![]() |
![]() |
|
|
سلام میگم من موندم تو خلقت خودم...اینهمه اون موقع تعطیل بودیم غرمیزدم که من کپک زدم ....من مردم.... بعد امروز که هفته دومه شروع ترمه جدیده نرفتم دانشگاه دیروز یه وبلاگ پیدا کردم پر تست روانشناسی (از وبلاگ خر کوچولو عزیزم ) .....ولی کاش پیدا نمی کردم....بعد از طی کردن هر مرحله تست یه ذره از خودم نا امید شدم. اخه یه جا به اثبات رسید که مرد هستم....چون فقط گفته بودم دوست دارم موهام کوتاه باشه و در جواب اینکه گفته بود اگه در شرایط زد و خورد قرار بگیرد ضربه اولتون مشت خواهد بود یا سیلی؟ گفتم مشت تنها چیزی که درست بود خود شناسیم بود که این در امد.... اخر حقیقته!!!! درون گرا (حساس و متفکر): ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید. رفتم یه تست افسردگی هم دادم دیگه جواب بهم نداد فقط یه ادرس بهم داد که روش نوشته بود امین اباد دست چپ ....تخت شماره 245 . در مورد اضطربمم بهم گفت هیچ مشکلی نیس..... فقط سعی کن یکم از این حالت سیب زمینی بودن در بیای.....برات خوبه.... یه تست اعتماد به نفس دادم که خودتون ببینید؟ نمی دونم دیگه خودتون تشخیص بدید.... حالا هر کی یخچالش جا داره بیاد این هندونه ها رو از من بگیره اون شخصي مطمئن، مثبت ، فهميده، با شعور، معقول و آگاه منو اصلا تیکه تیکه کرد به هر حال خودم میدونم اینا چرته ولی انصافا اون شکل اول حقیقته محضه ..... دیگه انقد که خودمو میشناسم . دیگه حرفی ندارم برا گفتن...... ببخشید که دیر کردم ..... دیروز نشسته بودم داشتم تلوزیون نیگا می کردم...ایدن امده کنارم نشسته ژست تفکر به خودش گرفته میگه یادته فردا صب بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:6 توسط گیلاس |
|
|
سلام
تقریبا هشت روز از اپ قبلیم میگذره.... راستش تو این روزها هیچ اتفاق خواصی برام نیفتاده اخه تو تعطیلات میان ترم هستم ...چیز جالبی ندارم بگم.....البته یکی دو مورد هس که گفتنشون خارج از لطف نیس..... راستش اونهمه موقع امتحانا خودم پرپر کردم اخرش دو تا استاد بد حالمو گرفتن....بگذریم....گذشت....اما این دو تا امتحان که نمره اش خوب نشده بود .جزو اولین امتحاناتی بود که جوابشو داده بودن..بعد دیگه جواب هیچ امتحانی نیامد تا روز انتخاب واحد ...بعدشم باز پنج تا درس بدون نمره داشتم....یعنی فقط چهار تا درس رو میدونستم چند شدم.....با وجود این شرایط انتخاب واحد کردم و گذاشتم یه روز قبل از این چهار روز تعطیلی فک کنم سه شنبه بود....رفتم که نمره امتحاناتم رو ببینم.... ما نتیجه رو تو کامپیوتر می بینیم و اگه کسی دور و بر ادم باشه راحت می تونه نمره ها رو از رو مونیتور ببینه وقتی برگشتم دیدم پسره اینطوری نیگام می کنه این روزا که دهه محرم با دهه فجر قاطی شده بود خیلی ها قاطی کرده بودن.....از جمله ایدین که راه می رفت تو خونه داد میزد.....وای به حالت بختیار اگه امام حسین فردا نیاد یا پسر دایی خودم که شنیده بود موقع سینه زدن اسم می برن فک می کرد اسم فک و فامیلش رو باید بگه ....هی سینه میزدبعدشم بلند بلند میگفت...یا حسین (اسم داییشه)...یا زینب (اسم خالشه)....یا مامانی خریبا (مامان فریبا ).... یا حامد (باباشه).... خوب دیگه منم این روزها کلی مشغولم ....شب تا صبح خواب صبح تا شبم خواب...البته یه دو ساعتی بینش پا میشم به زمین و زمان غر میزنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 18:37 توسط گیلاس |
