تبليغاتX
گیلاس

سلاممم

خوبید .... خدا رو شکر تا حالا هر چی امتحان دادم...خوب بود...نخ سوزن امروزیه که به خاطرش مالاریا گرفته بودم....

این استرس امتحانا یه طرف این سرماش بیست و پنج طرف..... اشکمون در میاد برا سرما....همه امتحانام هم کله صبح.... تو اون سرما وقتی بیرون میایم هوا هنوز تاریکه..... سر جلسه امتحان خود کار رو مث بیل می گیریم اخه دستمون تا 80 دقیقه سره سره.... از همه جا صدای به هم خوردن دندون ها میاد.....شکر خدا سیستم گرمایی دانشگاهمون هم .....ما رو کلی شرمنده خودش کرده...

بیست و ششم دو تا امتحان داشتم ...یکیش ساعت8 یکیش ساعت 2 بعد از ظهر...... ساعت 8:30 برگمو دادم امدم بیرون...من فرانسه ام خوبه....زود همه رو نوشتم امدم بیرون..... بعد پشیمون شدم...نه بوفه  باز بود نه می تونستم یه جای گرم پیدا کنم..... یه نیم ساعت بعد عسل امد..با کمک امداد های غیبی می گفت پاس می کنم...... خدایی اخر بی خیاله...زنگ زده به من میگه ساعت 7 دانشگاه باش به من کمی   فرانسه یاد بده.....من با چه بدبختی رفتم دانشگاه تو اون سرما نشستم ...خانوم دقیقا ساعت 8 رسید . مراقبه نمی خواست تو کلاس راهش بده..... حالا من جلوی کلاسم اون ته کلاس از کنارم رد شده میگه ...حواست به من باشه ها......

بعد امتحان عسل که امد دو تای نشستیم کنار هم رو نیمکت با این قیافه...جرات تکون خوردن نداشتیم..... اخر دیدیم اینطوری بگذره.... موقع امتحان از سرما ترک می خوریمFall To Pieces  .....تصمیم گرفتیم بریم این fast food که نزدیکه دانشگاهمون هست...... ساعت تازه شده بود نه.....

به پیشنهاد عسل قرار شد سوپ بخوریم... این fast food همه چی داره حتی دیزی....  من دوست نداشتم بخورم اخه بعدش باید حتما مریض بشم...از سوپ خوشم نمیاد....ولی تو اون سرما...مواد مذابم بهمون میدادن می خوردیم....

سوپ که امد به عسل گفتم می دونی این سوپا رو چطوری درست می کنن؟ گفت نه! ....گفتم هر چی از غذاهای بقیه زیاد میاد میریزن تو قابلمه بعد توش اب و رب میریزن میشه سوپ...... تا یه ساعت بعد عسل اینطوری بود  من اینطوری....   تازه یکی دو قاشق از سوپ رو خورده بودم که یه اس ام اس برام امد....یه لحظه حواسم رفت به اس ام اس...بعد که گوشی رو گذاشتم کنار همون قاشق سوپم رو گذاشتم تو دهنم که.....  ای خبر مرگتو برام بیارن عسلللللللللللللللللللللللل  ..... تا انگشت شصت پام سوختم....... دوستم شوخیش گرفته بود ظرف فلفل رو خالی کرده بود تو سوپم..... منم گریه ام در مده بود.... از شدت سوزش گرمم شده بود.....  همینطوری هم اشکام می امد Tears .... دیگه هر چی فحش خودم و جد و ابادم بلد بودن بهش دادم... از طعم تند خیلی بدم میاد.. احساس می کنم یه کار اشتباهی کردم  . 

اخر عسل اعتراف کرد که فقط تو قاشقم فلفل ریخته بوده....من که گوش نکردم ....سوپشو با سوپ خودم عوض کردم.....اونم جرات نکرد حرفی بزنه....در هین خوردن سوپ بودیم که گارسونه برامون یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده اورد.....ما هم که میدونیم سیب زمینی های اونجا چقد مزخرفه هیچ وقت سفارش نمیدیم..... کلی سر این قضیه خندیدم....عسل می گفت فک کنم ته سیب زمینی ها یه نامه عاشقانه برامون گذاشتن...... من که نخوردم ...عسلم یکی دو تا خورد...ولی هر چی سس بود ریختیم روش.....

بعد که رفتم چای بگیرم خواستم پول سیب زمینی ها رو حساب کنم که گفت نه خانوم شما که نخواسته بودی....بچه های ما اشتباه کردن...خلاصه پولشو نگرفت.....

حالا چای اورده برامون....تو ابش میشد طلا پیدا کرد انقده که رسوب داشت..... تابلو بود که ته کتری رو خالی کرده تو لیوانهای چای..... خودم استاد این کارهام....  یه ساعت بعد که همه رسوبات ته نشین شد...بلاخره دو قطره اب اون تو دیدیم...... من چای کمرنگ می خورم عسل چون تو ترکه....پر رنگ..... خلاصه تا ساعت دوازده هی خوردیم ...هی خوردیم..... یه ده تومنی فک کنم خریدم و خوردیم.... اینجا هم که میگه اینا بچه ازادی هستن قیمتهای خون باباش رو میده.....اون لیوانهای چای دونه ای 250 هستش.....البته خوب کیفیت داره ...می ارزه....

