تبليغاتX
گیلاس

سلام

خوبی؟.... ببخشید فقط امدم بگم هنوز زنده هستم...حالم خیلی بده.... نمی دونم خدا شانس من رو چرا تیکه و پاره کرده....17 نفر یه غذا رو بخورن بعد فقط من مسموم میشم....میگم منم حساس بگید نه...

بعدا میام بیشتر می نویسم..... به خیلی از کامنتها جواب ندادم....شرمنده...تا میام بنویسم دچار حالت تهوع میشم....

تر و خدا فک نکنید مطالب من انقدر طرفدار داره ها...نه....

این سه نقطه علی -  سارا* و نیلوفر دارن اینکارها رو می کنن..... حیف همشونو دوس دارم وگرنه  از سه نقطه که غیر از این توقعی ندارم.... اون کارشه..... این علی انقده مظلوم بود.....یه بار به من گفت من مث ایدینما....من باورم نشد.... سارا از اون ساکت تر...حالا میاد اینجا گیس کشی می کنه با این سه نقطه.... نیلوفرم که مث خودمه ....

جدیدا کامپیوترم پیشرفته شده...یه بار اپش کردم...حالا چند دقیقه بعد از نشستن من ....حروفش شروع می کنه به حرکت کردن.... دیگه من میرم بازم سر میزنم بهتون... فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 20:1  توسط گیلاس | 

سلام

خوبید؟.... منم خوبم ...احتمالا بد نیستم.... راستش الان رژیم دارم....اونم از نوع پهلویش.... اینبار دیگه جدی جدی تصمیم گرفتم اون سه کیلو رو کم کنم....

راستش اینبار حرفی برا گفتن ندارم خوب چه کار کنم... حرفم نمیاد...چرا اینطوری نیگا می کنید؟؟شما تاحالا دچار این مشکل نشدید!!!... خوب دیشب داداشم امده بود خونمون.... خیلی خوش گذشت... البته نه خیلی حالا من یکم اغراق کردم... دیشب سر درد داشتم..الودگی هوا بد رو من تاثیر گذاشته...گلوم درد میگیره..گوشم به خارش می افته و چشمام میسوزه.... دکتر گفت برا الودگیه...

صبحی یه دقیقه امدم تلوزیون نیگا کنم ..هر کانالی زدم دیدم یه سیاه پوست مث گوریل ..داره می خونه...با اون حرکتهای خاص خودشون و اون سبک خوندنشون...اصلا خوشم نمیاد... همه جا بودن... اخر از خیرش گذشتم...

دیشب داشتم از مل گیبسون برا دادشم حرف میزدم..بهش میگم هفت –هشت تا بچه داره... گفت راست میگی گفتم اره بابا ...بعدم گفتم تو یه دهکده زندگی می کنه....بعد دیدم با تعجب نیگاهم می کنه خواستم درستش کنم...گفتم نه بابا تو یکی از این خونه های ییلاقی بیرون از تهران.... داداشم ترکید یهوی ....میگه مل گیبسون!!! تهران!!! عجب!!! دیدیم دارم ضایع میشم گفتم .. چته؟...حالا به کسی نگی بهش قول دادم پیش خودم بمونه ... من:  داداشم:

دیروز قبض تلفن امد.... کرکر خنده بود.... البالو که امد تا چشمش به قبض افتاد گفت به من چه من پرداخت نمی کنم... منم سریع گفتم به منم ربطی نداره....دادشم بلافاصله بعد از من گفت...حتما توقع دارید من پرداخت کنم.... به منم ربطی نداره...(اصلا کی با تو بود).

بعدش من اخم شدم.... البالو هم سکوت بود...بعدش گفت تو همش تو اینترنتی....من که با کسی حرف نمیزنم... بعد اون اخم شد من سکوت... دیگه حرفی نزدم..در حال سیب زمینی سرخ کردن بودم که البالو امد پشت سرم... منم محل ندادم... اصلا بر نگشتم.... گردنمو بوسید بازم محل ندادم....بغض کرده بودم... اخرش گفت خوب بابا اینطوری برام قیافه نگیر.... گفتم حالا که تو اینطوری می کنی من میرم سر کار... گفت برا تو فعلا کاری نیس... گفتم میرم منشی میشم...چپ چپ نیگام کرد گفت همینم مونده..زنم بره منشی بشه.... بعدشم کلی بحث کردیم اخر سر من البالو رو انداختم از اشپز خونه بیرون..اونم با خنده رفت ...در حالی که نصف سیب زمینی هامو خورده بود....

من شک کردم این مردا بعد از سی هم درست بشن...

گفته بودم ماهی خریدم... ماهی اکواریومی...یکیش مرد...یه نر و ماده مونده....ولی نمی دونم چرا اینطوریه..مادهه همیشه زیر سنگا قایم میشه ..بعد فهمیدم که تا میاد بیرون نره میاد میزنش....یهو گردنش بزرگ میشه میاد خودشو میزنه به مادهه.... اونم زودی در میره تو سنگا.... البالو میگه به این میگن مرد... چه جذبه ای داره...ولی من تازه فهمیدم اون یکی چرا مرد...فک کنم اونم این نره کشت....

ای بابا باز این پرسپولیس مساوی کرد....

من هنوزم حرفم نمیاد...چه کار کنم اخه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 17:0  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟....میگم من عادت دارم از دو روزی که بین اپهام فاصله می افته بنویسم.... اخه چی بنویسم وقتی این دو روز من فقط تو این خلاصه میشه   ایدیییییییییییییییییییییییییییییییین.