|
|
سلام خوبی؟....یه مدتی بود مث همیشه ننوشته بودم روحیه ام خراب شد....خوب این اواخر در دوران خوب و شیرین تعطیلات میان ترم دارم سیر می کنم ....اگه تو این دوران از بی کاری کپک نزنم .... خیلی حرفه!! یه سری اتفاقات افتاده که منو دچار توهم کرده من خیلی جنبه ترس و وحشت رو دارم....چند روز پیش به خودم سور هم زدم.... داشتم تو وبلاگها دنبال یه چیزی می گشتم یهو دیدیم یه جا نوشته اگه می خواهید عکسهای چندش اور ببینید اینجا کلیک کنید..... از اونای هستم که هم دوست ندارم ببینم هم می خوام بدونم چه خبره.....اخر روش کلیک کردم بعدم تا بیاد بالا حواس خودمو پرت کردم که نترسم ماماننننننننننننننننننن ..... چنان جیغ زدم که خودم ترسیدم....بعدم از رو صندلی پریدم کنار.....می ترسیدم به مونیتور نیگا کنم واقعا بد ترین چیزی که می شد رو دیده بودم.....نمی تونم بگم چی بود...هر چی بود خیلی کثیف و زشت بود..... کامل از اشتها افتاده بودم حالا این باز خوبه...یه صحنه بود....یه موقع های با اینکه می دونم جنبه ندارم به زور با لج ولجبازی از داداشم فیلم ترسناک می گیرم یه بار یه مدتی باید خونه مامانم اینا می موندم...از سر بیکاری رفتم تو اتاق داداشم و یه کتاب زیر تختش پیدا کردم...کتاب درخشش ...نمی دونم خوندید یا نه...با فیلمش زمین تا اسمون فرق می کنه....از اونجای که سرعت خوندنم بالاس خلاصه که اینا رو گفتم که بگم باز من امروز یه فیلم وحشت ناک دیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 16:38 توسط گیلاس |
|
|
سلام
قبل از هر چیزی بگم که متن پایین بر گرفته از غم من نبود!...از خشمم بود...به نوعی اعتراض!!!! به هر حال برای اینکه چیزی نوشته باشم که ارزش خوندن داشته باشه...داستانی رو میگم که خیلی به دل خودم نشست.... وقتی خوندمش... یه روز سرخپوستی یه تخم عقاب پیدا می کنه و اونو با خودش میبره به خونش و تخم عقاب رو میگذاره زیر مرغ ...مدتی میگذره و جوجه عقاب سر از تخم بیرون میاره و دور و بر خودش رو پر از جوجه و مرغ می بینه....با اونها بزرگ میشه و خصلت اونها رو می گیره...تا اینکه یه روزی اتفاقی سرش رو بلند می کنه و تو اسمون چشمش به یه پرنده ای می افته که خیلی زیبا و با وقارپرواز می کرده .... از بقیه می پرسه اون چه پرنده ایه؟....میگن عقابه ..... جوجه عقاب از اون روز تا روز مرگش به این فک می کرده که خوش به حال عقاب!..... پرواز کردن توی اسمون با اون وقار و زیبایی نعمت بزرگی می تونسته باشه..... حالا اینکه چرا من مث همیشه نیستم ...یکی اینکه چون تو محیط شادی افرین نبودم.... و هر چی بوده ..دردسر و بدو بدو و گرفتاری بوده ....افرین درست گرفتی ...دانشگاه بودم...انتخاب واحد داشتم.... بعدشم اینکه یکمی سرم شلوغ شده. فعلا هم تا این ایام بگذره ترجیح میدم ..... دو تا اصلاح جالب بگم و برم... None of your business به تو چه ربطی داره! Do not bug me! کرم نریز! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:51 توسط گیلاس |
