![]() |
![]() |
|
|
سلاممم خوبید .... خدا رو شکر تا حالا هر چی امتحان دادم...خوب بود...نخ سوزن امروزیه که به خاطرش مالاریا گرفته بودم.... این استرس امتحانا یه طرف این سرماش بیست و پنج طرف..... اشکمون در میاد برا سرما بیست و ششم دو تا امتحان داشتم ...یکیش ساعت8 یکیش ساعت 2 بعد از ظهر...... ساعت 8:30 برگمو دادم امدم بیرون...من فرانسه ام خوبه بعد امتحان عسل که امد دو تای نشستیم کنار هم رو نیمکت با این قیافه به پیشنهاد عسل قرار شد سوپ بخوریم... این fast food همه چی داره حتی دیزی.... من دوست نداشتم بخورم اخه بعدش باید حتما مریض بشم سوپ که امد به عسل گفتم می دونی این سوپا رو چطوری درست می کنن؟ گفت نه! ....گفتم هر چی از غذاهای بقیه زیاد میاد میریزن تو قابلمه بعد توش اب و رب میریزن میشه سوپ اخر عسل اعتراف کرد که فقط تو قاشقم فلفل ریخته بوده....من که گوش نکردم ....سوپشو با سوپ خودم عوض کردم.....اونم جرات نکرد حرفی بزنه....در هین خوردن سوپ بودیم که گارسونه برامون یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده اورد.....ما هم که میدونیم سیب زمینی های اونجا چقد مزخرفه هیچ وقت سفارش نمیدیم..... کلی سر این قضیه خندیدم....عسل می گفت فک کنم ته سیب زمینی ها یه نامه عاشقانه برامون گذاشتن بعد که رفتم چای بگیرم خواستم پول سیب زمینی ها رو حساب کنم که گفت نه خانوم شما که نخواسته بودی....بچه های ما اشتباه کردن...خلاصه پولشو نگرفت..... حالا چای اورده برامون....تو ابش میشد طلا پیدا کرد انقده که رسوب داشت..... تابلو بود که ته کتری رو خالی کرده تو لیوانهای چای..... خودم استاد این کارهام دیگه برا ناهار جا نداشتیم یه ساندویچ گرفتیم گفتیم از وسط نصفش کنه از اون روز تا حالا هیچی نخوردم...هنوز گرسنه نشدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:47 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟. بدون مقدمه....همیشه عادت دارم از مطالبی که می خونم یه جزوه بر می دارم و این جزوه رو هم روز امتحان یه ساعت مونده به ازمون مرور می کنم - سلاممممممممم من: سلام - خوبی....تو هم امتحان داری ؟...(نشست کنارم) من: اره امتحان دارم خیلی خیلی هم سخته.....الان دارم می خونم... - چه جالب !!!! منم امتحان دارم..... من: اااا پس تو هم بشین بخون من حرف نمیزنم.... - حال شوهرت خوبه؟ من: مرسی ...ممنونم....خوبه. - چرا بچه دار نمیشی؟؟؟ من به جای تو خسته شدم. من: میدونی هیچ کسی جرات نداره این سوال رو از من بپرسه؟ - چه جالب!!!!! ولی جدا چرا ؟؟!!!.... من: وقت نمیکنم....درس و دانشگاه نمیگذاره...گفتم دانشگاه...امتحان داریم یادته؟؟؟ - باشه.... (نیم دقیقه بعد).... میدونی پنج شنبه قراره برام خواستگار بیاد من: اتفاقا منم دلم داره شور میزنه.... نگو برا خواستگار تو بوده!!!!!! - باشه..... راستی تو از زندگیت راضی هستی ؟ من: من کار نمی کنم..... غذا هم از بیرون میگیرم...یا مامانم درست می کنه یا مامان همسرم - خوش به حالت این شوهر رو از کجا گیر اوردی ناقلا؟؟؟..... من: از دست فروش گرفتم....