دیگه برا ناهار جا نداشتیم یه ساندویچ گرفتیم گفتیم از وسط نصفش کنه.... اخرش به عسل میگیم برم بپرسم ببینم قلیون داره یا نه..... بعد رفتیم سر جلسه امتحان.... کلی نامه عشق و عاشقی نوشتیم امدیم بیرون....

از اون روز تا حالا هیچی نخوردم...هنوز گرسنه نشدم....

قربونتون...بای   ( به اهنگ وبلاگم گوش دادی؟)....عیدتونم مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:47  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟. بدون مقدمه....همیشه عادت دارم از مطالبی که می خونم یه جزوه بر می دارم و این جزوه رو هم روز امتحان یه ساعت مونده به ازمون مرور می کنم . از اونجای که حدود 45 دقیقه تو اتوبوس هستم ...اکثر اوقات این دوره رو تو اتوبوس می کنم.... امروز تا نشستم و جزوه ام رو در اوردم...یهو...

-          سلاممممممممم

من: سلام

-          خوبی....تو هم امتحان داری ؟...(نشست کنارم)

من: اره امتحان دارم خیلی خیلی هم سخته.....الان دارم می خونم...

-          چه جالب !!!! منم امتحان دارم.....

من: اااا پس تو هم بشین بخون من حرف نمیزنم.... (یک دقیقه بعد)

-          حال شوهرت خوبه؟

من: مرسی ...ممنونم....خوبه.

-          چرا بچه دار نمیشی؟؟؟ من به جای تو خسته شدم.

من: میدونی هیچ کسی جرات نداره این سوال رو از من بپرسه؟....

- چه جالب!!!!! ولی جدا چرا ؟؟!!!....

من: وقت نمیکنم....درس و دانشگاه نمیگذاره...گفتم دانشگاه...امتحان داریم یادته؟؟؟ ...بیا یکمی بخونیم.

-          باشه.... (نیم دقیقه بعد).... میدونی پنج شنبه قراره برام خواستگار بیاد. کمی دلهوره دارم....دلم شور میزنه....

من: اتفاقا منم دلم داره شور میزنه.... نگو برا خواستگار تو بوده!!!!!! بیا بخونیم...

- باشه..... راستی تو از زندگیت راضی هستی ؟...احتمالا این دوران امتحانا خیلی سختته ...هم خونه داری هم درس....

من: من کار نمی کنم..... غذا هم از بیرون میگیرم...یا مامانم درست می کنه یا مامان همسرم...

-          خوش به حالت این شوهر رو از کجا گیر اوردی ناقلا؟؟؟.....

من: از دست فروش گرفتم....سه تا 100 تومن....بیا درس بخونیم ترو خداااااااااا ...مگه تو امتحان نداری؟

-          به سهیل گفتم داره برام خواستگار میاد کلی ناراحت شد....ولی میدونی چیه...من نمی تونم با اون ازدواج کنم...من دارم وکالت می خونم بعد اون دیپلم داره....تازه گفته حق نداری بری دانشگاه... بعدشم سر کار....

من: تو این عتیقه رو از کجا پیدا کردی!!!!! زیر خاکیه؟؟؟

-          تازه خیلی هم بچه ننه تشریف داره...همش میگه مامانم گفته...مامانم خواسته....

من: پس به همینی که پنج شنبه قراره بیاد جواب بده....بیا درس بخونیم ....جان همین خواستگارت.

-          اون دوستت هس که همیشه با همید.... همون که موهاش روشنه....

من: عسل رو میگی ؟؟

-          اره.... دیروز امده بود کارت ورود به امتحانات رو بگیره با حراست دعواش شده بود....

من: میدونم.... ببین من ده دقیقه اینا رو نیگا کنم بعد حرف بزنیم.... باشه؟

-          باشه.... راستی بابام گفته برا عید برام ماشین می خره....تو چرا ماشین نمیاری؟؟؟

من: وقت نکردم تمرین کنم.... بعدشم با ماشین خودمون مشکل دارم..هی خاموش می کنم.... مهناز ترو جان سهیل بیا درس بخونیم.

-          باشه....(بعد از در اوردن کتاب از تو کیفش) من اینطوری شدم که ... راستی نگفتی امتحان چی داری؟؟؟  ببینم اینا چیه می خونی....اوه اوه ...من اصلا نمی فهمم....

من: کاری نداره که ...ببین این نوشته  to shut up. این یعنی  be quiet...To stop talking.... to close for a period of time... میدونی کل اینا معنیش میشه چی ...یعنی ساکت باش...حتی شده برا چند دقیقه....

- چه جالبه !!!!! ببینم تو وقتی داشت برات خواستگار می امد دلهره داشتی.....

من: ( در حال تا کردن جزوه ام....و گذاشتن داخل کیفم) ...خوب اره....نه 86 سالم بود....گفتم دیگه این اخریشه کلی دلهره داشتم.

سر جلسه امتحان.... حداقل یه حسن داشت ...اونم این بود که با نحوه سوال دادن استاد اشنا شدم..... خیلی  خوب بود...البته وقت نکردم به خیلی از سوالها جواب بدم ..چون داشتم تو دلم به این دوست عزیزم...لعنت می فرستادم.....