یه بچه نیم متری منو دیروز تا حد مرگ عصبانی کرد.... از دستش سر درد گرفتم.... داشتم میرفتم خونه ....از دانشگاه می امدم... که مریم زنگ زد گفت بیا خونه ما همه دارن میان اینجا.... منم رفتم....زودتر از همه رسیدم . وقتی فهمیدم مریم یکمی خرید لازم داره گفتم من چون هنوز مانتو شلوار تنمه ..میرم تو دیگه حاضر نشو.... امدم برم بیرون که ایدین چسبید بهم که منم ببر...ترو خدا...منم مهربون..... گفتم باشه بیا بریم...چه میدونستم می خواد جد و ابادمو یکی کنه.... گفتم دستشو میگیرم میریم و بر می گردیم... همون اول کاری دیدم دستش رو از دستم کشید بیرون و دوید تو خیابون..... سکته کردم...همونجا وقتی از بغل اون اقای که به موقع نگهش داشته بود گرفتمش گفتم می خوای دیونه بازی در بیاری میبرمت خونه...گفت...نه نه  قول میدم... منم خر شدم.... اولش که گفت بستنی می خوام منم خریدم براش...که تمام زندگی و لباسم رو بستنی کرد..... بعدش اب می خواست... اب قهوه ای...قبلا گفته بودم اب رو میریزن تو شیشه قهوه ای ماءالشعیر میدن بهش می خوره....میگه اب قهوه ای.... حالا من از کجا براش اب قهوه ای پیدا می کردم... به جاش براش نوشابه خریدم..تا دهنش بسته بشه.... بعدش میرفت تو مغازه ها و بیرون نمی امد...ابرومو برد.... یه بارم یه خانومه بهم گفت ... عزیزم..نوشابه نده به بچه ات...خوب نیس براش..... بعدش هوس کرد به قول خودش بلعسک  راه بره....دستش تو دست من بود بعد برعکس راه می امد.... یه بارم گیر داد که برام چرت (چتر) بخر...دیگه گریه ام گرفته بود...از شدت عصبانیت داشتم خفه میشدم... ولی حداکثر کاری که کردم این بود که بغلش کردم و دیگه نگذاشتمش زمین...البته نمی دونستم انقدر سنگین شده وگرنه بغلش نمی کردم... حالا ایدین تو بغلم با اون وزنش....یه بار بند کفشم باز شد یه بار گوشیم زنگ زد...منم که همینطوری خودمو نمی تونم جمع کنم ...چه برسه یه بچه ام بغلم باشه... دو بار نزدیک بود بیفتم تو جوب...

هر چی فحش بلد بود...انگلیسی و غیر انگلیسی  به خودم دادم.....تو اوج اخم بودم که ایدین همونطور که سرش رو گذاشته بود رو شونم با اون صورت و لبای نوچش برا بستنی خوردن...بوسم کرد گفت منو دوش داری(بچه شک کرده بود ممکنه  دوسش نداشته باشم)....خوب ... واقعا با اون قیافه و لحن گفتم نتونستم بگم نه... اخه دوسش دارم اگه اذیتم نکنه...اونم چقدر رعایت می کنه....

تو خونه گیر داده بود می خوام با زن دایی فوتبال بازی کنم...هر کی هم که خواست بره به جای من گفت نه تو نمی تونی مث زن دایی شوت بزنی.... راس میگه اخه شوتهای من همیشه تو سر و دهن ملت می خوره....  یه بارم شیشه شیکوندم...دیگه مجبور شدم برم... دو ساعتم بهش شوت زدم و فوتبال بازی کردم...یه بار توپمون افتاد وسط سینی چای...یه بارم رفت خونه همسایه... بعدشم مونا و امیر و حسین امدن به جمعمون اضافه شدن...یه دست گل کوچیک بازی کردیم... من فوتبالم خوبه.... دروازه بانم معمولا نه قدم بلنده.... نتیجه بیست هیچ به نفع تیم مقابل شد... گفتم که فوتبالم خوبه نگفتم....

امروز با همون استادی که منو در حال سر خوردن تو سالن دیده بود کلاس داشتم ....اصلا به رو خودم نمی اوردم...گفتم که عینک دودی میزنم... ولی موقع حضور و غیاب منو شناخت... تا گفتم بله ...یه چهار ...پنج ثانیه نیگام کرد... بعدم از اولین نفری که درس پرسید من بودم... منم که اماده... شدم یازده ... همش می خواست یه چیزی بهم بگه ولی نگفت به جاش لبخند میزد... (لطفا به شیوه نظام برره مرثیه بخونید برام )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:17  توسط گیلاس | 

سلام

خوبید؟.... منم خوبم....کمی بهتر از همیشه... اخه زبل شدم.... تمام کارهای فردامو انجام دادم.....تصمیم دارم بشینم یه داستان 10 صفحه ای رو خلاصه کنم....تصمیم دارم به زودی بشینم خلاصمو حفظ کنم.....تصمیم دارم بشینم دو تا نامه بنویسم.....برا درس نامه نگاری.....تصمیم دارم بشینم برا امتحان فردا کمی درس بخونم.... تصمیم دارم برا کلاس کامپیوترم یه به قول استادمون پروژه انجام بدم (قابل توجه که استادمون به ساختن نیو فولدر هم میگه پروژه ).....خلاصه چون کارامو انجام دادم خیالم راحته امدم اپ کنم .دیروز رفتیم خونه مامانم اینا.... حال مامان بزرگم خوبه....شکر خدا...... نشسته بود تو پذیرایی می گفت....مهران مدیری نیشابوریه ....گفتم بابا خودش گفته مال جای دیگه ای هستش ..گفت نه باغشون کنار باغ ما بود...یادمه....چند دقیقه بعد گفت عطاران نیشابوریه.... گفتم بابا خودش میگه مشهدیم....گفت نه ...من میدونم..... باز یکی دیگه رو دید گفت این نیشابوریه ....داداشم میگه وای این الان میگه الیور کان هم نیشابوریه... مدونا نیشابوریه.... دلپیرو نیشابوریه...حتما می خواد دو دقیقه دیگه بگه منم نیشابوریم....

از وقتی برگشتم رژیم گرفتم.....شبا شام نمی خورم....البته  با اخم و تخم البالو کمی می خورم....می خوام سه کیلو کم کنم.... میگم شام نمی خورم اقا هم شام نمی خوره....بد بختی گیر کردم.... تازه وقتی کلافه میشه میگه بی خود کردی رژیمی.... اعصاب منو خورد نکن..... حالا دیروز از وقتی رسیدم خونه مامانم اینا گفتم من شب شام نمی خورم...می خواستم همشون رو اگاه کنم که باز سر شام دعوا نشه....بگذریم که چی گفتن....ولی  سر شام وقتی چشمم به الویه افتاد گفتم گور بابای رژیم....والا منو چه به این سوسول بازیا...

