![]() |
![]() |
|
|
سلام خوبی؟.... ببخشید فقط امدم بگم هنوز زنده هستم بعدا میام بیشتر می نویسم..... به خیلی از کامنتها جواب ندادم تر و خدا فک نکنید مطالب من انقدر طرفدار داره ها...نه.... این سه نقطه – علی - سارا* و نیلوفر دارن اینکارها رو می کنن جدیدا کامپیوترم پیشرفته شده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 20:1 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید؟.... منم خوبم ...احتمالا بد نیستم.... راستش الان رژیم دارم راستش اینبار حرفی برا گفتن ندارم خوب چه کار کنم... حرفم نمیاد...چرا اینطوری نیگا می کنید؟؟شما تاحالا دچار این مشکل نشدید!!!... خوب دیشب داداشم امده بود خونمون.... خیلی خوش گذشت... البته نه خیلی حالا من یکم اغراق کردم... دیشب سر درد داشتم..الودگی هوا بد رو من تاثیر گذاشته...گلوم درد میگیره..گوشم به خارش می افته و چشمام میسوزه.... دکتر گفت برا الودگیه... صبحی یه دقیقه امدم تلوزیون نیگا کنم ..هر کانالی زدم دیدم یه سیاه پوست مث گوریل ..داره می خونه...با اون حرکتهای خاص خودشون و اون سبک خوندنشون...اصلا خوشم نمیاد... همه جا بودن... اخر از خیرش گذشتم... دیشب داشتم از مل گیبسون برا دادشم حرف میزدم..بهش میگم هفت –هشت تا بچه داره... گفت راست میگی گفتم اره بابا ...بعدم گفتم تو یه دهکده زندگی می کنه....بعد دیدم با تعجب نیگاهم می کنه خواستم درستش کنم...گفتم نه بابا تو یکی از این خونه های ییلاقی بیرون از تهران.... داداشم ترکید یهوی دیروز قبض تلفن امد.... کرکر خنده بود بعدش من اخم شدم.... البالو هم سکوت بود...بعدش گفت تو همش تو اینترنتی....من که با کسی حرف نمیزنم... بعد اون اخم شد من سکوت... دیگه حرفی نزدم..در حال سیب زمینی سرخ کردن بودم که البالو امد پشت سرم... منم محل نداد من شک کردم این مردا بعد از سی هم درست بشن... گفته بودم ماهی خریدم... ماهی اکواریومی...یکیش مرد...یه نر و ماده مونده....ولی نمی دونم چرا اینطوریه..مادهه همیشه زیر سنگا قایم میشه ..بعد فهمیدم که تا میاد بیرون نره میاد میزنش ای بابا باز این پرسپولیس مساوی کرد.... من هنوزم حرفم نمیاد...چه کار کنم اخه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 17:0 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟....میگم من عادت دارم از دو روزی که بین اپهام فاصله می افته بنویسم.... اخه چی بنویسم وقتی این دو روز من فقط تو این خلاصه میشه یه بچه نیم متری منو دیروز تا حد مرگ عصبانی کرد هر چی فحش بلد بود...انگلیسی و غیر انگلیسی به خودم دادم تو خونه گیر داده بود می خوام با زن دایی فوتبال بازی کنم...هر کی هم که خواست بره به جای من گفت نه تو نمی تونی مث زن دایی شوت بزنی.... راس میگه اخه شوتهای من همیشه تو سر و دهن ملت می خوره امروز با همون استادی که منو در حال سر خوردن تو سالن دیده بود کلاس داشتم ....اصلا به رو خودم نمی اوردم...گفتم که عینک دودی میزنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:17 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید؟.... منم خوبم....کمی بهتر از همیشه... اخه زبل شدم از وقتی برگشتم رژیم گرفتم.....شبا شام نمی خورم....البته با اخم و تخم البالو کمی می خورم....می خوام سه کیلو کم کنم.... میگم شام نمی خورم اقا هم شام نمی خوره مامانم دیروز یه کتلت داده بهم میگه بخور...میگم توش چیه...میگه خودت بخور می فهمی.... از اونجای که از کشف و کاشفی مامانم تو غذا هاش خیری ندیدم ایدین داره میره مهد....خیلی بهتر شده.....من خودم کتبی از مامانش تقاضا کردم هر چی کلاس دور و بر خونشون هس....اسم ایدین رو توش بنویسن...شاید فرجی بشه.... برا شنبه حدود پونزده نفر مهمون دعوت کردم...می خوام تولد البالو رو جشن بگیرم...خدای نمیدونم چی براش بخرم...