بای تا بعد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 1:19  توسط گیلاس | 
سلام

من می خوام درس بخونم......ولی درس نمی خواد من بخونمش..... من چه کار کنم اخه...... می خواید حسم رو درک کنید؟....از چه مطلبی بدتون میاد و متنفرید؟.....همونو وردارید و شروع کنید به خوندن....ببینید من چی می کشم...... .

روحیه ندارم....همیشه زمان امتحانا کاپ اخلاق فامیل رو میدن به من انقده که خوش اخلاق میشم.... حالا تو این شرایط  اضطراب یه چیز دیگه رو هم داشته باشی.....چه حس خوبیه.....نه ؟. البته داشتم شکر خدا خیلی خوب تموم شد....

گفتم که چهاردهم یه بسته پستی اوردن دم خونه ...منم گرفتم و امضا دادم ...بعدم اوردم تو خونه گذاشتم تو سبد روزنامه....بعدم تو جمع و جور خونه روزنامه های خونده شده رو گذاشتم روش...دیگه یادم رفت...تا اینکه دو روز پیش دیدم البالو داره با منشی اون شرکت دعوا میکنه که چرا هنوز اون بسته رو ندادن.... ..انقده حس خوبی داشتم ...ولی صدام در نیامد ....تجربه بهم گفته وقتی یه مرد عصبانیه ... از شیرین کاری هات نگو....تازه بعد که البالو گوشی رو گذاشت...هی غر زد منم هی گفتم...واقع...جدا ....تو راس میگی..... ای بابا مردم سهل انگارن عزیزم......... من نمی دونستم اصلا اون بسته چی هس...دیروز فهمیدم که یه سی دی اموزشیه که البالو باید یه بخشیش رو به روز کنه...مطالبش رو عوض کنه... این موضوع یه گوشه ذهنم رو بد مشغول کرده بود.... تا اینکه امروز دوباره از شرکت زنگ زدن که ما با پست تماس گرفتیم و امضای خانوم شما هم اینجا هس.... اون بسته امده در خونه.... البالو داشت می گفت این امکان نداره چون اگه به خانومم می دادید حتما بهم می گفت.... من که دیدم دیگه داره کار به اف بی ای می کشه.... رفتم در برابر چشمای البالو اون پاکت رو از زیر روزنامه ها در اوردم و بردم گذاشتم رو میز..... ..... البته قرار بود یه چاقو هم بگذارم کنارش که منصرف شدم..... حالا این البالو یهو از موضع قدرت امد پایین تا حالا می گفت ایراد از اوناس بعد دید نه بابا مشکل از گیرندس.... یهو گفت ...شاید پست داده به همسایه بغلیمون.....بعدم سیم ثانیه ارتباط رو قطع کرد.... فک کنم زنه حتی نفهمید البالو چی گفت....یه نیگا به پاکت می کرد...یه نیگا به من .... یه نیگا به پاکت ...یه نیگا به من....یه نیگا به پاکت... یه نیگا به دور و برش که احتمالا یه چیزی پیدا کنه بکوبه تو سر من....اینطوری شده بود .... انقده دعوام کرد.... قبلنا سعی می کردم صدام از اون بلند تر باشه...اما حالا میرم تو اتاق درم محکم می کوبم به هم.... بعدم دراز میکشم بالش رو میگذارم رو سرم تا البالو فروکش کنه..... یه ساعت همونطوری بودم.... اخر سرم امد تو اتاق بالش رو از رو سرم برداشت..... گفت ااااااااا چرا گریه می کنی.؟؟؟!!! .... نمی دونم توقع داشت مثلا تا بالش رو برداشت بگم دالیییییییی.....حرفی نزدم.....بالش رو از دستش کشیدم دوباره گذاشتم رو صورتم ... میگه خدایی من الان باید از تو معذرت خواهی کنم؟؟؟  باز حرفی نزدم.... اخرش اشتی کردم(خدایش شانس اوردم)...ولی با این قیافه گفتم اگه دفعه دیگه برات بسته پستی بیارن می کوبم تو صورت پستچی میگم...به خودش بدید به من ربطی نداره..... اونم گفت اتفاقا می خواستم بگم همین کار رو بکن...چون اونطوری ابروی کاری منو زیر سوال نمی بری.....

امروز رفته بودم خونه بابای البالو...طبقه بالا داشتم درس می خوندم.... ایدین امده میگه داری نخاشی میقشی (نقاشی می کشی )....  حالا تو دسته من فقط یه جزوه بود.......... باباش اینا امروز گوسفند کشتن...امده به من میگه بدوبدو بیا...داریم هاپو میقوشیم (می کشیم)....

قربون همه...بای تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 3:1  توسط گیلاس | 
سلام

اینم برف....حالا برید گنجیشک پیدا کنید....  خدایا شکرت.....

برا همه چی .... برا عیدی امشبت بیشتر ممنونتم..... برا برفم همینطور

من مودب نشدما...... اینجا رفته تحت کنترل..... دیگه نمی تونم چرت و پرت بنویسم...... بابای تشریف اورده.....از همه کارهام هم ایراد میگیره.... .