مامانم دیروز یه کتلت داده بهم میگه بخور...میگم توش چیه...میگه خودت بخور می فهمی.... از اونجای که از کشف و کاشفی مامانم تو غذا هاش خیری ندیدم ...کمی خوردم خوشم نیومد ...بقیشو دادم به علی نا برادریم.... به قول دادشم ...یه تیکه لاستیک پیدا کن بده دست مامان یا باهاش مربا درس می کنه یا ترشی.... تازه بهشم بر می خوره ما نخوریم...

ایدین داره میره مهد....خیلی بهتر شده.....من خودم کتبی از مامانش تقاضا کردم هر چی کلاس دور و بر خونشون هس....اسم ایدین رو توش بنویسن...شاید فرجی بشه....

برا شنبه حدود پونزده نفر مهمون دعوت کردم...می خوام تولد البالو رو جشن بگیرم...خدای نمیدونم چی براش بخرم...خدای هدیه خریدن برا مردا سخته.....اخه چقد ادکلن و بلوز و شلوار بخرم....

وای یکی از ماهی های که خریدم مرد.... البالو بفهمه کلمو می کنه....اخه گفت اگه یکیشون بمیره من میدونم و تو....اخه هی میگه جک و جونور نخر...من میرم می خرم...بعد زودی میمیرن... منم میشینم عزا داری می کنم....خوب به شما نگفتم ولی شلمانم هم مرد...هفته پیش....مراسم شب بیستمش تو دریا ....زیر صخره.... کوچه .... پلاک 8857674غ37 ....پیش اپیش ممنونم که میاید به ختمش.... برا این یکی هم بیست روز دیگه ختم میگیرم....فعلا صداشو در نیارید...به روی خودتون نیارید....وای که چقد البالو بابتشون پول داد..... یکی دیگشونم در شرف مرگه...

قربونتون بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:47  توسط گیلاس | 

سلام

خوبید؟.... ببخشید که بهتون سر نزدم..راستش رفته بودم مسافرت.....خوب از اول میگم چی شد ...

 این اواخر روحیه ام کمی  افتضاح بود...یعنی یه سری عوامل باعث شد از اونچه که بود بدتر بشه....شروعش از بیمارستان رفتن خودم شروع شد....یادتون هس که....بعدش حال مامان بزرگم بد شد و عملش....و بعد از اون وخامت حالش که خیلی فشار روحی بدی برام بود.... بعد از اون یه مشکل تو خانوداه البالو بود که باعث شده بود حال مادر البالو خیلی بد بشه.... خوب تا اینجا چون خیلی شخصی نبود می تونستم تحمل کنم اما یه اشتباه یکی از پسرای فامیل باعث شد پاک دیونه بشم ....یعنی بودم که بدتر شدم.... چند روز پیش نشسته بودم برا خودم داشتم روزنامه می خوندم که پسر خاله البالو که یه پسر حدودا بیست ساله هستش امد کنارم نشست گفت می خوام یه چیزه جالب نشونت بدم...بعدم گوشیشو گرفت جلوی چشمم ... خوب اولش زیاد نفهمیدم چیه...شاید یک ثانیه طول کشید تا متوجه بشم دارم صحنه سر بریدن یه انسان رو نیگاه می کنم.... (همین الانشم حالم بد شد دوباره).....نمی دونید چه حالی شدم... بعدا فهمیدم یکی از صحنه های جنایت صدامه.... ولی خوب اون لحظه با دستم صورتم رو پوشوندم و جیغ کشیدم..انقد عصبی شده بودم که نمی فهمیدم چه می کنم.... بیچاره خیلی ترسیده بود....من انقدر بد میلرزیدم که حتی لیوان اب رو هم نمی تونستم نگه دارم..... نمی دونم من حتی تحمل دیدن کشته شدن یه مورچه رو ندارم...چطوری فک کرده بود برا من جالب هستش سر بریدن یه ادم.... خلاصه که خیلی ماجرا داره منم نمی خوام بیشتر بهش بپردازم ...فقط باید بگم اون شب خیلی بد بود..هم برا من  هم برا پسر خاله البالو ....

بعدشم که این اتفاقی که برا این خبر نگارها افتاد.... نشسته بودم شام می خوردم که برا اولین بار تو تلوزیون دیدم دارن عکس یه عده رو نشون میدن و مابقی اتفاقا که خودتون میدونید... خیلی گریه کردم...دلم اتیش گرفت....من میدونم چه روزهای بدی رو در پیش دارن... خلاصه که اخرش انقدر حالم بد شده بود که البالو گفت چه تعطیل بشه چه نشه ما میریم مسافرت و اینطوری شد که ما سه ساعته راه افتادیم... ولی از اینجا به بعدش دیگه خیلی جالب بود....

اولش که وقتی رسیدم شمال دیدم برا خودم هیچی بر نداشتم ولی برا البالو از هر چی دو تا اوردم.... البالو هم کلی چیز برام خرید....اخه  تا می گفت فلان چیز می گفتم نیاوردم ...یادم رفته....شب اول تازه تو اتاقمون نشسته بودم که دیدم روی دیوار روبرو یه موجودی با بدن کوچیک اما پاهای دراز چشم تو چشمه منه...یه نوع عنکبوت بود.... خوب دیگه منو میگی....البالو رو کشتم...وادارش کرد یه بازدید از همه جا داشته باشه...بعدم اون حشره رو نابود کنه.... خودمم تا صبح مراقب بودم دیگه حشره تو اتاق نباشه... البالو می گفت بخواب بچه...اگه امد بخورت من می کشمش.... خلاصه تا صبح اشکش رو در اوردم...نگذاشتم هیچ چراغی رو خاموش کنه....

بعدشم کنار ساحل و هوای خوب اونجا....ناهار و شام تو رستوران باران.... بعدشم گشتن تو شهر....و رفتن به تله کابین... ولی خیلی دلم سوخت...اخه اونجا یه توله سگ برا فروش گذاشته بودن.... دلم می خواس بخرمش ولی البالو نگذاشت..... می گفت نجسه ..... ولی کلی عکس ازش گرفتم....