سه تا 100 تومن. - به سهیل گفتم داره برام خواستگار میاد کلی ناراحت شد....ولی میدونی چیه...من نمی تونم با اون ازدواج کنم...من دارم وکالت می خونم بعد اون دیپلم داره....تازه گفته حق نداری بری دانشگاه... بعدشم سر کار.... من: تو این عتیقه رو از کجا پیدا کردی!!!!! - تازه خیلی هم بچه ننه تشریف داره...همش میگه مامانم گفته...مامانم خواسته. من: پس به همینی که پنج شنبه قراره بیاد جواب بده....بیا درس بخونیم - اون دوستت هس که همیشه با همید.... همون که موهاش روشنه.... من: عسل رو میگی ؟؟ - اره.... دیروز امده بود کارت ورود به امتحانات رو بگیره با حراست دعواش شده بود.... من: میدونم.... ببین من ده دقیقه اینا رو نیگا کنم بعد حرف بزنیم.... باشه؟ - باشه.... راستی بابام گفته برا عید برام ماشین می خره من: وقت نکردم تمرین کنم.... بعدشم با ماشین خودمون مشکل دارم..هی خاموش می کنم.... مهناز ترو جان سهیل بیا درس بخونیم. - باشه....(بعد از در اوردن کتاب از تو کیفش) من اینطوری شدم من: کاری نداره که ...ببین این نوشته to shut up. این یعنی be quiet...To stop talking.... to close for a period of time... میدونی کل اینا معنیش میشه چی ...یعنی ساکت باش...حتی شده برا چند دقیقه - چه جالبه !!!!! ببینم تو وقتی داشت برات خواستگار می امد دلهره داشتی. من: ( در حال تا کردن جزوه ام....و گذاشتن داخل کیفم سر جلسه امتحان.... حداقل یه حسن داشت ...اونم این بود که با نحوه سوال دادن استاد اشنا شدم بای تا بعد....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 1:19 توسط گیلاس |
|
|
سلام
من می خوام درس بخونم......ولی درس نمی خواد من بخونمش..... من چه کار کنم اخه...... می خواید حسم رو درک کنید؟....از چه مطلبی بدتون میاد و متنفرید؟.....همونو وردارید و شروع کنید به خوندن....ببینید من چی می کشم...... روحیه ندارم....همیشه زمان امتحانا کاپ اخلاق فامیل رو میدن به من انقده که خوش اخلاق میشم گفتم که چهاردهم یه بسته پستی اوردن دم خونه ...منم گرفتم و امضا دادم ...بعدم اوردم تو خونه گذاشتم تو سبد روزنامه....بعدم تو جمع و جور خونه روزنامه های خونده شده رو گذاشتم روش...دیگه یادم رفت...تا اینکه دو روز پیش دیدم البالو داره با منشی اون شرکت دعوا میکنه که چرا هنوز اون بسته رو ندادن.... امروز رفته بودم خونه بابای البالو...طبقه بالا داشتم درس می خوندم.... ایدین امده میگه داری نخاشی میقشی (نقاشی می کشی ).... حالا تو دسته من فقط یه جزوه بود..... قربون همه...بای تا بعد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 3:1 توسط گیلاس |
|
|
سلام
