![]() |
![]() |
|
|
سلام حالتون خوبه ؟.... وای اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانم رو میدم میره 4 صبح خوابم برد... 7:30 بیدار شدم....تا ساعت 10 درس خوندم..... الانم یه برک به خودم دادم..... راستش می خواستم از یه خاطره بگم که تو این برفها برام اتفاق افتاد.... ما با داماد کوچیکه تازه فامیل شدیم..چهار ماه نمیشه.....شناخت زیادی هم از خانواده اش نداریم..... داماد کوچیه دوست البالو بود ... میدونه من ادم شوخی هستم تا اینکه تو این برفا خیلی اتفاقی ...قرار گذاشتیم که فامیلی بریم برف بازی....اونجا که رسیدیم متوجه شدم... برادرهای داماد کوچیکه هم هستن.... خوب خورد تو ذوقم بگذریم از البالو که کنار دریا هم بریم دستاشو می کنه تو جیبش و فقط به اب بازی بقیه نیگا می کنه.... چون استریله و از این کارها خوشش نمیاد خلاصه خیلی فیلم بود... یکی دو بار مری و مونا با هم افتادن زمین.....یه بارم داماد بزرگه ....من که ترکیدم سر افتادنش ایدینم یه موقع های می امد یه نیگا به من می کرد می گفت...خخ(یخ) کردی؟....منم می گفتم اره خیلی خخ کردم.... دیدید...بچه ها خودشون یه حسی دارن میان به ادم نسبت میدن اخرش بعد بیست دقیقه گفتیم برگردیم...بریم یه جای گرم بشیم.....اما تا نشستیم...چند نفر احتیاج مبرم به دستشویی پیدا کردن منم تو دستشویی... یه اینه بزرگ دیده بودم کلی ذوق مرگ بودم دستشویی زنونه ..مردونه با یه تیغه جدا شده بود و سقفش باز بود...یعنی هر چی من گفته بودم ....اونطرف میشنیدن. دیگه دلم نمی خواست از دستشویی بیام بیرون بعد شنیدم که گفته بودن...نه فهمیدیم زن داداشت شوخه.... فهمیدیم..... حالا می ترسم با خودشون بگن..این فقط تو دستشویی سر ذوق میاد تا بعد...بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:35 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|