راستی  انقده حال میده وقتی سوار ماشین میشی  تا وارد اتوبان شدی یادت بیفته دستشویی نرفتی....بعد تا خود شمال بیچاره بشی چون از دستشویی های بین راه بدت میاد.... خلاصه کلی خوش گذشت.... جای همتون خالی....قربونتون...بای ...به زودی پیش همه میام...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:28  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون چطوره؟.... خوبید؟ میگم این دو سه روزه اخیر...انقده سوتی دادم .... یه چند تایش رو براتون می نویسم....

بزرگترینشون این بوده که چهار روز رفتم سر یه کلاس نشستم...بعد فهمیدم این کلاس من نیست....

دیروز صبح تو دانشگاه... دیدم سالن خلوته...دویدم بعد یهو ایستادم و رو سنگ کف سالن سر خوردم.... انقده حال داد.... همون مسیر رو به همین طریق برگشتم...بعد دیدم در یکی از کلاسها بازه...بعد یکی از استادا که کلی پیشش شخصیت داشتم وایستاده دم در دس به سینه منو نیگا می کنه.... تو صورتش..خنده...تعجب...خشم....وحشت...همه چیزو با هم میشد دید....منم اصلا به رو خودم نیاوردم... سریع از ته سالن در رفتم.... دفعه دیگه سر کلاسش عینک دودی میزنم منو نشناسه.... Cool  

دیروز رفتم سر کلاس نامه دیدم کویز مید ترمه ...انقده خوشحال شدم.... پس چرا من نمی دونستم ...ایا؟ ..... خلاصه پنج تا برگه بهمون داد با پنج تا موضوع نامه.... مث تبریک و تسلیت و بیزینس لتر و از این چیزا.... کلی چرت و پرت نوشتم جاتون خالی...بعد اخر سر..که خواستیم برگه ها رو بدیم...یهو گفت یه ربع وقت دارید که یه نامه بنویسید برا دوستتون و بگید که کتابشو خونه شما جا گذاشته ....انقده حرصم گرفته بود.... اقا از خودش ابتکار به خرج میده..... با حرص نشستم نوشتم ....

My dear asal

Call me . khak bar saret .you forget your book in my room.

بچه ها کلی خندیدن... انقده که استاد گفت به چی می خندید....یکی هم نامه ام رو نشونش داد...استادم خندید گفت... خوبه فقط بسطش بده...و اینکه فحش هم به انگلیسی بنویس..... میگم اخه استاد...تو عصری که دیگه دو ثانیه ای میشه یه زنگ زد..یه میل زد..یه اس ام اس زد..نامه نوشتن مسخره اس به خدا.... می خنده میگه...بنویس حرف نزن... عسل میگه ترم دیگه این درس میشه اس ام اس نگاری. میگم عسل تو فحش به انگلیسی بلدی؟.... میگه یعنی تو بلد نیستی!!!...گفتم اخه فحش زیر 18 سال بلد نیستم....

یه چیزی یادم امد...چهار شنبه پیش ... دو زنگ اول رو نرفتم دانشگاه...زنگ سوم با همون استاد خشمه کلاس داشتم..همون که اسمم رو جدا یاداشت میکنه... ساعت یک باید میرسیدم سر کلاس ..یک و ده دقیقه نفس زنان رسیدم و نشستم رو اولین صندلی.... بعد متوجه شدم فاصله من با اخرین دانش اموز یک کیلومتره.... بعد متوجه شدم...هیچ کدوم از دوستای من نیستن.... همینطوری در حال تعجب بودم که استاد گفت برم جلو بشینم...از کلاس چهل نفره فقط پانزده نفر بودن...اونم همه بچه مثبتا.... وسط درس به یکی گفتم چرا انقد غایب داریم..گفت... یکی رو برد زده استاد این ساعت نمیاد همه رفتن خونه.... میگم کی...گفت از دوستای خودت.... چند دقیقه بعد استاد اسم اونای که تو کلاس بودن رو نوشت گفت اونای که نیستن اخر ترم نتیجه این کارشون رو می بینن..یه عده شروع کردن به دفاع از اونا...که استاد نمی دونستن...گول خوردن و این حرفا...بعد استاد یهو به من اشاره کرد گفت..پس این چرا امده....اینم که جزو اونا بوده... نباید حق اونای که امدن پایمال بشه...به بغل دستیم میگم بیچاره خبر نداره من اگه برگه رو میدیدم تا سه روز دانشگاه نمی امدم..... خلاصه بعد بچه ها کلی بهم بد و بیراه گفتن که چرا رفتی سر کلاس.... اخه من چه میدونستمممممممممم .

من نمیدونم مگه ما تو دانشگاه می زنیم میرقصیم که جزو مقاطع تحصیلی به حساب نمیایم.... انقده ناراحت شدم که امروز اعتصاب کردم نرفتم دانشگاه..... دیگه برم خیلی حرف زدم...

راستی تا یادم نرفته...بنفشه جان وبلاگت باز نمیشه عزیزم....صبااااااااااااااااااا ...حداقل یه جا برا من بزار تا باهات حرف بزنم...تو که همه چیزو غیر فعال کردی...من کجا برات بنویسم اخه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:38  توسط گیلاس | 

سلام

بدون مقدمه....

-          سلام عزیز ...خوبی چه زود امدی؟!

-          سلااااااااااااام ... کار بانکی داشتم بعدش امدم خونه... به به می بینم که بچه ام بیداره؟!!!!!

-          خوب ساعت ۸ بیدار شدم دیگه...برا کلاس ...راستی بانک رو پرسیدم ...بانک ملی... فردا باید یه فیش صد تومنی ببرم...

-          چرا صد تومن...

-     ۷۵تومن برا درجه یک ...۲۵ برا درجه دو....

-          خانوم هزینه .... پوستم رو کندی این ماه تو...

-          امیر لباستو اونجا نگذار ...

-          می خوام برم ... ساعت سه میرم... (هم زمان هم خم شد من رو که رو کاناپه دراز کشیده بودم و دو تا کنترل تو دستام بود بوسید)...بعد.... ترو خدا بشین ...ناراحت میشم خودتو اذیت می کنی.