خوب از چی بگم.....  ...اونو که گفته نگو.... مسخره بازی هم گفته در نیار....  .  والا............... اممممممممممممممممم ....اااااااااااااااااا ....خوب از چی بگم پس........

خوب امشب نود رو دیدید....... من از فردوسی پور خیلی خوشم میاد.... مارمولکه......

من می خوام جدی باشم به خدا...ولی نمیشه خوب....  . اصلا خودت بگو من چی بگم..... نه نگو...خودم میدونم الان چی میگی.... .

من امشب خوشحالم ...نمی تونم خودم رو کنترل کنم...ایشاءا... از بعد جدی میشم.... نمک نمیریزم... خوب.... .

میگم خوب شد ازت اجازه گرفتم ....  .حالا می خوای بیای ......مخلص بابا....

خوب شما کامنتهاتونو بیاید به این ادرس بفرستید....

www.gilaas .khoda biamorz .com

قربونتون.... بای تا بعد....

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینو یادم رف بنویسم..... داشتم درس می خوندم....شنیدم البالو داره با یکی دعوا می کنه که چرا فلان چیز رو براش نفرستادن...... اگه الان بفرستن دیگه انجامش نمیده...خلاصه کلی عصبانی بود.... اخرم بدون خداحافظی قطع کرد...... حالا به نظرتون من چطوری بگم...چند روز پیش اوردن دم خونه من یادم رفته بهش بگم.....

به همون ادرس برام کامنت بدید.... بابای منو نکشه...البالو می کشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 2:7  توسط گیلاس | 

سلام....

یکمی از استرسم کم شد..... اخه الان عسل زنگ زد گفت امتحان روز 28 دی افتاده روز 9 بهمن..... میگم چطور ...میگه به تقویم نیگا کن.... دیدیم تعطیله..... یه کف مرتب به خاطر دانشگاه عتیقه ما..... البته بازم نمیشه بهش اعتماد کرد...ترم سه به خاطر یه امتحان مشروط شدم دیگه.... چهار تا چهار واحدی برداشته بودم که همشو شدم یازده ...دوازده ...خیلی سخت بودن....تمام امیدم به  درس فارسی عمومی بود که مطمين بودم نمره خوبی می گیرم.... اماده برا امتحان فارسی رفتم دانشگاه .... دیدیم امتحانمون روز جمعه بوده..... من شنبه امده بودم امتحان بدم.... یادمه  وقتی متوجه شدم چی شده خنده ام گرفت ..... مدیر گروهمون می گفت می تونی بری شکایت کنی...اخه وقتی جمعه کلاس نمیگذاریم.... امتحان هم نباید بگیریم..... گفتم بی خیال بابا حال داری..... مگه مشروط شدن بده...تازه کلاس هم داره.....

یه ساعت پیش رفتم کلی خود کار خریدم.... از این رنگی ها...با مارکر...انقده لوازم و التحریر دوست دارم.... یه بار گفته بودم.... من همیشه روزهای اخر میرم دانشگاه.....تا ببینم استادا چی برا امتحان میگن..... چند روز پیش رفتم تو یه کلاس که برا اولین بار میخواستم سر کلاسش بشینم....  از شانس بد من  جای نبود...وسط پسرا یه جا بود.... رفتم نشستم... استاده داشت جزوه می گفت...دیدم تابلو مث میخ نیگا به استاد کنم برا همین دفتر کتابم رو در اوردم ....تا جامدادیم رو در اوردم پسره بغل دستیم زد زیر خنده..... اخه انقده جا مدادیم خوشگله...توشم پر مداد و خودکار فانتزیه ....با یه پاکن خیلی با حال.... داشتم جزوه می نوشتم...قیافه این ادمهای رو هم گرفته بودم که مثلا اخر درس خون هستم....چون چهره ام بنا به گفته دوستان مظلومه....استادا زود گول می خورن.... داشتم می نوشتم دیدم پسره بی اجازه جا مدادیم رو برداشت شروع کرد توش رو نیگا کردن...اخه جا مدادیم شیشه ایه....می خواستم بزنم تو دهنش .... داشتم حرص می خوردم که یهو  یکی بهم مسیج زد....منم یادم رفته بود گوشیمو بگذارم رو سایلنت.... اهنگ مسیجم این اهنگس که میگه برات مسیج فرستادم ...اونم با چه صدایی.... فکرشو بکنید...کلاس سکوت بود...بعد از این صدا .... همه زدن زیر خنده.... خودم که اصلا به روم نیاوردم.... استاده چپ چپ به پسره بغل دستیم نیگا می کرد..... اخه پسرای ما از این نمکها زیاد میریزن..... حالا بعد یه ساعت کاراگاه بازی..... دیدم شیوا نوشته ....به کلاس خوش امدی..... برگشتم دیدم یه ردیف از دوستان برام دست تکون دادن...... نیشم باز شد...داشتم احساس غربت می کردم.... دیگه بعدش همش اس ام اس بازی بود..... دل ارام میگه بیا پیش ما بشین..... میگم یه چیزی بندازید رو زمین ...میام میشینم.....