|
|
سلام
شش ساعت پیش تو قهوه خونه سنتی اقابزرگ که خیلی ازش خاطرات خوب دارم نتونستم غذامو بخورم....با اینکه جوجه تنها غذای که دوس دارم...به جاش الان دارم پفک با اب پرتقال می خورم..... احتمالا قیتامین داره برام خوبه.... قرص خوردم...کمی بهتر شدم.....دیدم دیگه خوابم نمی بره پاشدم کتاب برداشتم.....برنده جایزه گلشیری...مال دو سال پیشه.... دیگه فهمیدم به چه سبکهای جایزه میدن.... من اصلا این سبکها رو دوست ندارم.... الانم به عکس پشت جلد نیگا کردم...نویسنده اش حدودا پنجاه سال داره... یعنی بیست و پنج سال بیشتر از من تجربه داره!!!! کتابشم در مورد اون دورانیه که دده و دایه کدخدا و بچه رعیت وجود داشته.... من اگه بخوام بنویسم از چی بنویسم؟؟؟ جنگ...انقلاب.... مگه من چی میدونم در موردشون....اصلا چه چیز قشنگی دارم که بنویسم.... قصه به خاک سپاری بابام رو بنویسم که بیست و شش سالگی رفت زیر خروارها خاک....یا بدبختی های خودمون اصلا چرا بنویسم...مگه ملت کم بدبختی کشیده!!! جدا ما چی داریم؟؟ من از چی بنویسم.... اخرین کتابم که به نصفه رسیده .... ولش کن.....از عشقو عاشقی می نویسم.... برا خودم مسخره میشه....فک می کنم کلیشه ایه.... در پیته.... عاشق کتاب پدر ان دیگری هستم.... کتابهای زویا پیرزاد .... اخرین باری که مجله کارنامه رو گرفتم ....و فهمیدم چه کتابی جایزه فلان و بیسان رو گرفته رفتم کلی گشتم تا پیداش کردم....یه کتاب ۹۰ صفحه ای بود که توش از بوی غذا تو مجتمع... کتک خوردن دختر همسایه و زیر شلواری و عشق به خارج رفتن پدر خانواده بود..... بهش میگن نویسنده ای که صریح می نویسه....فانتزی نمی کنه....رکه.... ولی من اینطوری دوست ندارم... شده جایزه دادن به فیلمهای سینمایی .... مرتیکه از تو حموم به زن بچه اش فحش میده برن براش شامپو بخرن ...بعد تو المان و جشنواره خوذمون جایزه میگیره....خیاطه مث دیونه ها دعوا می کنه...فحش میده ...فیلمش جایزه می گیره... باد کنک سفید....بچه های اسمان... چه میدونم....خیلی وقته به این چیزا فک نمی کنم..... هفته پیش رفتم بیرون....می خواستم خرید کنم..... تو حال خودم بودم که چشم افتاد به یه دختر خوش چهره که زیادی تو ارایش کردن اغراق کرده بود...شونزده یا هفده سالش میشد...یه بچه هم بغلش بود...که تو اون سرما با اون لباس کم تو تنش صداش در نمی امد..... دختره معلوم بود چه کاره هستش...به قول امیر اینجور زنها...بو میدن... تا برسم بهش ...مشتری پیدا کرده بود...یه مرد به تمام معنی عوضی.... از کنارشون که گذشتم...دختره می گفت هفت تومن ....مرده می گفت پنج تومن.... عید پارسال به مامانم گفتم من نمی تونم کارهای عید رو انجام بدم یکی رو بفرست کمکم کنه.... بعد یکی امد...با یه پسر بچه پنج ساله که خیلی خوشگل بود... دلم ضعف رفت دیدمش...از اون بچه های بود که عاشقشونم.... خیلی ملوس.... مادرش تا وارد شد چادرش رو گذاشت کنار گفت چه کار کنم ...از کجا شروع کنم.... داشتم به مژه های بلند بچهه نیگا می کردم..گفتم اشپزخونه خیلی کار داره...رفت طرف کیفش بعد یه لیوان برداشت با یه قرص.... کمی اب از شیر ریخت تو لیوان بعد با اون قرص داد بچه اش خورد.... نیم ساعت بعد بچهه بی هوش شده بود ...