-          (من تو همون وضعیت...می خندم.... امیرم یه سر تکون میده و لبخند میزنه )

-          امیر امروز بریم؟ خودت قول دادی...از جمعه گفتی یه شنبه میریم...

-          امروز رادیو می گفت اصلا جک و جونور نخرید ....مریضی میاره....

-          باز این رادیو اختصاصی تو کار کرد.... باشه...الان همه سگ و گربه هامونو میندازم بیرون....بابا ...من ماهی می خوام....

-          یه دونه بخریما

-          دو تا ...گناه داره تنهای....

-          پاشو ببینم می خوام بشینم ....

-          خوب برو انور بشین ...

-          می خوام اینجا بشینم... (من نیم خیز شدم و بعد دوباره دراز کشیدم...).

-          بابا فعالیت.... چقدر خودتو اذیت می کنی تو...نه درسی...نه کاری...نه خونه زندگی.... (من در حال خنده).... (امیرم در حال خنده)....

-          چای می خوری؟

-          بلاخره به غیرتت بر خورد.

-          نه . خودمم هم می خوام اخه....

-          می بینم که ناهار نداریم....

-          درست می بینی....  امیر.....به من پول بده...

-          برا چی ؟!

-          می خوام برم برا تولدت کادو بخرم...

-          دلم میگیره به تولدم فک می کنم...اخه مرز سی رو رد کردم ...دیگه پیر شدم....

-          خوبه که... به نظر من مرد بعد از سی تازه کامل میشه...

-          میشه نظرت رو راجع به خانومها هم بگی....

-          اونا کامله مادر زاد هستن...

-          اره معلومه.... گیلاس این لیوان دیروز اینجا بود...امروزم باید اینجا باشه بنظرت....

-          نظری ندارم....   امیر فردا امتحان دارم ...

-          دیدم داری خودتو می کشی...نگو فردا امتحان داری....  (بوس با خنده)...

-          میای بریم بیرون.... فردا امتحان دارم روحیه ندارم

-          الان !!!!

-          نه بعد از ظهر....وقتی امدی... منم تا اون موقع .... تا اون موقع ...

-          درس می خونم...

-          من  . شاید خوابیدم.... شایدم تلوزیون نیگاه کردم...  

-          زنگ بزنم  غذا بگیرم.؟

-          نه الان خودم یه چیزی درس می کنم...

 (هیچ توضیحی ندارم).... قربونتون ...بایاینم ایدینه .

 

-           

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:26  توسط گیلاس | 

سلام

خوبید؟ .... این روزها کمی گرفتارم... حال مامان بزرگم هم اصلا خوب نیس.....دوباره تو بخش مراقبت ویژه بستری شده....

دو روز پیش رفتم کلاس کامپیوترم رو جا به جا کردم... اینجای که میرم خیلی خوبه کلاسهاش از 8 صبحه تا 10  برا من که این ساعت رو معمولا خواب هستم خیلی خوب شد.... میدونید الان 12 جلسه از شروع کلاسها گذشته .... تازه من دو روزش رو هم به خاطر دانشگاه نمی تونم برم.... رفتم با مربی ام صحبت کردم گفت من حرفی ندارم باید رییس اموزشگاه هم قبول کنه...یه ربع منتظرش شدم بعد دیدم یه اقای خیلی مذهبی امد...با وجود تیپ من فک کردم اصلا الان بگه خانم پاشو برو بیرون... ولی بنده خدا انقده خوب بود.....کلی تحویل گرفت.... حالا از انطرف مربی ام میگه از درجه دو باید شروع کنی ...میگم حرفی ندارم ...میگه ورد و ویندوز رو گذروندیم باید خودتو به ما برسونی گفتم باشه...بعد میگه بیا ازت یه تست بگیرم...بعد رفتیم پیش کامپیوتر روشنش کرده به من میگه خوب خودت خواموشش کن...ببینم بلدی شات دان کنی ..... منم انقد لجم گرفته بوددددد .... بعد میگه خوب یه نیو فولدر بساز.... ولی کلی خندوندمش...اخه وقتی گفت خاموشش کن ....به مونیتور فوت می کردم... می گفتم چرا خاموش نمیشه... 

اون شبی که ایدین امده بود خونمون...هی به تلوزیون گیر میداد...تلوزیون ما هم کنترل روی خودش بالای صفحه قرار داره جای که دست بچه نمی رسه... ایدینم جیغ میزد که می خوام خودم خاموشش کنم...اخر کنترل رو تو استینم قایم کردم گفتم تو محکم به صفحه فوت کن خودش خاموش میشه....بعد خودم با کنترل خاموشش کردم ...تا یه ساعت بچه مونده بود تو کف... البته خودمم مونده بودم تو گل ....اخه تو این یه ساعت هی با فوت تلوزیون رو روشن کرد ...بعد خاموش کرد... دیگه یه خاطره بگم و برم

ترم قبل یه استاد خانومی داشتیم که اگه تو خیابون میدیدیش محال بود فک کنی این دکترا داره...انقده که بد تیپ بود....بد تیپ و کثیف..... فوق العاده هم بد اخلاق ( زیاد از تیپش نمیگم چون می ترسم دوباره دعوا کنید که مسخره کردم ) ....اول ترم عسل که صمیمی ترین دوستمه دو هفته نیامد و وقتی امد از من پرسید استاده چطوره...تا به اون موقع استاده چیزی حدود ده نفر رو به خاطر خندیدن ...حرف زدن...ادامس خوردن ...از کلاس انداخته بود بیرون... منم به عسل که تا به حال استاد رو ندیده بود گفتم خیلی خوشگله....یه هیکل توپی داره....انگار از سالن مد اوردنش دانشگاه  Goth  ...اخلاقشم که عالی....گفته امتحان نمیگیرم..و تو کلاسش انقده راحتی که نمی فهمی چطوری میگذره... عسلم هم کلی خوشحال بود...همون موقع استاد از دور امد و من بدون انکه به عسل حرفی بزنم رفتم تو کلاس اما این عسل خر نیومد...استاد امد تو کلاس و در رو بس.... ده دقیقه بعد عسل امد تو کلاس که استاده راهش نداد.... وای اگه قیافه عسل رو اون لحظه می دیدید.... داشتم از فشار خنده می مردم ولی خودم رو نیگه داشتم  ... بعدم به عسل گفتم تو خیلی خری که وقتی دیدی من رفتم سر کلاس با من نیومدی.... تو تا حالا کی دیدی من قبل از استاد سر کلاس باشم!!!!!!! اخرشم براش یه نسکافه خریدم ...البته اصلا ناراحت نبود می گفت بیرون خیلی خوش گذشته بهش.... ولی اخرشم استاد عسل رو از این درس انداخت  ...اخه بعدها سر کلاس خیلی اذیت می کرد...