پس فرداش مث مرده ها بودم....شب بعد از اون حادثه بود و اصلا تو جو نبودم...... امتحان شفاهی هم داشتیم..... میدونید این کلاسه چطوری بود.... تو هر جلسه باید یه داستان ده صفحه ای رو خلاصه می کردیم و می گفتیم.....و ممکن بود ازت پرسیده نشه ولی اگه غیبت می کردی اینطور به حساب می امد که اون درس رو حاضر نکرده بودی...... منم تو کلاس رکورد زده بودم.... شش تا غیبت داشتم....  دو تا درس رو جلسه اخر گفتم چهار تاش مونده بود برا همون روز.... البالو می گفت نرو ...حالت خوب نیس...گفتم نمیشه نرم منو میندازه .... خلاصه رفتم سر کلاس  غیر من دو نفر دیگه بودن....به من گفت بگم.... صدام میلرزید ...ولی گفتم اتفاقا خیلی هم خوب گفتم ....اولی تموم شد امدم دومی رو بگم گفت کافیه...گفتم استاد ..نگذاشت حرف بزنم ...گفت اینا یکی دارن تو سه تا دیگه باید بگی...اول اینا بگن...گفتم باشه.....اونا گفتن و رفتن من تو خودم بودم...اصلا نفهمیدم کی رفتن... یهو دیدم استاده داره نیگام می کنه.... گفت شروع کن...اما انقدر غمگین بودم که بی اختیار اشکهام سرازیر شد.... نمی خواستم گریه کنم.....ولی دست خودم نبود.... به هق هق افتاده بودم...استاد پا شد رفت در کلاس رو بست...... منم سعی کردم خودمو جمع کنم..... بعد بهم گفت حالت بهتر شد...گفتم بله...گفت می تونی بگی ...گفتم بله..گفت خوب پاشو برو....گفتم می تونم بگم استاد...گفت میدونم برو ...بهت نمره میدم.... دوباره گریه ام گرفت.... خیلی غم داشتم.... استاد گفت چیه توقع داشتی بندازمت... گفتم نه استاد.... گفت فک می کنی من ادم نیستم.... درسته سخت گیرم.... تازه می خواستم برا تو از همه بد تر باشم...اخه خیلی شلوغی.... ولی خودت میگی خوندی...الانم نمی تونی بگی... در ضمن من می فهمم کی چه شرایطی داره.... خوب پاشو برو.... امدم بیرون عسل مث دیونه ها داد میزنه وای چیه ...کتکت زده!..... بگو تا خودم برم حسابش رو برسم....یهو استاد با یه بغل ورق و کیف و اینا امد بیرون.... یه نیگا به من کرد و رفت.... منم رفتم تو یه کلاس خالی و تا تونستم گریه کردم.....عسل فقط دستم رو گرفته بود و تو سکوت به حرفام گوش میداد....خیلی خوبه که ادم از این دوستا داشته باشه.....

البالو میگه شیر می خوری برات بریزم..... میگم نه بدم میاد بو گوسفند میده.... تا یه ساعت بعد داشت سرفه می کرد...اخه داشت شیر می خورد گفتم ...امد بخنده پرید تو گلوش....

باز پر حرف شدم....طبیعیه....باز شب امتحان شد و من شکوفا شدم.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:37  توسط گیلاس | 
سلام

دارم دوران خوش امتحانات رو میگذرونم..... .... اونم با این روحیه خوبم  ....

میدونید این روزا چطوریم...... خیار پوست می کنم...تو دلم میگم خدا کنه توش موز باشه..... .....

من از موز بدم میاد  بی سلیقه خودتونید.....

بر می گردم.... فعلا دارم دعا می کنم...مطالب اونطوری که من دارم می خونم تو امتحان بیاد

دلم برا همتون تنگیده..... گور بابای .... این روزگار

دوستی که همیشه به یادتونه..... گیلاس

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:18  توسط گیلاس | 

پا تو که از در خونه میگذاری بیرون....پات فرو میره تو برف.....همه جا سفید سفید ه....وقتی پشت سرت رو نیگا  می کنی جای پات رو برفا می ببینی.....  

رو درختا برف هستش....یه گنجشک که روش میشینه برفای اون شاخه  میریزه پایین ...میریزه رو سرت که اون زیر ایستادی ....

پالتو رو دورت محکم میکنی .دستاتو می زنی زیر بغلت تا گرم بشه....بخار دهنت رو دنبال می کنی تا تو هوا گمش کنی....

صورتت از سرما سر شده..... لبات رو با زبونت خیس می کنی و بلافاصله پشیمون میشی که مگه خری تو این سرما....

بینی ات سرخ شده...... چشمات پر اشک شده..... اما تو به راه خودت ادامه میدی..... هیچکی نیس..... توی  و یه کوچه بلند و عریض با درختهای که دو طرف ایستادن...... هوا قرمزه.....دوباره قراره برف بیاد..... گنجیشکم چی شد پس؟

دوست داری بباره.....

سردته؟...... مگه مرض داشتی امدی بیرون.....خوب میشستی تو خونه و اصول و روش ترجمه رو می خوندی!!!.....

اصلا یه لیوان چای می ریختی.....میشستی پشت کامپیوتر و چرت و پرت می نوشتی...چرا امدی بیرون؟؟؟!!!!.....

