![]() |
![]() |
|
|
سلام وای چشمام داره در میاد.... کور شدم رف... این دوران امتحانا باعث شد دوباره اساسی قاطی بشم.....نه درست بودم!!...... حالا درست تر شدم اخر شب ساعت دو و نیم خوابیدم...چهار صبح بیدار شدم باز.....همچینم بیدار شدم انگار صد سال خواب بودم ............................................................. بیدارم نکنید ای خدااااااااااااااااااااااااااااا اینم ادمه تو خلق کردی؟؟؟ دارم شکنجه میشم اون شب که پست قبلی رو نوشتم بعدش رفتیم ملاقات ایدین.... انگار حالش خوب شده بود...دیگه ما رو شکل مارمولک نمیدید اول از همه خودم غش کردم از خنده مامان ایدین گفت ای بابا داداشی تو چقد حسودی.... پس فردا چطوری تحمل می کنی زنت قربون صدقه بچه بره!!!! اونم از همون اتاق گفت...جلوی من نره ..... مامانش گفت ...بزار ایشاءا... بچه دار بشن دیدیم باز اینا دارن میرن صحرای کربلا....یواشکی جیم شدم رفتم بیرون داشتم با مونا صحبت می کردم که ایدین با ایدا دعواش شد... افتاده بودن به جون هم.....همدیگر رو میزدن.... مامانشون ...یکی رو زده بود زیر بغلش ...اون یکی رو هم با پا دور نگه داشته بود...رو به من می گفت.... چرا بچه دار نمیشی اخه.... ببین چه خوش میگذره ایدا داشت گریه می کرد... میگم چرا گریه می کنی...میگه اخه منو میزنه به مامان ایدین میگم دفعه دیگه خواستم بیام خونتون بلیت می گیرم....مونا میگه منم تخمه میارم.... گفتم البته به شرطی که بخش ایدینش رو زیادتر کنید خلاصه که گذشت...یعنی اخر باباشون امد یه داد سرشون زد اروم شدن.... ولی بازم هر ده دقیقه یه بار جیغ ایدا در می امد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:53 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|