اینم برف....حالا برید گنجیشک پیدا کنید.... خدایا شکرت..... برا همه چی .... برا عیدی امشبت بیشتر ممنونتم..... برا برفم همینطور من مودب نشدما خوب از چی بگم..... خوب امشب نود رو دیدید....... من از فردوسی پور خیلی خوشم میاد.... مارمولکه...... من می خوام جدی باشم به خدا...ولی نمیشه خوب.... من امشب خوشحالم ...نمی تونم خودم رو کنترل کنم...ایشاءا... از بعد جدی میشم میگم خوب شد ازت اجازه گرفتم .... خوب شما کامنتهاتونو بیاید به این ادرس بفرستید.... www.gilaas .khoda biamorz .com قربونتون.... بای تا بعد.... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اینو یادم رف بنویسم..... داشتم درس می خوندم....شنیدم البالو داره با یکی دعوا می کنه که چرا فلان چیز رو براش نفرستادن...... اگه الان بفرستن دیگه انجامش نمیده...خلاصه کلی عصبانی بود.... اخرم بدون خداحافظی قطع کرد...... حالا به نظرتون من چطوری بگم...چند روز پیش اوردن دم خونه من یادم رفته بهش بگم..... به همون ادرس برام کامنت بدید.... بابای منو نکشه...البالو می کشه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 2:7 توسط گیلاس |
|
|
سلام.... یکمی از استرسم کم شد..... اخه الان عسل زنگ زد گفت امتحان روز 28 دی افتاده روز 9 بهمن..... میگم چطور ...میگه به تقویم نیگا کن.... دیدیم تعطیله..... یه کف مرتب به خاطر دانشگاه عتیقه ما..... البته بازم نمیشه بهش اعتماد کرد...ترم سه به خاطر یه امتحان مشروط شدم دیگه یه ساعت پیش رفتم کلی خود کار خریدم.... از این رنگی ها...با مارکر...انقده لوازم و التحریر دوست دارم پس فرداش مث مرده ها بودم....شب بعد از اون حادثه بود و اصلا تو جو نبودم...... امتحان شفاهی هم داشتیم..... میدونید این کلاسه چطوری بود.... تو هر جلسه باید یه داستان ده صفحه ای رو خلاصه می کردیم و می گفتیم.....و ممکن بود ازت پرسیده نشه ولی اگه غیبت می کردی اینطور به حساب می امد که اون درس رو حاضر نکرده بودی...... منم تو کلاس رکورد زده بودم.... شش تا غیبت داشتم.... دو تا درس رو جلسه اخر گفتم چهار تاش مونده بود برا همون روز.... البالو می گفت نرو ...حالت خوب نیس...گفتم نمیشه نرم منو میندازه .... خلاصه رفتم سر کلاس غیر من دو نفر دیگه بودن....به من گفت بگم.... صدام میلرزید ...ولی گفتم اتفاقا خیلی هم خوب گفتم ....اولی تموم شد امدم دومی رو بگم گفت کافیه...گفتم استاد ..نگذاشت حرف بزنم ...گفت اینا یکی دارن تو سه تا دیگه باید بگی...اول اینا بگن...گفتم باشه.....اونا گفتن و رفتن من تو خودم بودم...اصلا نفهمیدم کی رفتن... یهو دیدم استاده داره نیگام می کنه.... گفت شروع کن...اما انقدر غمگین بودم که بی اختیار اشکهام سرازیر شد.... نمی خواستم گریه کنم.....ولی دست خودم نبود.... به هق هق افتاده بودم...استاد پا شد رفت در کلاس رو بست...... منم سعی کردم خودمو جمع کنم..... بعد بهم گفت حالت بهتر شد...گفتم بله...گفت می تونی بگی ...گفتم بله..گفت خوب پاشو برو....گفتم می تونم بگم استاد...گفت میدونم برو ...بهت نمره میدم.... دوباره گریه ام گرفت.... خیلی غم داشتم.... استاد گفت چیه توقع داشتی بندازمت... گفتم نه استاد.... گفت فک می کنی من ادم نیستم.... درسته سخت گیرم.... تازه می خواستم برا تو از همه بد تر باشم...اخه خیلی شلوغی.... ولی خودت میگی خوندی...الانم نمی تونی بگی... در ضمن من می فهمم کی چه شرایطی داره.... خوب پاشو برو.... امدم بیرون عسل مث دیونه ها داد میزنه وای چیه ...