منم مث ماست وا رفته بودم... کاش می فهمیدم و نمیگذاشتم بچه رو بخوابونه...خودش تو حرفاش بهم گفت .اذیت می کنه مجبور می شم بخوابونمش....شوهرم معتاده.... بیستو پنج سالش بود.... فک می کرد سی به بالا باشه.... خوب اینا چیه من بنویسم....کم ندیدم...کمم نشنیدم.... یه موقع های که دیونه میشم میرم یه کتاب می خرم که روش نوشته باشه بدون تو هرگز.... عشق و مستی.... بعد میام می خونم....دختره سیندرلا...پسره فردین.... مث اب خوردن راحته یه جورایی just piece of cake می مونه... ولی راحت میره پایین..... تو گلو نمی مونه.... نمی دونم چرا نمی تونم اونطوری که می خوام بنویسم..... باز من قاطی کردم.... خودم معتقدم صحبت از این مملکت یعنی بادمجون واکس زدن.... کی گوش میده.... ولی خوب دیگه...بزار منم یکمی بادمجون واکس بزنم...یا به قول خودم افغانی لگد کنم..... نوشته شده ساعت ۳:۴۵ دقیقه صبح |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:16 توسط گیلاس |
|
|
سلام حالتون خوبه ؟.... وای اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانم رو میدم میره 4 صبح خوابم برد... 7:30 بیدار شدم....تا ساعت 10 درس خوندم..... الانم یه برک به خودم دادم..... راستش می خواستم از یه خاطره بگم که تو این برفها برام اتفاق افتاد.... ما با داماد کوچیکه تازه فامیل شدیم..چهار ماه نمیشه.....شناخت زیادی هم از خانواده اش نداریم..... داماد کوچیه دوست البالو بود ... میدونه من ادم شوخی هستم تا اینکه تو این برفا خیلی اتفاقی ...قرار گذاشتیم که فامیلی بریم برف بازی....اونجا که رسیدیم متوجه شدم... برادرهای داماد کوچیکه هم هستن.... خوب خورد تو ذوقم بگذریم از البالو که کنار دریا هم بریم دستاشو می کنه تو جیبش و فقط به اب بازی بقیه نیگا می کنه.... چون استریله و از این کارها خوشش نمیاد خلاصه خیلی فیلم بود... یکی دو بار مری و مونا با هم افتادن زمین.....یه بارم داماد بزرگه ....من که ترکیدم سر افتادنش ایدینم یه موقع های می امد یه نیگا به من می کرد می گفت...خخ(یخ) کردی؟....منم می گفتم اره خیلی خخ کردم.... دیدید...بچه ها خودشون یه حسی دارن میان به ادم نسبت میدن اخرش بعد بیست دقیقه گفتیم برگردیم...بریم یه جای گرم بشیم.....اما تا نشستیم...چند نفر احتیاج مبرم به دستشویی پیدا کردن منم تو دستشویی... یه اینه بزرگ دیده بودم کلی ذوق مرگ بودم دستشویی زنونه ..مردونه با یه تیغه جدا شده بود و سقفش باز بود...یعنی هر چی من گفته بودم ....اونطرف میشنیدن. دیگه دلم نمی خواست از دستشویی بیام بیرون بعد شنیدم که گفته بودن...نه فهمیدیم زن داداشت شوخه.... فهمیدیم..... حالا می ترسم با خودشون بگن..این فقط تو دستشویی سر ذوق میاد تا بعد...بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:35 توسط گیلاس |
|
|
