تبليغاتX
گیلاس -

سلام

حالتون خوبه ؟.... وای اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانم  رو میدم میره....

4 صبح خوابم برد... 7:30 بیدار شدم....تا ساعت  10 درس خوندم..... الانم یه برک به خودم دادم.....  راستش می خواستم از یه خاطره بگم که تو این برفها برام اتفاق افتاد....

ما با داماد کوچیکه تازه فامیل شدیم..چهار ماه نمیشه.....شناخت زیادی هم از خانواده اش نداریم..... داماد کوچیه دوست البالو بود ... میدونه من ادم شوخی هستم.... و تا نخوام هیچ چیزی رو جدی نمیگیرم... با اونم خیلی صمیمی هستم....بر عکس داماد بزرگه خیلی خوب معنی صمیمیت منو فهمیده.....و حد خودش رو میدونه...خلاصه اینکه برا مراسم خواستگاری و بله برون.... که همراه خانواده اش می امد .... من یا فیلم بردای می کردم... یا مسول یه کار مهم بودم .... چون این سه تا برادر داره....بی اختیار خیلی بی محلی می کردم...انقدر که به گوشم رسید که همشون میگن عروسشون...خیلی مغروره.... ترو خدا می بینی ...گیلاس و غرور!!! ....نمی دونم متوجه میشید یا نه...منظورم اینه که اونا با همه راحت بودن الا من..... من خیلی جدی بودم باهاشون....در اصل کمی هم تحویل نمی گرفتم..... خوب چه معنی داشت....هر چه قدر هم که برادرشون می گفت ...گیلاس اینطوری نیس.... ولی اونا که از من روی خوش ندیده بودن.....

تا اینکه تو این برفا خیلی اتفاقی ...قرار گذاشتیم که فامیلی بریم برف بازی....اونجا که رسیدیم متوجه شدم... برادرهای داماد کوچیکه هم هستن.... خوب خورد تو ذوقم....اخه باز باید خودمو می گرفتم.... و سنگین جلوه می کردم....

بگذریم از البالو که کنار دریا هم بریم دستاشو می کنه تو جیبش و فقط به اب بازی بقیه نیگا می کنه.... چون استریله و از این کارها خوشش نمیاد... اونجا هم نشسته بود تو ماشین ...یا مراقب ایدین بود... منم به مونا یا مژی اینا برف میزدم اونا به من.... چند دقیقه نگذشت که دیدم دارم یخ می کنم...بی خیال شدم.... ولی داماد بزرگه ول نمی کرد....هی بهم برف میزد...فک کنید من با قیافه جدی برف بازی کنم.....تازه پرستیژم رو هم حفظ کنم....  

خلاصه خیلی فیلم بود... یکی دو بار مری و مونا با هم افتادن زمین.....یه بارم داماد بزرگه ....من که ترکیدم سر افتادنش...خیلی بد افتاد...عمودی رفت بالا افقی امد پایین.....

ایدینم یه موقع های می امد یه نیگا به من می کرد می گفت...خخ(یخ) کردی؟....منم می گفتم اره خیلی خخ کردم.... دیدید...بچه ها خودشون یه حسی دارن میان به ادم نسبت میدن....

اخرش بعد بیست دقیقه گفتیم برگردیم...بریم یه جای گرم بشیم.....اما تا نشستیم...چند نفر احتیاج مبرم به دستشویی پیدا کردن...انقد که اخر به التماس افتادن... و بابای ایدین.....یه مسجد پیدا کرد که اجازه داد بچه ها رو ببریم دستشوی...حالا فقط سه تا بچه کوچیک باهامون بود...بیست نفر ادم بزرگ رفتن دستشوی..بچه کوچیکه تو حیاط برف بازی می کردن....

منم تو دستشویی... یه اینه بزرگ دیده بودم کلی ذوق مرگ بودم.... داشتم خودمومرتب می کردم.... همینطوری هم اونای که رفته بودن دستشویی رو مسخره می کردم... با مونا دست به یکی کرده بودیم هی تیکه مینداختیم....هی چرت و پرت می گفتیم ....البته بد نبودها...ولی خوب بلاخره به اون قیافه گرفتن های من هم نمی خورد..... داشتم برا مرجی تو دستشویی شعر می خوندم و با مونا دست میزدیم که مژی با دست اشاره کرد به سقف....نگاهشو که دنبال کردم .....

دستشویی زنونه ..مردونه با یه تیغه جدا شده بود و سقفش باز بود...یعنی هر چی من گفته بودم ....اونطرف میشنیدن....

دیگه دلم نمی خواست از دستشویی بیام بیرون... ولی به زور بردنم بیرون....  من اینطوری بودم.... فامیل جدیدا اینطوری...  باز خواستم به روی خودم نیارم..... امدم برم توماشین...یهو عموی ایدین که هم سن خودمه و کلی با هم کری داریم....با حالت مسخره گفت...واه واه ماشاءا... تو چقد حرف میزنی... یه نیگا از اون خشمام بهش کردم و باز خودمو گرفتم از جلوشون گذشتم....

بعد شنیدم که گفته بودن...نه فهمیدیم زن داداشت شوخه.... فهمیدیم.....

حالا می ترسم با خودشون بگن..این فقط تو دستشویی سر ذوق میاد...

تا بعد...بای

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:35  توسط گیلاس |