کتکت زده!..... بگو تا خودم برم حسابش رو برسم....یهو استاد با یه بغل ورق و کیف و اینا امد بیرون.... یه نیگا به من کرد و رفت.... منم رفتم تو یه کلاس خالی و تا تونستم گریه کردم.....عسل فقط دستم رو گرفته بود و تو سکوت به حرفام گوش میداد....خیلی خوبه که ادم از این دوستا داشته باشه..... البالو میگه شیر می خوری برات بریزم..... میگم نه بدم میاد بو گوسفند میده. باز پر حرف شدم....طبیعیه....باز شب امتحان شد و من شکوفا شدم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:37 توسط گیلاس |
|
|
سلام
دارم دوران خوش امتحانات رو میگذرونم..... میدونید این روزا چطوریم...... خیار پوست می کنم...تو دلم میگم خدا کنه توش موز باشه..... من از موز بدم میاد بر می گردم.... فعلا دارم دعا می کنم...مطالب اونطوری که من دارم می خونم تو امتحان بیاد دلم برا همتون تنگیده..... گور بابای .... این روزگار دوستی که همیشه به یادتونه..... گیلاس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:18 توسط گیلاس |
|
|
پا تو که از در خونه میگذاری بیرون....پات فرو میره تو برف.....همه جا سفید سفید ه....وقتی پشت سرت رو نیگا می کنی جای پات رو برفا می ببینی..... رو درختا برف هستش....یه گنجشک که روش میشینه برفای اون شاخه میریزه پایین ...میریزه رو سرت که اون زیر ایستادی .... پالتو رو دورت محکم میکنی .دستاتو می زنی زیر بغلت تا گرم بشه....بخار دهنت رو دنبال می کنی تا تو هوا گمش کنی.... صورتت از سرما سر شده..... لبات رو با زبونت خیس می کنی و بلافاصله پشیمون میشی که مگه خری تو این سرما.... بینی ات سرخ شده...... چشمات پر اشک شده..... اما تو به راه خودت ادامه میدی..... هیچکی نیس..... توی و یه کوچه بلند و عریض با درختهای که دو طرف ایستادن...... هوا قرمزه.....دوباره قراره برف بیاد..... گنجیشکم چی شد پس؟ دوست داری بباره..... سردته؟...... مگه مرض داشتی امدی بیرون.....خوب میشستی تو خونه و اصول و روش ترجمه رو می خوندی!!!..... اصلا یه لیوان چای می ریختی.....میشستی پشت کامپیوتر و چرت و پرت می نوشتی...چرا امدی بیرون؟؟؟!!!!..... همیشه کارت همینه ....اول عمل می کنی...بعد به عملت فک می کنی..... یه صدای افتادن خفیف میشنوی...بر می گردی......گنجیشکم یخید..افتاد مرد...... گنجیشک رو بر میداری میگذاری تو جیب پالتوت..... به راحت ادامه میدی....دستت دور بدن گنجیشکه..... دیگه از اسمون داره می باره..... انقدر تو حسی و رمانتیک که نمی بینی پات رو کجا گذاشتی.....چند ثانیه بعد.... زرت... با صورت تو برفی..... برف انقدر خوشمزه بود من نمی دونستم؟؟!! خوب یکی نبود بهت بگه قبل از افتادن میشه دستا رو از تو جیب در اورد ؟؟؟؟ ...اشکالی نداره...دفعه دیگه یادت می افته.... دیگه سرما تا تو خونتم رسوخ کرده..... دندونات به هم می خوره..... مث همیشه هر کدوم از دست ها و پاهات داره میره یه طرف..... دوست داری بخوابی.... اما سعی می کنی بیدار بمونی.... و به یه لیوان چای داغ کنار شومینه فک کنی..... اه خدا لعنتت کنه...