خدای هدیه خریدن برا مردا سخته.....اخه چقد ادکلن و بلوز و شلوار بخرم.... وای یکی از ماهی های که خریدم مرد. قربونتون بای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:47 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید؟.... ببخشید که بهتون سر نزدم..راستش رفته بودم مسافرت.....خوب از اول میگم چی شد ... این اواخر روحیه ام کمی افتضاح بود...یعنی یه سری عوامل باعث شد از اونچه که بود بدتر بشه....شروعش از بیمارستان رفتن خودم شروع شد....یادتون هس که....بعدش حال مامان بزرگم بد شد و عملش....و بعد از اون وخامت حالش که خیلی فشار روحی بدی برام بود.... بعد از اون یه مشکل تو خانوداه البالو بود که باعث شده بود حال مادر البالو خیلی بد بشه.... خوب تا اینجا چون خیلی شخصی نبود می تونستم تحمل کنم اما یه اشتباه یکی از پسرای فامیل باعث شد پاک دیونه بشم ....یعنی بودم که بدتر شدم بعدشم که این اتفاقی که برا این خبر نگارها افتاد.... نشسته بودم شام می خوردم که برا اولین بار تو تلوزیون دیدم دارن عکس یه عده رو نشون میدن و مابقی اتفاقا که خودتون میدونید... خیلی گریه کردم...دلم اتیش گرفت....من میدونم چه روزهای بدی رو در پیش دارن... خلاصه که اخرش انقدر حالم بد شده بود که البالو گفت چه تعطیل بشه چه نشه ما میریم مسافرت و اینطوری شد که ما سه ساعته راه افتادیم... ولی از اینجا به بعدش دیگه خیلی جالب بود.... اولش که وقتی رسیدم شمال دیدم برا خودم هیچی بر نداشتم ولی برا البالو از هر چی دو تا اوردم بعدشم کنار ساحل و هوای خوب اونجا....ناهار و شام تو رستوران باران.... بعدشم گشتن تو شهر....و رفتن به تله کابین... ولی خیلی دلم سوخت...اخه اونجا یه توله سگ برا فروش گذاشته بودن.... دلم می خواس بخرمش ولی البالو نگذاشت..... می گفت نجسه ..... ولی کلی عکس ازش گرفتم راستی انقده حال میده وقتی سوار ماشین میشی تا وارد اتوبان شدی یادت بیفته دستشویی نرفتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:28 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون چطوره؟.... خوبید؟ میگم این دو سه روزه اخیر...انقده سوتی دادم بزرگترینشون این بوده که چهار روز رفتم سر یه کلاس نشستم...بعد فهمیدم این کلاس من نیست.... دیروز صبح تو دانشگاه... دیدم سالن خلوته...دویدم بعد یهو ایستادم و رو سنگ کف سالن سر خوردم.... انقده حال داد دیروز رفتم سر کلاس نامه دیدم کویز مید ترمه ...انقده خوشحال شدم My dear asal Call me . khak bar saret .you forget your book in my room. بچه ها کلی خندیدن... انقده که استاد گفت به چی می خندید....یکی هم نامه ام رو نشونش داد...استادم خندید گفت... خوبه فقط بسطش بده...و اینکه فحش هم به انگلیسی بنویس..... میگم اخه استاد...تو عصری که دیگه دو ثانیه ای میشه یه زنگ زد..یه میل زد..یه اس ام اس زد..نامه نوشتن مسخره اس به خدا.... می خنده میگه...بنویس حرف نزن... عسل میگه ترم دیگه این درس میشه اس ام اس نگاری. میگم عسل تو فحش به انگلیسی بلدی؟.... میگه یعنی تو بلد نیستی!!! یه چیزی یادم امد...چهار شنبه پیش ... دو زنگ اول رو نرفتم دانشگاه...زنگ سوم با همون استاد خشمه کلاس داشتم..همون که اسمم رو جدا یاداشت میکنه من نمیدونم مگه ما تو دانشگاه می زنیم میرقصیم که جزو مقاطع تحصیلی به حساب نمیایم راستی تا یادم نرفته...بنفشه جان وبلاگت باز نمیشه عزیزم....صبااااااااااااااااااا ...حداقل یه جا برا من بزار تا باهات حرف بزنم...تو که همه چیزو غیر فعال کردی...من کجا برات بنویسم اخه ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:38 توسط گیلاس |
|
|