دیگه برم.... البالو میگه بیا اینجا حوصله ام سر رفته Heart Eyes بای

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:44  توسط گیلاس | 
سلام

خوبید؟ ....من به شدت دچار فقر حوصله شدم...بیاید شادیهاتونو با من تقصیم کنید....من نمی دونم چه خبر داره میشه....چرا همه دارن درس می خونن....پس چرا من درس خوندنم نمیاد Hmm 2 .... هفته پیش که لیست امتحانات رو رو برد دانشگاه دیدم کلی ذوق کردم...اخه من کاملا برا امتحان دادن اماده امKnight 

فردا ساعت شش از دانشگاه میام ساعت هفت برام مهمون میاد.....الانم کلی کار دارم....ولی حسش نیس.... البالو گفت از بیرون غذا میگیرم...حاضرم هر چی دارم بدم ولی این ایدین تو مهمونای فردا نباشه که هس... میگم خدا خیر بده مامانش رو داره میاد کمک من....می خوام داد بزنم ...بابا ...من کمک نمی خواممممممممممممم تو رو خداااااااا تو فقط ایدین رو تو خونه ات نگه داررررررررررررررر ....

دفعه پیش که اینجا بود نصف موس پدم رو خورد... اخه موس پدم با رنگ نارنجی و جا دست ژله ای خیلی جالبه که الان نصفش تو شکم ایدینه... تازه زنگ زده بهم میگه رفتم رامسر برا شلمان سنگ اوردم.... بیچاره شلمان هم از دست این بچه در امان نبود...یه ساعت بعد از رفتنش دیدم تو جای شلمان پر از دونه های اناره... البته از اون دونه ها به وفور روی فرش ٬ زیر مبل٬ تو کشو کمد...پیدا کردم....

تو اون روز تعطیل که رفتم خونه مامانم اینا که کلی مهمون برامون امده بود.... خیلی خوش گذشت... بعد از سی سال یه خواهر مامان بزرگم امده بود تهران....یه صندلی گذاشته بود کنار تخت مامان بزرگم بعد هر نیم ساعت یه سیگار وینستون بر میداشت با یه فندک از طلا روشنش می کرد بعد دودشم می فرستاد تو حلق مامان بزرگم...تازه خودشم به قول خودش سی سال تو بیمارستان نرس بوده..... دارم فک می کنم تا به حال چند صد قلیریون نفر رو کشته .... خاطراتشم همه از فردین و بهروز وثوق ...جمیله و ناصر ملک مطیعی بود... خلاصه کلی حال کردیم باهاش.... فقط مامان بزرگم رو داشت می کشت که ما نجانش دادیم.... بیچاره رو بلند کرده بود می گفت خوور جان باید ورزش کنی Jumping Rope ....اونو هی دور اتاق می گردوند... می گفت ما تو بیمارستان اینطوری مریضها رو خوب می کنیم.... فک کنم تو بیمارستان اینا هر کی فوت کنه بره اون دنیا بهش میگن خوب شده...

البالو که امد قیافه سر حال منو که دید گفت یه نیم ساعت بخوابم بعد بیدارم کن بریم بیرون تو یه هوایی بخوری... منم دارم میرم...فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:50  توسط گیلاس | 

  سلام

خوبید ؟ اتفاق خاصی نیفتاده.... یعنی به نظر من خاص نیس...نیم ساعت پیش خواهر بزرگه البالو با شوهرش و ایدین و ایدا اینجا بودن....ایدین اعصابمو پاک به هم ریخت Nervous ....به خدا اگه من بچه داشته باشم عمرا بگذارم هر غلطی خواست بکنه....تمام زندگیمو بهم ریخت... حرفی هم نمی تونم بزنم فقط خود خوری می کنم...با ظاهری خندون....اخه مهمونه .....مهمون رو که نباید ناراحت کرد... ولی تا اونا رفتن...رفتم تو اتاق خواب و صورتم رو فرو بردم تو بالش و کلی گریه کردم Blowing Nose .. تازه هر چی هم البالو امد ارومم کنه داد زدم و گریه کردم Crying Into Tissue .... میگه گریه نکن قول میدم شنبه ببرمت استخر...خودش میدونه دارم از بی تفریحی می میرم....خدای خسته شدم...بریدم دیگه Disappointed 2 ... یا میرم خونه مامانم اینا کمک مامانم مریض داری...یا میرم خونه مامان امیر میشینم به درد دلش گوش میدم... بعد میرم دانشگاه  و میام خونه .....همین...

باز من دارم غر غر می کنم.... اخه اعصابم خط خطی شده.....فردا به مامانم گفتم میام کمکش...از مشهد و نیشابور کلی مهمون داره میاد  خونه اش...دارن میان عیادت....من اصلیتم نیشابوریه.... ولی بلد نیستم صحبت کنم ...فقط متوجه میشم چی میگن.....یه چیزی یادم امد براتون بگم ...سال اول ازدواجمون بود من با خانواده پدریم ارتباطی ندارم...سالی یه بار همدیگر رو می بینیم فقط....دو تا عمه هم بیشتر ندارم...یه بار عمه ام امده بود خونه مامانم اینا ...اون زمان مامانم ازدواج نکرده بود...بعد ما هم رفتیم ببینیمشون...من و البالو ....یه ساعت که گذشت عمه ام شروع کرد با لهجه غلیظ نیشابوری.برا امیر حرف زدن...قبلش خیلی سعی می کرد درست حرف بزنه ولی بنده خدا کم اورد....اون صحبت می کرد...امیرم هی سرش رو تکون میداد و لبخند میزد Happy ... منم نیگاشون می کردم...یکی دو جا هم البالو نمیدونم به چه حسابی خندید... اخرش عمه ام بعد از نیم ساعت سکوت کرد و پا شد رفت دستشویی... امیر رو به من کرد گفت وای من هیچی نفهمیدم...این عربی حرف میزنه...گفتم نه بابا ....خیلی رفته تو حس ....داشت جریان شهید شدن بابام رو برات تعریف می کرد.... البالو تا یه ساعت اینطوری بود...  Fainting 