باز این شومینه خاموشه که... من هزار بار باید بگم که لیپتون دوس ندارمممممممممم ..... اونم گلستانشو..... !!!!!! بر می گردی به پشت سرت نیگا می کنی.... بازم توی و یه کوچه بلند و عریض و درختهای که دو طرفش ایستادن ووووووو اکبر اقا که با پیژامه و ژاکت امده اشغالهاشو بگذاره سر کوچه..... ولش کن فضا رویایه ...بی خیال پیژامه راه راه اکبر اقا وسط این حس لطیفت..... کمی جلوتر یه پیر مرد نشته کنار یه پیت و توش اتیش درست کرده..... دلت می خواد بری بشینی کنارشو کمی گرم بشی..... ده قدم مونده برسی بهش.....پیرمرده سرفه می کنه...گلوشو صاف می کنه و ..... لبخند بزن و به روی خودت نیار....باز بهتر از اینه که بشینی تو خونه و ادبیات معاصر بخونی... به راهت ادامه میدی.... فضا خیلی رمانتیکه....فقط یکمی زیادی سرده.... دستشویی ؟؟؟؟؟؟ بازم پات رو میگذاری جای که نباید بگذاری.... و اینبارم....زرت....خوب شد اینبار دستت رو در اوردی....ولی حالا اسمون رو بروته.... دفعه قبل پشت سرت بود که.... نیگا به دستای سیخ شده ات می کنی...و میندازیشون کنارت تو برفا...... چه حس خوبیه..برف می ریزه تو صورتت ...و بوی برف رو با تمام وجود حس می کنی....یهو یه چیزی می خوره به پات.... هویییییییی پاشو..... مگه کوری نمی بینی دارم جارو میکنم...... مردم خل شدن والا . ... خوابت میاد برو خونت کپه مرگت رو بگذار... لبخند بزن ....این چیزا که مهم نیس مهم اینه که تو حست رمانتیکه..... تو به راهت ادامه بده.... مهم حسته....کمی جلو تر....توی و یه کوچه عریض و بلند و درختهای که دو طرفش ایستادن و .... _ بچه تیر به اون جیگرت بخوره....انقدر اشغال نریز....الان خونه رو جارو کردم...... _ مرد خجالت بکش.... تا کی به صاب خونه بگم .... _ دکتر گفته باید اول دو میلیون بریزیم بعد عملش میکنن... _من خورزو خان بیدم.... _ الان نه بگذار یه ساعت دیگه بابام خوابید خودم بهت زنگ میزنم...این الان گیر سه پیچه.... _ انرژی هسته ای !!!!! ای که گفتی یعنی چه؟؟؟؟ _ اقا فساد بی داد می کنه...... جوانهای ما از اسلام و خدا به دورند.... _اکس.....شیشه.... گشنیز... ایدز.... بی خیال بابا ...فک کنم بر گردم خونه بشینم اصول و روش ترجمه بخونم بهتر باشه.... حس رمانتیک!!!!! به من نیومده... دارم کلید میندازم برم تو که یه چیزی تو جیب پالتوم تکون می خوره..... تا بعد .....خدا حافظ..... چرت و پرت های با طمع گیلاس.... امروز اولین روز از باقی مانده روزهای عمرت هست..... خوش بگذرونش! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:41 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه؟..... خوب خدا رو شکر.....بلاخره دو تا از امتحانام گذشت امروز رفتم خونه بابای البالو...ایدین به مدت نیم میلیونیوم ثانیه سکوت بود....همه تعجب کردیم گفتیم چی شده یعنی بچه؟ چند روز پیش تولد عسل بود..... رفتم براش یه بلوز خیلی شیک خریدم.....کادو کردم.... اوردم خونه.... تا شب ده بار رفتم نیگاش کردم...اخر سرم برداشتم برا خودم..... بعد یکی دیگه برا عسل خریدم.....