سلام بدون مقدمه.... - سلام عزیز ...خوبی چه زود امدی؟! - سلااااااااااااام ... کار بانکی داشتم بعدش امدم خونه... به به می بینم که بچه ام بیداره؟!!!!! - خوب ساعت ۸ بیدار شدم دیگه...برا کلاس ...راستی بانک رو پرسیدم ...بانک ملی... فردا باید یه فیش صد تومنی ببرم... - چرا صد تومن... - ۷۵تومن برا درجه یک ...۲۵ برا درجه دو.... - خانوم هزینه .... پوستم رو کندی این ماه تو... - امیر لباستو اونجا نگذار ... - می خوام برم ... ساعت سه میرم... (هم زمان هم خم شد من رو که رو کاناپه دراز کشیده بودم و دو تا کنترل تو دستام بود بوسید - (من تو همون وضعیت...می خندم - امیر امروز بریم؟ خودت قول دادی...از جمعه گفتی یه شنبه میریم... - امروز رادیو می گفت اصلا جک و جونور نخرید ....مریضی میاره.... - باز این رادیو اختصاصی تو کار کرد.... باشه...الان همه سگ و گربه هامونو میندازم بیرون....بابا ...من ماهی می خوام.... - یه دونه بخریما - دو تا ...گناه داره تنهای.... - پاشو ببینم می خوام بشینم .... - خوب برو انور بشین ... - می خوام اینجا بشینم... (من نیم خیز شدم و بعد دوباره دراز کشیدم...). - بابا فعالیت.... چقدر خودتو اذیت می کنی تو...نه درسی...نه کاری...نه خونه زندگی.... (من در حال خنده - چای می خوری؟ - بلاخره به غیرتت بر خورد. - نه . خودمم هم می خوام اخه.... - می بینم که ناهار نداریم.... - درست می بینی - برا چی ؟! - می خوام برم برا تولدت کادو بخرم... - دلم میگیره به تولدم فک می کنم - خوبه که - میشه نظرت رو راجع به خانومها هم بگی.... - اونا کامله مادر زاد هستن... - اره معلومه - نظری ندارم - دیدم داری خودتو می کشی...نگو فردا امتحان داری - میای بریم بیرون.... - الان !!!! - نه بعد از ظهر....وقتی امدی... منم تا اون موقع .... تا اون موقع ... - درس می خونم... - من - زنگ بزنم غذا بگیرم.؟ - نه الان خودم یه چیزی درس می کنم... (هیچ توضیحی ندارم).... قربونتون ...بای - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:26 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبید؟ .... این روزها کمی گرفتارم... حال مامان بزرگم هم اصلا خوب نیس.....دوباره تو بخش مراقبت ویژه بستری شده.... دو روز پیش رفتم کلاس کامپیوترم رو جا به جا کردم... اینجای که میرم خیلی خوبه کلاسهاش از 8 صبحه تا 10 برا من که این ساعت رو معمولا خواب هستم خیلی خوب شد.... میدونید الان 12 جلسه از شروع کلاسها گذشته .... تازه من دو روزش رو هم به خاطر دانشگاه نمی تونم برم.... رفتم با مربی ام صحبت کردم گفت من حرفی ندارم باید رییس اموزشگاه هم قبول کنه...یه ربع منتظرش شدم بعد دیدم یه اقای خیلی مذهبی امد...با وجود تیپ من فک کردم اصلا الان بگه خانم پاشو برو بیرون... ولی بنده خدا انقده خوب بود.....کلی تحویل گرفت اون شبی که ایدین امده بود خونمون...هی به تلوزیون گیر میداد...تلوزیون ما هم کنترل روی خودش بالای صفحه قرار داره جای که دست بچه نمی رسه... ایدینم جیغ میزد که می خوام خودم خاموشش کنم ترم قبل یه استاد خانومی داشتیم که اگه تو خیابون میدیدیش محال بود فک کنی این دکترا داره...انقده که بد تیپ بود....بد تیپ و کثیف دیگه برم.... البالو میگه بیا اینجا حوصله ام سر رفته |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:44 توسط گیلاس |
|
|
سلام
خوبید؟ ....من به شدت دچار فقر حوصله شدم...بیاید شادیهاتونو با من تقصیم کنید....من نمی دونم چه خبر داره میشه....چرا همه دارن درس می خونن....پس چرا من درس خوندنم نمیاد فردا ساعت شش از دانشگاه میام ساعت هفت برام مهمون میاد.....الانم کلی کار دارم....ولی حسش نیس.... البالو گفت از بیرون غذا میگیرم...حاضرم هر چی دارم بدم ولی این ایدین تو مهمونای فردا نباشه که هس... میگم خدا خیر بده مامانش رو داره میاد کمک من....می خوام داد بزنم ...بابا ...