کلا به نظر من هر لهجه ای دو حالت داره..یا خیلی بد صحبت میشه یا لطیف....خود نیشابوری وقتی لطیف صحبت بشه انقده جالبه.... من پدرم نیشابوری بوده مادرم مشهدی....مادرم تهران بدنیا امده منم تهران...ولی اصلیتم رو دوس دارم....بنظرم نیشابوری ها ادمهای ساده و خوبی هستن... حالا فردا خونمون یه عده مشهدی حرف میزنن یه عده نیشابوری...یه عده معمولی...احتمالا من انگلیسی صحبت کنم.... Push Up 

دیگه برم...حوصله ندارم ... قربونتون...Annoyed And Disappointed
     

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:34  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟.... دیشب رفتم یه نیگا به شجره نامه خانوادگی مون انداختم....به یه چیزی شک کرده بودم...بعد از کلی زیر رو کردن...اسم فردین رو یه گوشش دیدم... کمی بالا ترش اسم ریز علی   بود و جالبه فامیلمون به خارج هم کشیده شده بود و توش اسم  پتروس هم بود....اینا ابا و اجداد من بودن..برا همینم زیاد از دست خودم ناراحت نشدم که اون پیشنهاد رو دادم.... اخه فامیلم همه مث من جو گیر بودن دیگه...اصلا بگذارید بگم چی شدکه من دارم غر میزنم.....

سه شنبه شب رفتم خونه مامانم اینا... اخه مادر بزرگم رو مرخص کردن و مامانم برده خونه خودش...منم رفتم بهشون سر بزنم که مامانم نگذاشت شام برگردم و نیگهمون داشت....داشتم با زن داییم صحبت می کردم که مامانم گفت گیلاس سالاد درس می کنی؟؟ گفتم اره بده درس کنم...اونم سه چهار تا خیار داد به دستم و یه انار هم گذاشت روش.....من اینطوری نیگاش می کردم میگه چیه گوجه اش کمه؟ میگم نه بابا اگه دونش کنم کلی هم زیاده....مامانم یه نیگاه با تعجب بهم کرده میگه مگه میتونی گوجه رو دون کنی!!!....میگم هنوز امتحان نکردم..ولی انار رو میتونم....مامانم به نیگاه به دستم انداخته بعد میزنه زیر خنده...میگم مامان داری از دست میریها.... باز می خنده ... بعدشم امده روغن رو گذاشته رو گاز که مثلا داغ بشه بریزه رو برنج....دیگه یادش رفته...یهو دیدم یه بوی بدی میاد..رفتم اشپزخونه میبینم روغنه نا جور داره دود میکنه... بعدم ظاهر خسته اش رو دیدم و گفتم اینطوری پیش بره تو یا خودت رو می کشی یا بقیقه رو....من تو این دو سه روز میام کمکت...انقد خوشحال شد که دیگه جای برا پشیمونی نموند.... برا همین من از صبح پنج شنبه رفتم خونه مامانم اینا....و تا جمعه شب فقط پذیرایی کردم...و ظرف شستم...هر بار هم برا ناهار یا شام حداقل بیست نفر مهمون داشتیم.....

تو این دو روز مامان بزرگم منو کشت....هر کی می امد دیدنش میشست می گفت...منو بردن انجی (انژیو)...بعد گفتن ممکنه برات والون(بالون) بزنیم ... یعد مثلا می خواد منو صدا کنه...میگه...مرضی ...راضی..حمید...ممد....مریم...محبوب....بعد... منو صدا میکنه میگه مادر اون تتفوردیت (متفورمین )منو بده ....این تازه بهترین تلفظشه....مامانم میگه از وقتی تو امدی حالش خیلی بهتره.... میگه روحیه اش شاد شده....میگم اره اگه شما بگذارید من سعی می کنم شاد نیگهش دارم.... پنج شنبه بعد از ظهر یه ساعت رفتم بیرون تا برگشتم دیدم مامانم یه طرف افتاده  گریه می کنه مامان بزرگم دستش رو گذاشته رو قلبش سیاه شده داره گریه می کنه....بعدم تلفن افتاده پایین پای مامانم... اورژانسی اوضاع رو جمع و جور کردم..بعد فهمیدم خانومها تصمیم گرفتن به خاله ام زنگ بزنن ...بهش بگن چی شده....کلی داغ کردم میگم اخه اون بیچاره تو غربت...خوشتون میاد  اذیتش کنید....نگو خاله ام تا می فهمه مامان بزرگم رو عمل کردن که احتمال زنده موندنش 50 درصد بوده...از حال میره....

خلاصه که این دور روز خوب فرم کلفت بودن گرفتم ...الانم حاضرم بیام خونه ملت کار کنم...ولی خوب دیگه دست مزدم بالاس گفته باشم...اخه من دارم لیسانس میگیرم....باید کمی کلاس بگذارم....

وای تو این دو روز که نبودم...صدای البالو در امد...دیشب راه میرفت منو می بوسید می گفت ...خدا هیچ وقت منو بی تو نکنه...این مدت که نبودی اینجا انقده سوت و کور بود... خلاصه که خیلی ابراز محبت کرد....راستش منم خیلی دلم براش تنگ شده بود.... حدودا بیست روز دیگه تولدشه....اونقت البالو میره تو 31 سال....

