![]() |
![]() |
|
|
سلام
قبل از هر چیزی بگم که متن پایین بر گرفته از غم من نبود!...از خشمم بود...به نوعی اعتراض!!!! به هر حال برای اینکه چیزی نوشته باشم که ارزش خوندن داشته باشه...داستانی رو میگم که خیلی به دل خودم نشست.... وقتی خوندمش... یه روز سرخپوستی یه تخم عقاب پیدا می کنه و اونو با خودش میبره به خونش و تخم عقاب رو میگذاره زیر مرغ ...مدتی میگذره و جوجه عقاب سر از تخم بیرون میاره و دور و بر خودش رو پر از جوجه و مرغ می بینه....با اونها بزرگ میشه و خصلت اونها رو می گیره...تا اینکه یه روزی اتفاقی سرش رو بلند می کنه و تو اسمون چشمش به یه پرنده ای می افته که خیلی زیبا و با وقارپرواز می کرده .... از بقیه می پرسه اون چه پرنده ایه؟....میگن عقابه ..... جوجه عقاب از اون روز تا روز مرگش به این فک می کرده که خوش به حال عقاب!..... پرواز کردن توی اسمون با اون وقار و زیبایی نعمت بزرگی می تونسته باشه..... حالا اینکه چرا من مث همیشه نیستم ...یکی اینکه چون تو محیط شادی افرین نبودم.... و هر چی بوده ..دردسر و بدو بدو و گرفتاری بوده ....افرین درست گرفتی ...دانشگاه بودم...انتخاب واحد داشتم.... بعدشم اینکه یکمی سرم شلوغ شده. فعلا هم تا این ایام بگذره ترجیح میدم ..... دو تا اصلاح جالب بگم و برم... None of your business به تو چه ربطی داره! Do not bug me! کرم نریز! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:51 توسط گیلاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
هوریزان جونم زرشکی جونم نیلوفر جونم کوچولو های عزیز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|