من کمک نمی خواممممممممممممم تو رو خداااااااا تو فقط ایدین رو تو خونه ات نگه داررررررررررررررر .... دفعه پیش که اینجا بود نصف موس پدم رو خورد... اخه موس پدم با رنگ نارنجی و جا دست ژله ای خیلی جالبه که الان نصفش تو شکم ایدینه تو اون روز تعطیل که رفتم خونه مامانم اینا که کلی مهمون برامون امده بود.... خیلی خوش گذشت... بعد از سی سال یه خواهر مامان بزرگم امده بود تهران....یه صندلی گذاشته بود کنار تخت مامان بزرگم بعد هر نیم ساعت یه سیگار وینستون بر میداشت با یه فندک از طلا روشنش می کرد بعد دودشم می فرستاد تو حلق مامان بزرگم...تازه خودشم به قول خودش سی سال تو بیمارستان نرس بوده..... دارم فک می کنم تا به حال چند صد قلیریون نفر رو کشته البالو که امد قیافه سر حال منو که دید گفت یه نیم ساعت بخوابم بعد بیدارم کن بریم بیرون تو یه هوایی بخوری... منم دارم میرم...فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:50 توسط گیلاس |
|
|
خوبید ؟ اتفاق خاصی نیفتاده.... یعنی به نظر من خاص نیس...نیم ساعت پیش خواهر بزرگه البالو با شوهرش و ایدین و ایدا اینجا بودن....ایدین اعصابمو پاک به هم ریخت باز من دارم غر غر می کنم.... اخه اعصابم خط خطی شده.....فردا به مامانم گفتم میام کمکش...از مشهد و نیشابور کلی مهمون داره میاد خونه اش...دارن میان عیادت....من اصلیتم نیشابوریه کلا به نظر من هر لهجه ای دو حالت داره..یا خیلی بد صحبت میشه یا لطیف....خود نیشابوری وقتی لطیف صحبت بشه انقده جالبه.... من پدرم نیشابوری بوده مادرم مشهدی....مادرم تهران بدنیا امده منم تهران...ولی اصلیتم رو دوس دارم....بنظرم نیشابوری ها ادمهای ساده و خوبی هستن... حالا فردا خونمون یه عده مشهدی حرف میزنن یه عده نیشابوری...یه عده معمولی...احتمالا من انگلیسی صحبت کنم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:34 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟.... دیشب رفتم یه نیگا به شجره نامه خانوادگی مون انداختم....به یه چیزی شک کرده بودم سه شنبه شب رفتم خونه مامانم اینا... اخه مادر بزرگم رو مرخص کردن و مامانم برده خونه خودش...منم رفتم بهشون سر بزنم که مامانم نگذاشت شام برگردم و نیگهمون داشت....داشتم با زن داییم صحبت می کردم که مامانم گفت گیلاس سالاد درس می کنی؟؟ گفتم اره بده درس کنم...اونم سه چهار تا خیار داد به دستم و یه انار هم گذاشت روش تو این دو روز مامان بزرگم منو کشت خلاصه که این دور روز خوب فرم کلفت بودن گرفتم وای تو این دو روز که نبودم...صدای البالو در امد...دیشب راه میرفت منو می بوسید می گفت ...خدا هیچ وقت منو بی تو نکنه وای تو این دو روز که برا من صد سال گذشت...انقده سر و صدا بود که دیونه شدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:19 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون چطوره؟...خوبید...یه ساعت حس گرفتم تا امدم بنویسم یهو زنگ زدن...خواهر البالو اونیکه تو مجتمع ما زندگی میکنه امده بود یه سر بهمون بزنه...جالبه من با این قهرم اما خودش نمیدونه امروز از صبح که پاشدم ...بدنم یعنی درست بگم ماهیچه هام به شدت درد میکنه یکم بهش حق میدم...اخه غذا خوردنم مث ادم نیس...کمی به غذا خوردن فرشته ها نزدیکه اطرافیانم هم ادمهای بی جنبه ای هستن...تا میگم من رژیم دارم میگن بی خود ....باید بخوری....میگم بابا من قدم کوتاهه فردا چاق بشم باید قل بخورم تو خیابون مامانم که معرکه هستش ...دیگه حافظ هم فهمیده من گوشت دوس ندارم...ولی باز تا بشینم کنارش گوشت میندازه تو غذای منو و میگه بخور...منم عصبی میشم...با هم دعوامون میشه راستی در مورد اون میل به سیگار...بابا من سیگاری نیستم که...ولی خوب دلم می خواست باشم... یه بارم سیگار کشیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:33 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|