وای تو این دو روز که برا من صد سال گذشت...انقده سر و صدا بود که دیونه شدم...اخه من همیشه تو سکوت بودم...و خیلی از تنهای لذت میبرم...بعد فکرشو بکن....یه سینی چای دستت باشه بعد بیست تا بزغاله بیان از زیر دستت بدو بدو کنن...اخرش داغ کرده بودم می گفتم یه ورق میزنم دم در که ورود اطفال ممنوع ....ملت خره نمی فهمه داره میاد عیادت مریض.!!!!! پا میشن با بچه میان .....مامانم می گفت ول کن مادر ناراحت میشن.... اخه ما خودمون شیش تا بچه کوچیک داریم...که بچه های دایی هام هستن....دیگه همینا برا هفت پشتمون بسته.... یه لحظه حواسم پرت شده بود امدم دیدم... این کپسول اکسیزن مامان بزرگم رو برداشتن ...یکی یکی دارن تنفس به هم میدن... یا سر کامپیوتر با هم دعواشون شده بود...هی جیغ میزدن....یکی داشت به اون یکی قرص زیر زبونی قلب میداد....وای که دیونه ام کردن....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:19  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون چطوره؟...خوبید...یه ساعت حس گرفتم تا امدم بنویسم یهو زنگ زدن...خواهر البالو اونیکه تو مجتمع ما زندگی میکنه امده بود یه سر بهمون بزنه...جالبه من با این قهرم اما خودش نمیدونه....اخه نمی خوام بروش بیارم...انقد میگذره تا اصلا یادم میره چرا باهاش قهر کردم...داداشم میگه تنها حسن تو اینه که وقتی با کسی مشکل داری اخلاقت باهاش عوض نمیشه....الان تا از خونمون بره کلی با هم چیز خوردیم و گفتیم خندیدیم....اینم یه نوع قهره دیگه...قهر گیلاسی...

امروز از صبح که پاشدم ...بدنم یعنی درست بگم ماهیچه هام به شدت درد میکنه....بدنم قفل کرده انگار که کلی ورزش کرده باشم و ماهیچه هام زخم شده باشه... حتی انگشتام هم درد میکنه...و حس نداره...قبل از امدن مژی... یه پارچ از دستم افتاد و خرد شد... از ناتوانی همونجا زدم زیر گریه.... البالو امد همه جا رو مرتب کرد...منم کلی گریه کردم...حالم خوب شد....البالو میگه سرما خوردگیت داره خودشو اینطوری نشون میده...عفونت زده به بدنت... مامانم میگه هر مرضی بگیری حقته...از بس ادمو حرص میدی.... میگم تو حرص نخور... میگه مگه میشه غذا خوردن تو رو دید و حرص نخورد...

یکم بهش حق میدم...اخه غذا خوردنم مث ادم نیس...کمی به غذا خوردن فرشته ها نزدیکه....تو کل عمرم یه پاکت شیر هم نخوردم...از شیر خیلی بدم میاد....از گوشت قرمز بدم میاد.... و اصلا اهل گوشت خوردن نیستم... لوبیای لوبیا پلو رو دوس ندارم...کرفس دوس ندارم...کباب کوبیده دوس ندارم...از مرغ زیاد خوشم نمیاد....ماهی دوس ندارم....البته الان خیلی بهتر شدم....ولی زمانی که برا ازدواجم رفتم ازمایش خون بدم...احتمال تالاسمی بهم دادن.... انقده که کم خون بودم... یادمه همیشه سر غذا خوردن تو خونه ما جیغو داد بود.... الانشم هیچ غذای رو با میل نمی خورم....ولی خوب بدبختی اینه که استعداد چاقی دارم...من ..مامانم ...مامان بزرگم و خاله ام رو از رو هم فتوکپی کردن....همه زیراکس هم هستیم و من این شانس رو دارم که خودم رو در سه سن در اینده ببینم.... البته تو سایزهای ترکیده (مامان بزرگم)...نیمه ترکیده...(مامانم )...ربع ترکیده...(خاله ام)...و خودم که در حال حاضر سه کیلو اضافه وزن دارم... من خیلی خوب بودم این خانواده البالو منو به این روز انداختن...رفتن برام قرص اشتها خریدن...و واقعا هم یه مدت خوب می خوردم... البته بد غذا می خورم..تا البالو نیاد خونه میل به هیچی ندارم...اون که میاد با هم شام به غذای پلو دار می خوریم....که مث سم می مونه....اونم پلوی پلو پزی....که پر ویتامین ب هستش که برا چاقی خیلی مفیده...

اطرافیانم هم ادمهای بی جنبه ای هستن...تا میگم من رژیم دارم میگن بی خود ....باید بخوری....میگم بابا من قدم کوتاهه فردا چاق بشم باید قل بخورم تو خیابون...میگن تو به اونجا نمیرسی...

مامانم که معرکه هستش ...دیگه حافظ هم فهمیده من گوشت دوس ندارم...ولی باز تا بشینم کنارش گوشت میندازه تو غذای منو و میگه بخور...منم عصبی میشم...با هم دعوامون میشه...بعد مامانم میگه خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که این بچه های عتیقه رو بهم دادی....داداشم اینطور مواقع میگه..ببین تو رو خدا...بابا من که مث گاو هر چی بدی می خورم... مامانم میگه با تو نیستم  بعد داداشم میگه...این گیلاس چند نفره!!!!! مامانم میگه این به اندازه صد نفر ادمو حرص میده...فردا یه بار بزاه دیگه نمی تونه از جاش بلند بشه.... بعد من وحشی میشم...با مامانم دعوام میشه..اینطوری غذا رو به همه کوفت می کنیم... کلی خوش میگذره...

راستی در مورد اون میل به سیگار...بابا من سیگاری نیستم که...ولی خوب دلم می خواست باشم... یه بارم سیگار کشیدم...بعد البالو گفت اگه منو دوس داری دیگه سیگار نکش منم گفتم چشم....ولی حسرت که می تونم بخورم...میگن دوره اخر زموندد شده اینه ها....هر چی پسر امد تو وبلاگم با سیگار مخالف بود...به جاش دخترا اکثرا موافق بودن...دمتون گرم...ماشاءا...همه دخترا پاستوریزه ...استریلیزه...این پسرا یاغی .... فعل معکوس به کار بردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:33  توسط گیلاس |