![]() |
![]() |
|
|
سلام
شش ساعت پیش تو قهوه خونه سنتی اقابزرگ که خیلی ازش خاطرات خوب دارم نتونستم غذامو بخورم....با اینکه جوجه تنها غذای که دوس دارم...به جاش الان دارم پفک با اب پرتقال می خورم..... احتمالا قیتامین داره برام خوبه.... قرص خوردم...کمی بهتر شدم.....دیدم دیگه خوابم نمی بره پاشدم کتاب برداشتم.....برنده جایزه گلشیری...مال دو سال پیشه.... دیگه فهمیدم به چه سبکهای جایزه میدن.... من اصلا این سبکها رو دوست ندارم.... الانم به عکس پشت جلد نیگا کردم...نویسنده اش حدودا پنجاه سال داره... یعنی بیست و پنج سال بیشتر از من تجربه داره!!!! کتابشم در مورد اون دورانیه که دده و دایه کدخدا و بچه رعیت وجود داشته.... من اگه بخوام بنویسم از چی بنویسم؟؟؟ جنگ...انقلاب.... مگه من چی میدونم در موردشون....اصلا چه چیز قشنگی دارم که بنویسم.... قصه به خاک سپاری بابام رو بنویسم که بیست و شش سالگی رفت زیر خروارها خاک....یا بدبختی های خودمون اصلا چرا بنویسم...مگه ملت کم بدبختی کشیده!!! جدا ما چی داریم؟؟ من از چی بنویسم.... اخرین کتابم که به نصفه رسیده .... ولش کن.....از عشقو عاشقی می نویسم.... برا خودم مسخره میشه....فک می کنم کلیشه ایه.... در پیته.... عاشق کتاب پدر ان دیگری هستم.... کتابهای زویا پیرزاد .... اخرین باری که مجله کارنامه رو گرفتم ....و فهمیدم چه کتابی جایزه فلان و بیسان رو گرفته رفتم کلی گشتم تا پیداش کردم....یه کتاب ۹۰ صفحه ای بود که توش از بوی غذا تو مجتمع... کتک خوردن دختر همسایه و زیر شلواری و عشق به خارج رفتن پدر خانواده بود..... بهش میگن نویسنده ای که صریح می نویسه....فانتزی نمی کنه....رکه.... ولی من اینطوری دوست ندارم... شده جایزه دادن به فیلمهای سینمایی .... مرتیکه از تو حموم به زن بچه اش فحش میده برن براش شامپو بخرن ...بعد تو المان و جشنواره خوذمون جایزه میگیره....خیاطه مث دیونه ها دعوا می کنه...فحش میده ...فیلمش جایزه می گیره... باد کنک سفید....بچه های اسمان... چه میدونم....خیلی وقته به این چیزا فک نمی کنم..... هفته پیش رفتم بیرون....می خواستم خرید کنم..... تو حال خودم بودم که چشم افتاد به یه دختر خوش چهره که زیادی تو ارایش کردن اغراق کرده بود...شونزده یا هفده سالش میشد...یه بچه هم بغلش بود...که تو اون سرما با اون لباس کم تو تنش صداش در نمی امد..... دختره معلوم بود چه کاره هستش...به قول امیر اینجور زنها...بو میدن... تا برسم بهش ...مشتری پیدا کرده بود...یه مرد به تمام معنی عوضی.... از کنارشون که گذشتم...دختره می گفت هفت تومن ....مرده می گفت پنج تومن.... عید پارسال به مامانم گفتم من نمی تونم کارهای عید رو انجام بدم یکی رو بفرست کمکم کنه.... بعد یکی امد...با یه پسر بچه پنج ساله که خیلی خوشگل بود... دلم ضعف رفت دیدمش...از اون بچه های بود که عاشقشونم.... خیلی ملوس.... مادرش تا وارد شد چادرش رو گذاشت کنار گفت چه کار کنم ...از کجا شروع کنم.... داشتم به مژه های بلند بچهه نیگا می کردم..گفتم اشپزخونه خیلی کار داره...رفت طرف کیفش بعد یه لیوان برداشت با یه قرص.... کمی اب از شیر ریخت تو لیوان بعد با اون قرص داد بچه اش خورد.... نیم ساعت بعد بچهه بی هوش شده بود ...منم مث ماست وا رفته بودم... کاش می فهمیدم و نمیگذاشتم بچه رو بخوابونه...خودش تو حرفاش بهم گفت .اذیت می کنه مجبور می شم بخوابونمش....شوهرم معتاده.... بیستو پنج سالش بود.... فک می کرد سی به بالا باشه.... خوب اینا چیه من بنویسم....کم ندیدم...کمم نشنیدم.... یه موقع های که دیونه میشم میرم یه کتاب می خرم که روش نوشته باشه بدون تو هرگز.... عشق و مستی.... بعد میام می خونم....دختره سیندرلا...پسره فردین.... مث اب خوردن راحته یه جورایی just piece of cake می مونه... ولی راحت میره پایین..... تو گلو نمی مونه.... نمی دونم چرا نمی تونم اونطوری که می خوام بنویسم..... باز من قاطی کردم.... خودم معتقدم صحبت از این مملکت یعنی بادمجون واکس زدن.... کی گوش میده.... ولی خوب دیگه...بزار منم یکمی بادمجون واکس بزنم...یا به قول خودم افغانی لگد کنم..... نوشته شده ساعت ۳:۴۵ دقیقه صبح |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:16 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|