یه ماه رفتم کلاس کامپیوتر کلی خودمو تحویل میگیرم خلاصه شکر خدا دو تا ویندوز داشتم.... رفتم از اونیکی هر چی تو recycle bin داشتم برگردوندم سر جاش.... تنها محیط تمیز کامپیوترم همین سطل اشغالشه اه از خانه داری بیزارم! می ایی جارو برقی می کشی....ظرفها را میشوری....اونقت شش ماه بعد دوباره این کارها رو باید از نوع انجام بدی. بعضی ادمها چیزی در چنته ندارند....اما برای فهمیدن همین مطلب باید مدتها به حرفشان گوش بدهید. ما اقدام به تشکیل یک جامعه انارشیستی (هرج و مرج طلب) کردیم اما مردم ( متاسفانه) قوانینش را رعایت نکردند. وقتی به انچه گفتم فکر می کنم...به ابلهان غبطه می خورم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 1:15 توسط گیلاس |
|
|
سلام ... احوال خانومها و اقایون؟....راستش تصمیم نداشتم اپ کنم اخه ...تقریبا یه هفته هست دارم برا امتحان فردا می خونم ...بعد الان دیگه خوندنم نمیاد آیا ؟.... چگونه؟....زیرا؟ 0oohhhh my goddddddddd خوب هیچ کدومتون به اندازه من از دیدن قالب جدید شوکه نشدید.....این سورپرایز سورپرایز که میگن این بود؟! خوب من مثل اینکه قرار نیست هیچ وقت از خجالت مهدی عزیز بیرون بیام بگذارم اونو بگذارم گفتم نه من وبلاگم رو دوست دارم خوبی مهدی اینه به حرف ادم گوش میده.... ولی انصافا این خیلی قشنگه...به من یه حس ارامش میده من از فردا به همه کامنتهای قبل جواب میدم....و از شرمندگی همه در میام..... قربونتون....بای..... گیلاس . -------------------------------------------------------------------------------------- منظور از مهدی همون جناب مهندس خودمه.... که در حال حاضر با پری جونم یه وبلاگ مشترک زده....
از خوشگذرانی که بگذریم بزرگترین عیش ادمها جلوگیری از خوش گذرانی دیگران یا به عبارت کلی تر کسب قدرت است. بعضی ادمها هر حرفی را باور می کنند به شرط انکه در گوشی به انها بگویید. جهان به کام کسی است که پر شور است و خونسرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2:15 توسط گیلاس |
|
|
سلاممممممممم حالتون چطوره.....میدونم بعضی هاتون دلتون می خواد کلمو بکنید....اما بگذارید سر جاش باشه که داره بعد عمری یه چیزای توش میره ولی تا اطلاع ثانوی اینجا هفته ای یک یا دو بار اپ میشه.... خوب جدی جدی اون مسمومیت پدرمو در اورد..... میدونید رژیمم بدنم رو ضعیف کرده بود و با یه ویروس داغون شدم ... یادتونه گفتم می خوام برا امیر تولد بگیرم...خوب گرفتم چقدرم خوب شد...اما اولش مونده بودم کادو براش چی بگیرم دیشب با ایدین دعوام شد ...داشتم از کادو های که برا مژی اورده بودن ...اخه هنوز عقدن.... فیلم می گرفتم که یهو ایدین امد بند دوربین رو کشید.... منم خم شدم که از دستش بند رو در بیارم...دست انداخت زنجیر گردنبندم رو گرفت...بعد میگه ...اگه اذیتم کنی اینو می کشم پاره بشم ها میدونید تا حالا از خرید کردنم براتون نگفتم.....یه بار یه کمربند برا امیر خریدم به قیمت 17 هزار تومن.....فروشنده کلی تعریف کرد که فلانه ...اینطوریه اونطوریه..مارک داره...منم خریدم...البته از جعبه اش خیلی خوشم امده بود دیگه برم .... قربون همه تا بعد زندگی بسیار بسیار مهمتر از ان است که درباره اش جدی صحبت کنیم. وظیفه چیزی است که انجامش را از دیگران اتنظار داریم نه از خودمان. انان که در یاد اوری گذشته ناتوانن...محکوم به تکرار انند. حق شنیدن حرفهایتان شامل جدی گرفتنتان نمیشود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 1:59 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|