سلام وای چشمام داره در میاد.... کور شدم رف... این دوران امتحانا باعث شد دوباره اساسی قاطی بشم.....نه درست بودم!!...... حالا درست تر شدم اخر شب ساعت دو و نیم خوابیدم...چهار صبح بیدار شدم باز.....همچینم بیدار شدم انگار صد سال خواب بودم ............................................................. بیدارم نکنید ای خدااااااااااااااااااااااااااااا اینم ادمه تو خلق کردی؟؟؟ دارم شکنجه میشم اون شب که پست قبلی رو نوشتم بعدش رفتیم ملاقات ایدین.... انگار حالش خوب شده بود...دیگه ما رو شکل مارمولک نمیدید اول از همه خودم غش کردم از خنده مامان ایدین گفت ای بابا داداشی تو چقد حسودی.... پس فردا چطوری تحمل می کنی زنت قربون صدقه بچه بره!!!! اونم از همون اتاق گفت...جلوی من نره ..... مامانش گفت ...بزار ایشاءا... بچه دار بشن دیدیم باز اینا دارن میرن صحرای کربلا....یواشکی جیم شدم رفتم بیرون داشتم با مونا صحبت می کردم که ایدین با ایدا دعواش شد... افتاده بودن به جون هم.....همدیگر رو میزدن.... مامانشون ...یکی رو زده بود زیر بغلش ...اون یکی رو هم با پا دور نگه داشته بود...رو به من می گفت.... چرا بچه دار نمیشی اخه.... ببین چه خوش میگذره ایدا داشت گریه می کرد... میگم چرا گریه می کنی...میگه اخه منو میزنه به مامان ایدین میگم دفعه دیگه خواستم بیام خونتون بلیت می گیرم....مونا میگه منم تخمه میارم.... گفتم البته به شرطی که بخش ایدینش رو زیادتر کنید خلاصه که گذشت...یعنی اخر باباشون امد یه داد سرشون زد اروم شدن.... ولی بازم هر ده دقیقه یه بار جیغ ایدا در می امد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:53 توسط گیلاس |
|
|
سلام حال شما چطوره؟.... میدونید به زودی قراره بیان من رو کشف کنن علامتهای اعلام وجود: ساعت 6 بعد از ظهر ناهار می خوره.... ساعت 3 صبح شام می خوره.... چیزی به اسم صبحانه نمیشناسه.... شب تا صبح بیداره... صبح تا شب خواب.... زمانه امتحانات به شدت بی خیال دنیا میشه.... ادمه ولی خودشو گیلاس معرفی کرده کلا ادم باصفایه حالا قراره قرار داد ببندیم من برم تو تیمشون امروز سر جلسه امتحان داشتم سوالها رو جواب میدادم که پشت سریم اروم صدام کرد.... تکیه دادم عقب میگه دستت رو باز بگذار من ببینم.....کمی برگمو دادم سمت راست خودمم رفتم سمت چپ..... نمی دونم انگار پشت سریم خیلی تابلو بود که یهو مراقبه امد بهم گفت درست بشین بعد امتحانهمون دختره امد تو حیاط دانشگاه بغلم کرد ....و با خوشحالی گفت دستت درد نکنه....هیچی نخونده بودم...دیشب عروسی بودم.....گفتم اشکال نداره من به جای تو هم خونده بودم . بعد میگه ببین گیلاس جان ...عدد یک رو با انگشت کنار شصت نشون میدن ....نه اون انگشت وسطیه فردا یه امتحان دارم که حتی یه جلسه هم سر کلاس نرفتم....استادش از این پیرمرداس که سر کلاس از خاطرات دوران قبل از انقلابش میگه.... منم میشناسه....بهش گفتم کارمندم...دو تا هم بچه دارم ایدین مریض شده....الان سه هفته اس ....هر جا میره می چسبه به مامانش میگه اینجا مارمولک داره من به این چیزا اعتقاد ندارم ولی از وقتی براش دعا نوشته ایدین اروم شده البته این وسط مامان ایدین از همون حرف شنید....تنها فرد دیپلمه بین ما اونه....تا می امد حرف بزنه ما باهاش دعوا می کردیم که 2006 و دعا!!!!! ولی انگار یه چیزی بوده واقعا. من دیگه خونه اونا نمیرممممممممم تا بعد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:57 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|