همیشه کارت همینه ....اول عمل می کنی...بعد به عملت فک می کنی..... یه صدای افتادن خفیف میشنوی...بر می گردی......گنجیشکم یخید..افتاد مرد......

گنجیشک رو بر میداری میگذاری تو جیب پالتوت..... به راحت ادامه میدی....دستت دور بدن گنجیشکه.....

دیگه از اسمون داره می باره.....

انقدر تو حسی و رمانتیک که نمی بینی پات رو کجا گذاشتی.....چند ثانیه بعد.... زرت... با صورت تو برفی..... برف انقدر خوشمزه بود من نمی دونستم؟؟!!

خوب یکی نبود بهت بگه قبل از افتادن میشه دستا رو از تو جیب در اورد ؟؟؟؟ ...اشکالی نداره...دفعه دیگه یادت می افته....

دیگه سرما تا تو خونتم رسوخ کرده..... دندونات به هم می خوره..... مث همیشه هر کدوم از دست ها و پاهات داره میره یه طرف..... دوست داری بخوابی.... اما سعی می کنی بیدار بمونی.... و به یه لیوان چای داغ کنار شومینه فک کنی..... اه خدا لعنتت کنه...باز این شومینه خاموشه که... من هزار بار باید بگم که لیپتون دوس ندارمممممممممم ..... اونم گلستانشو..... !!!!!!

بر می گردی به پشت سرت نیگا می کنی.... بازم توی و یه کوچه بلند و عریض و درختهای که دو طرفش ایستادن ووووووو اکبر اقا که با پیژامه و ژاکت امده اشغالهاشو بگذاره سر کوچه.....

ولش کن فضا رویایه ...بی خیال پیژامه راه راه اکبر اقا وسط این حس لطیفت.....

کمی جلوتر یه پیر مرد نشته کنار یه پیت و توش اتیش درست کرده.....  دلت می خواد بری بشینی کنارشو کمی گرم بشی..... ده قدم مونده برسی بهش.....پیرمرده سرفه می کنه...گلوشو صاف می کنه و .....  لبخند بزن و به روی خودت نیار....باز بهتر از اینه که بشینی تو خونه و ادبیات معاصر بخونی...

به راهت ادامه میدی.... فضا خیلی رمانتیکه....فقط یکمی زیادی سرده.... دستشویی ؟؟؟؟؟؟

بازم پات رو میگذاری جای که نباید بگذاری.... و اینبارم....زرت....خوب شد اینبار دستت رو در اوردی....ولی حالا اسمون رو بروته.... دفعه قبل پشت سرت بود که.... نیگا به دستای سیخ شده ات می کنی...و میندازیشون کنارت تو برفا......

چه حس خوبیه..برف می ریزه تو صورتت ...و بوی برف رو با تمام وجود حس می کنی....یهو یه چیزی می خوره به پات....

هویییییییی پاشو..... مگه کوری نمی بینی دارم جارو میکنم...... مردم خل شدن والا . ... خوابت میاد برو خونت کپه مرگت رو بگذار...  لبخند بزن ....این چیزا که مهم نیس مهم اینه که تو حست رمانتیکه.....

تو به راهت ادامه بده.... مهم حسته....کمی جلو تر....توی و یه کوچه عریض و بلند و درختهای که دو طرفش ایستادن و ....

_ بچه تیر به اون جیگرت بخوره....انقدر اشغال نریز....الان خونه رو جارو کردم......

_ مرد خجالت بکش.... تا کی به صاب خونه بگم ....

_ دکتر گفته باید اول دو میلیون بریزیم بعد عملش میکنن...

_من خورزو خان بیدم....

_  الان نه بگذار یه ساعت دیگه بابام خوابید خودم بهت زنگ میزنم...این الان گیر سه پیچه....

_ انرژی هسته ای !!!!!  ای که گفتی یعنی چه؟؟؟؟

_ اقا فساد بی داد می کنه...... جوانهای ما از اسلام و خدا به دورند....

_اکس.....شیشه.... گشنیز... ایدز....

بی خیال بابا ...فک کنم بر گردم خونه بشینم اصول و روش ترجمه بخونم بهتر باشه.... حس رمانتیک!!!!!  به من نیومده...

دارم کلید میندازم برم تو که یه چیزی تو جیب پالتوم تکون می خوره.....

تا بعد .....خدا حافظ..... چرت و پرت های با طمع گیلاس....

 

امروز اولین روز از باقی مانده روزهای عمرت هست..... خوش بگذرونش!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:41  توسط گیلاس | 

سلام

حالتون خوبه؟..... خوب خدا رو شکر.....بلاخره دو تا از امتحانام گذشت...... بابا من که هنوز امتحانام شروع نشده اخه....از 24 دی تازه شروع میشه...این امتحانای که تا حالا گذروندیم شفاهی بود... .ترجمه نوار و فیلم و بیان شفاهی...... جفتشم بیست میشم.... نه فک کنم نوزده بشم..... شایدم یازده ...دقیق نمی دونم..... به هر حال دو هفته وقت دارم تا برا امتحانات اماده بشم.... بعدشم همه پشت سر هم شروع میشه.....تو یه روز سه تا امتحان دارم.... دلتون بسوزه....

