یه چند تا مطلب جالب پیدا کردم که بد نیست بخونیدش...اسم تیترش اینه ...

طرف مقابل را از روی امضایش بشناسید !

۱ـ کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند ٬ انسانهای منطقی هستند. 

۲ـ کسانی که برعکس عقربه های ساعت امضا می کنند٬ دیر منطق را قبول می کنند و معمولا غیر منطقی هستند .

۳ـکسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند٬ لجاجت و پافشاری در امور دارند .

۴ـکسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند ٬ انسانهای منظمی هستند.

۵ـ کسانی که با فشار امضا می کنند٬ در کودکی سختی کشیدند .

۶ـکسانی که پیچیده امضا می کنند ادمهای شکاکی هستند .

۷ـ کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند ٬خودشان را در فامیل برتر می بینند.

۸ـکسانی که در امضای خود فامیلی می نویسند دارای منزلت هستند.

۹ـ کسانی که اسمشان را می نویسند و روی ان خط می کشند خودشان را نمی شناسند.

۱۰ـ کسانی که به حالت دایره و بیضی امضا می کنند کسانی هستند که می خواهند به قله برسند.

می دونید امضای من چطوریه؟... اسممو می نویسم که به صورت خط های عمودیه کاملا بعد یه خط روش  می کشم. کی گفته من لجبازم...کی گفته من خودمو نمیشناسم  ...خوب اگه این پستها رو خونده باشید متوجه میشید که خودم گفته بودمممممممممممم یعنی ( لجاجت ٬ خودش را نمی شناسد )

اما امضای البالو ...یه بیضی یه سمت عقربه های ساعت بعد پایینش چند تا خط افقی مرتب بعدش اسم فامیلیش رو می نویسه  این یعنی ( منطقی٬ منظم و دارای منزلت)

یکی دو تا جمله جالب هم بنویسم و برم....

ساکت و با وقار از اتاق بیرون می رفتم که پایم به پادری گرفت....... " خودت باش" این بدترین پندی است که می توان به بعضی ها داد.........دموکراسی به زبان ساده یعنی کوبیدن مردم٬ به دست مردم٬ برای مردم!............خوشبختی فرجه ای است در بین دو بدبختی ........خداوندا مرا از شر دوستانم در امان بدار ٬ از پس دشمنانم خودم بر می ایم..... (این جملات بعضی بزرگان بود) ...قربونتون بای

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 23:36  توسط گیلاس | 
سلام علی جان

خودت میدونی چقد دوست دارم. خودت میدونی چقد صدات کردم. خودت میدونی چقد سخته درد کشیدن .خودت میدونی من چمه....من که می خوام اونی نباشم که هستم. خودت اون بالا شاهدی ...این روزا سست و کرخت شدم. این روزا هیچ حسی ندارم. کمکم کن علی جان ....کمکم کن...تو خودت میدونی دردم چیه...میدونی چه مرگمه...من هیچی نیستم....تو که همه چی هستی....تو که بزرگی...دلم تنگه...دلم گرفته...این نامردیه ...این رسم جونمردی نیستا...خودت میدونی دردم چیه...یه بار حداقل یه بار ....منم حق دارم ....اون دنیا کی می خواد به من جواب بده ...کمکم کن...منو به خودم وا نگذار...خدایا ... من بدم ...من هیچی نیستم ...من ازت دور شدم...چرا...من همون دختریم که دعاهاش زود میگرفت....کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم...کاش همونطوری می موندم....خدایا بریدم...از همه چی بریدم...نجاتم بده...من بی لیاقتم ....من .... علی جان کمکم کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 20:45  توسط گیلاس |