 

امروز رفتم خونه بابای البالو...ایدین به مدت نیم میلیونیوم ثانیه سکوت بود....همه تعجب کردیم گفتیم چی شده یعنی بچه؟.... بعد مامانش گفت خدا ایدین رو دوباره بهمون داده.... نگو دیروز ایدین دم مغازه باباش ...با موتور عموش بازی می کرده...موتور برمیگرده روش.... یه طرف صورتش کبود شده بود.... خودمم نمی دونستم انقدر ایدین رو دوست دارم.... کلی بغض شده بودم..... بغلش کردم ...بوسیدمش...میگم ...من بمیرم چی شدی ایدین .....میگه زن دایی گوشیتو بده باهاش بازی کنم..... من : .....

 

چند روز پیش تولد عسل بود..... رفتم براش یه بلوز خیلی شیک خریدم.....کادو کردم.... اوردم خونه.... تا شب ده بار رفتم نیگاش کردم...اخر سرم برداشتم برا خودم.....  بعد یکی دیگه برا عسل خریدم.....

 

 

 یه ماه رفتم کلاس کامپیوتر کلی خودمو تحویل میگیرم.... دیروز تصمیم گرفتم بشینم این چیزای که فک می کردم تو کامپیوترم اضافیه رو پاک کنم.... خلاصه نشستم کلی تر و تمیزش کردم.... هر چی بود ریختم recycle bin بعدشم خواستم برا تثبیت هنر نمایم  یه  restart  بکنم.... کامپیوترم رو  restart  کردم ویندوز xp دیگه بالا نیومد....کلی خوشحال شدم.... بیشتر زمانی خوشحال شدم که البالو امد تو اتاق..... میگه چی شده...گفتم... باز من خراب کاری کردم..... میگه اینکه طبیعیه ...فک کردم اتفاق خاصی افتاده....  من:

خلاصه شکر خدا دو تا ویندوز داشتم.... رفتم از اونیکی هر چی تو recycle bin  داشتم برگردوندم سر جاش.... تنها محیط تمیز کامپیوترم همین سطل اشغالشه.... یکی نیست به من بگه خیلی تمیزی پاشو خونتو تمیز کن.... میدونید مثل خونه داری من چیه....

اه از خانه داری بیزارم! می ایی جارو برقی می کشی....ظرفها را میشوری....اونقت شش ماه بعد دوباره این کارها رو باید از نوع انجام بدی.

بعضی ادمها چیزی در چنته ندارند....اما برای فهمیدن همین مطلب باید مدتها به حرفشان گوش بدهید.

ما اقدام به تشکیل یک جامعه انارشیستی (هرج و مرج طلب) کردیم اما مردم ( متاسفانه) قوانینش را رعایت نکردند.

وقتی به انچه گفتم فکر می کنم...به ابلهان غبطه می خورم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 1:15  توسط گیلاس | 

سلام ...

احوال خانومها و اقایون؟....راستش تصمیم نداشتم اپ کنم اخه ...تقریبا یه هفته هست دارم برا امتحان فردا می خونم ...بعد الان دیگه خوندنم نمیاد.... این گاو نه من شیر ده که میگن... من گیلاسشونم                                    دلیل اپ کردنم اینکه امروز کلی شوکه شدم و دلم نیومد ننویسم.... حدود ساعت هفت بعد از ظهر امدم میلم رو چک کنم...بعدشم یه نگاه به وبم بندازم و برم تا مث این چند روز باز بمونم تو شرمندگی این کامنتهای بدون جواب که اینطوری شدم.       

آیا ؟.... چگونه؟....زیرا؟

0oohhhh my goddddddddd

خوب هیچ کدومتون به اندازه من از دیدن قالب جدید شوکه نشدید.....این سورپرایز  سورپرایز که میگن این بود؟!....  خیلی برام جالب بود ...مخصوصا که اولش فک کردم اشتباه امدم.... از این کارها زیاد می کنم...مثلا چند وقت پیش رفتم یه ساعت به کامنتهام جواب دادم بعد داشتم وبلاگ رو می بستم بیام بیرون که دیدم بالاش نوشته خربزه ....  

خوب من مثل اینکه قرار نیست هیچ وقت از خجالت مهدی عزیز بیرون بیام....   مهدی هر کاری بخواد بکنه قبلش بهم اطلاع میده....اما شکر خدا اینبار منو هیچی حساب نکرده.... اخه دفعه قبل گفت اینو برات

بگذارم اونو بگذارم گفتم نه من وبلاگم رو دوست دارم ..خیلی خوشم میاد ازش....دست بهش نزن

خوبی مهدی اینه به حرف ادم گوش میده....

ولی انصافا این خیلی قشنگه...به من یه حس ارامش میده ....خیلی خوشم امد ازش..... مهدی جون...دست درد نکنه هزار تاااااااااااا..... ببخشید کمی خصوصی شد...ولی خوب حق بدید.... قربون همه بای....

من از فردا به همه کامنتهای قبل جواب میدم....و از شرمندگی همه در میام.....

قربونتون....بای..... گیلاس .

--------------------------------------------------------------------------------------

منظور از مهدی همون جناب مهندس خودمه.... که در حال حاضر با پری جونم یه وبلاگ مشترک زده....

 

از خوشگذرانی که بگذریم بزرگترین عیش ادمها جلوگیری از خوش گذرانی دیگران یا به عبارت کلی تر کسب قدرت است.

بعضی ادمها هر حرفی را باور می کنند به شرط انکه در گوشی به انها بگویید.

جهان به کام کسی است که پر شور است و خونسرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2:15  توسط گیلاس | 

سلاممممممممم

حالتون چطوره.....میدونم بعضی هاتون دلتون می خواد کلمو بکنید....اما بگذارید سر جاش باشه که داره بعد عمری یه چیزای توش میره...خسته شدم انقده که اکبند نگهش داشتم.... راستش دلم برا همه تنگ شده بود....سعی می کردم تا جای که برام مقدوره به همه سر بزنم...راستش رو بخواهید می خواستم اینجا رو ببندم....اما اینکار رو نکردم.... دلم نیومد.... یکمی  کارهام زیاد شده مث سابق وقت ندارم دیگه ....بعدشم اینکه داره زمان امتحانام نزدیک میشه و من دچار استرس امتحان شدم..... ناراحت نشید...فقط استرسه...من که درس نمی خونم ...فقط استرسش رو می گیرم....

ولی تا اطلاع ثانوی اینجا هفته ای یک یا دو بار اپ میشه....

خوب جدی جدی اون مسمومیت پدرمو در اورد..... میدونید رژیمم بدنم رو ضعیف کرده بود و با یه ویروس داغون شدم....معده ام هنوزم درد داره انقدر که منقبض میشد..... مرجان میگه اشتباه کردی ...به هیچ وجه شام رو قطع نکن ...فقط حجمش رو کم کن

 

... یادتونه گفتم می خوام برا امیر تولد بگیرم...خوب گرفتم چقدرم خوب شد...اما اولش مونده بودم کادو براش چی بگیرم.....کلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که براش یه زنجیر طلا سفید بگیرم... چیه مگه؟  ....کلی فسفر سوزوندم....خلاصه بیشتر که فک کردم دیدم...من که انقده پول ندارم....یعنی داشتم همشو خرج کردم الانم که اخره ماه....برا همین از خیر زنجیر گذشتم و رفتم براش یه ادکلن خریدم....اول به مغازه دار گفتم یه ادکلن خوب بیار با این مشخصات...چند تا اورد که از یکیش خیلی خوشم امد...زمانی که امدم حساب کنم ....گفت انقد تومنه حالم گرفته شد...اخه من ادکلنهای انقد تومنی رو اصلا ادم حساب نمی کنم.... ولی خریدمش...بعد گفتم این کمه...رفتم براش یه پیراهن هم خریدم.... بعدش دیگه راضی شدم. تا اینکه روز تولدش بعد از انجام کارها رفتم کیکی رو که سفارش داده بودم بگیرم که چشم افتاد به یکی از این باکسهای که توش معمولا ساعت و کیف و کمربند داره...باکسش شیشه ای بود..کلی خوشگل بود....اونم خریدم..... بعد که سرد شدم نشستم حساب کردم...دیدم اگه براش اون گردنبند رو می خریدم یه چیزی تو جیبم می موند حداقل....

 

دیشب با ایدین دعوام شد ...داشتم از کادو های که برا مژی اورده بودن ...اخه هنوز عقدن.... فیلم می گرفتم که یهو ایدین امد بند دوربین رو کشید.... منم خم شدم که از دستش بند رو در بیارم...دست انداخت زنجیر گردنبندم رو گرفت...بعد میگه ...اگه اذیتم کنی اینو می کشم پاره بشم ها..... گفتم که میره مهد...یهش میگیم ایدین اسم مربیتون چیه...میگه مایک بزاوسکی.....(شخصیت یک چشمه کمپانی هیولا ها).... باز این خوبه...یه مدت هر کاری که شرک انجام میداد اونم انجام میداد...دل و روده برا من نمونده بود از دست کثافت کاری هاش....این بچه به شدت تحت تاثیر شخصیتهای کارتونیه..البته سه بعدی دوست داره..... فعلانم که مث گارفید غذا می خوره....(اون گربه چاقه)

 میدونید تا حالا از خرید کردنم براتون نگفتم.....یه بار یه کمربند برا امیر خریدم به قیمت 17 هزار تومن.....فروشنده کلی تعریف کرد که فلانه ...اینطوریه اونطوریه..مارک داره...منم خریدم...البته از جعبه اش خیلی خوشم امده بود...بعد چند تا مغازه پایین تر دقیقا همون کمربند  با همون جعبه زده بود 4 هزار تومن.... کلی خندیدم.....  البالو میگه تو میری مغازه...مغازه دارها از خوشحالی سکته می کنن...

دیگه برم .... قربون همه تا بعد

زندگی بسیار بسیار مهمتر از ان است که درباره اش جدی صحبت کنیم.

وظیفه چیزی است که انجامش را از دیگران اتنظار داریم نه از خودمان.

انان که در یاد اوری گذشته ناتوانن...محکوم به تکرار انند.

حق شنیدن حرفهایتان شامل جدی گرفتنتان نمیشود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:59  توسط گیلاس |